{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و جونگوک قبل از اینکه بقیه به خودشون بیان هجوم برد سمت هادس

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁵

و جونگوک قبل از اینکه بقیه به خودشون بیان هجوم برد سمت هادس......

و مشتای پشت سرهمی که می خورد تو صورت هادس.......

حتی یه لحظه هم مکث نمیکرد......

تهیونگ و بابام و همهٔ اعضا به خودشون اومدن......

تهیونگ: جونگکوک بسه زنده میخوایمش

صدای تهیونگ جونگکوک و به خودش اورد....

جونگکوک مشتش را در هوا متوقف کرد. نفس عمیقی کشید. دست‌اش ازاعصبانیت میلرزید.

سریع روشو بع من کرد و نگاه سر سری بهم انداخت....

مطمئنن برای این بود که میخواست ببینه سالمم یا نه.....

و یهو یکی منو تو اغوش گرفت....

بابام بود

بابا: تموم شد.....تموم شد......

بادیگاردا اومدن و دست و پای هادس و بستن

من توآغوش بابام، به جونگکوک نگاه می‌کردم که داشت با لبهٔ ژاکتش خون روی دستش رو پاک می‌کرد. صورتش دیگه کبود نبود، اما معلوم بود خیلی خسته شده

یک لحظه صبر کن ببینم جونگکوک اون نگاه نگران و کمی ترسیدش برای من بوداین مرد، این رئیس ظاهراً بی‌احساس، همین الان از ترسِ از دست دادن من، کنترلش را از دست داد. ترس برای من.

و این ترس، برای چی بود؟........

....................

بازم پارت داریم پس نگران نباشید😂🗿

و شرمنده دخملا نشد جمعه بزارم برا همین الان جبران میکنم اگه امشب نزاشتم مطمئن باشید فردا میزارم
دیدگاه ها (۹)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁴سکوت... همه جا را گرفته بود. هیچکس هیچی ن...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷³ویو ا/تبا ناباوری گفتما/ت: تهیونگهادس که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط