{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یعنی واقعا من یه عموی دیگه داشتم؟؟ و......تقریبا 3روزی از

یعنی واقعا من یه عموی دیگه داشتم؟؟ و......تقریبا 3روزی ازاومدنم به اینجا میگذشت تواین سه روز همش عذابم میدادن نمیدونستم چی درانتظارمه حالم اصلا خوب نبود.شب سوم بود که احساس کردم یه چیزی ازپشت پنجره گذشت منم گفتم بیخیال این پنجره با این حفاظایی که داره هیچ چیز نمیتونه بیاد تو اما یه صدایی اومد و مثل بریدن اهن رفتم جلو پرده روزدم کنارو از چیزی که دیدم شاخ دراوردم همون مردی که میگن عموی منه پشت پنجره بود و با یه چیز اهنی داشت حفاظای اون جارو میبرید منو دید لبخندارومی زد و دوباره مشغول شد وقتی حفاظارو تمام کرد به من اشاره کرد پنجره رو اروم باز کنم.وقتی پنجره رو کامل باز کردم منو با سرعت گرفت تو بغلش و باطنابی که از دیوار اویزون بودبه سرعت پایین رفت ومنم همچنان تو بغلش بودم و با ردشدنمون ازدر صدای اژیر کل خونه روبرداشت و اون اقای که هنوز توکف نسبتش بودم با سرعت هرچه تمام تر منو باخود میبرد از بین درختا میگذشت و رسید به یه ماشین یه نفرم جای راننده نشسته بود و همون اقایی ک میگفتن عموی من گفت برو حسین حرکت کن دنبالمونن.و راننده که فهمیدم اسمش حسین حرکت کرد عمو روشو برگردوند به طرف من و گفت:حالت خوبه ؟گفتم:بله خوبم.عمو:تموم چیزایی که شنیدی راست بوده من عموتم،وقتی رفتی خونه میگمی این اقایعنی سرگردحسین باقری تورو نجات داده حرفی از من نزن تا وقتی که خودم یه روزی بهت بگم منم گفتم باشه.بعد از دوسه ساعت رانندی رسیدیم خونه.چقدردلم واسه خونمون تنگ شده بود نگهبان تامنو دید سریع دروبازکرد از حیاط تا خونه روسریع دویدم از پله ها بالا رفتمو درو باز کردم سریع رفتم تواتاق نشیمن که دیدم همه اونجان بابام و مامانم و اجی رویا وعموها و زنعموها و بچه ها....مامانم داشت گریه میکرد که تامنو دید اولش خشکش زد بعد سریع اومد بغلم کرد جوری ک داشتم خفه میشدمممم بعدم بابا اومد طرفم وبغلم کردوگفت:چجوری اومدی اینجا؟به سمت دربرگشتم و سرگردباقری رو دیدم وگفتم:ایشون سرگرد باقری هستن و منو نجات دادن و...باباوعموهام رفتن به سمتش ومنم مامان کشیدن باز طرف خودش و گریه کردو...4روز از روز گذشت توراه مدرسه بودم هواهم که گرممم قدمامو سریع تر برداشتم که زودتر برسم مدرسه نزدیک خونه بود و احتیاجی به سرویس نداشتم ومن همیشه قدم زدن روترجیح میدادم که دیدم یه نفراز کنارم سلام کرد سرموبرگردوندم ودیدم همون عموی داستان دارمه سلام کردم و گفتم:شمااینجاچیکارمیکنید؟؟عمو:میخوام باهات حرف بزنم برای اینکه خسته نشی موافقی بریم اونجا بستنی بخوریم و حرف بزنیم؟قبول کردم چون واقعا درگیر بودم.نشستیم روی صندلیا بعد از چند لحظه سکوت رو شکست:من یه پلیسم یه پلس مخفی که تاحالا توی همه کارم موفق بودم.پدربزگ زیادباپلیس بودنم راضی نبودچون شغل پرخطریه و طردشدم بخاطراینکه  توی یکی ازماموریتام مادربزرگ جونشوبه خاطر من ازدست داد..استعدادی بینظیری داشتم و به خاطر همین پلسی رو انتخاب کردم تا به مردم وطنم خدمت کنم.واما توی خانواده فقط یه نفرهست که قدرتش بامن برابره  و حتی میشد گفت بیشتر ..پرسیدم:اون کیه؟عمو:اون تویی ریما.حتما تاحالامتوجه قدرتات شدی اره؟.اره شدم.عمو:خب این نیروهات برای اینکه ازراه درست بتونی ازش استفاده کنی و بتونی کنترلش کنی باید.اجازه ندادم حرفشوکامل کنه وباذوق عجیبی گفتم:منم میتونم پلیس بشم عمو؟.اولش کمی تعجب کرد یعد بایه لبخند ملیح گفت:اره عمو جون چراکه نه تو با این نیروهات خیلی کمک میتونی به هم وطنات بکنی عزیزم ولی باید اموزش ببینی.و...وچی عموجون؟ عمو:وفکرنکنم پدرت بهت اجازه بده چون اگه دشمنای من بفهمن که توهم نیرو داری دست ازسرت برنمیدارن و هرکاری که بتونن یرای اذیت کردنت انجام میدن.نمیدونم اون موقع چرا این حرفو زدم..:پس من بدون اینکه بابام بفهمه پلیس میشم.داشت بابهت نگام میکردکه یهوخودشوجمعوجورکردو گفت:باشه ولی این راه خیلی خرطرناکه میدونی که ریماجان؟؟.اره عموجون میدونم.من از بچگی دوست داشتم پلیس شم هیجانش عالیه من زندگی بدون هیجانو خطرو دوس ندارم.عمو:اوه...دختر توکپی منی.و...خیلی حرف زدم باعموبهم گفت که من باید برای پلسی از حالا خودمو اماده کنم که توی مبارزات حرفه ای بشم.ازاون روزبه بعدمن هرروز به کلاسای کاراته،تیراندازی،و....رفتم و گاهیم مجبورمیشدم خانوادمو بپیچونم تا بتونم عموروببینم.خدامنوببخشه بخاطر دروغایی که بهشون گفتم واسه عمو....سال ها گذشت ومن 18سالم شدبه گروه پلیس وارد شدم اونم به طورمخفی (همون پلیس مخفی خودمون)چون به خاطر نیروهام مجبوربودم مخفی وارد گروه شم.اسم گروهمون عقاب1بود.یه جای واردشدنم خیلی جالب بود اونم این بود که فهمیدم چندتا ازپسر داییام و پسر خالمو پسرعموهام تو گروه هستن و من بی خبر بودم اونقدراز دیدن اون صحنه حرصی شدم که حد نداشت من با اونا خیلی راحت بودم چرابهم نگفتن
دیدگاه ها (۱۶)

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

حق سر من زیاد اومده . تو کربلا هیئت حسین ستوده دمپایی

پارت ۴ (سرنوشت)

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط