{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از ترس تا اعتماد

از ترس تا اعتماد

part: 8

مدتی گذشت

زخم‌ها هنوز بودند، اما دیگر فرمانروای قلب ا.ت نبودند

او و جیمین حالا به هم عادت نکرده بودند؛
آن‌ها به هم دل بسته بودند

اما هنوز یک جمله مانده بود

یک حقیقتِ بزرگ که باید گفته می‌شد

یک شب بارانی، همان‌طور که روز اولِ آمدنش بود، ا.ت روی ایوان عمارت ایستاده بود

جیمین کنارش آمد

باران آرام می‌بارید و همه‌چیز بوی شروعی تازه می‌داد

ا.ت گفت:

_ من خیلی وقت پیش فهمیدم که دوستت دارم

جیمین نفسش را حبس کرد.

ا.ت ادامه داد:

_ ولی نمی‌گفتم، چون می‌ترسیدم تو فقط به من دل‌سوزی کنی یا فکر کنی من مجبورم دوستت داشته باشم

جیمین سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد

_ من هیچ‌وقت از روی ترحم بهت نگاه نکردم

ا.ت چشم‌هایش را بست

_ من می‌دونم. حالا می‌دونم

جیمین دستش را بالا آورد، اما پیش از لمس کردن، مکث کرد؛ انگار هنوز از رد شدن می‌ترسید

ا.ت خودش دستش را جلو برد و انگشت‌هایش را میان انگشت‌های جیمین قفل کرد

و همان‌جا، زیر باران، عشقشان بالاخره اعتراف شد
دیدگاه ها (۱)

پارت 2

قفس سفید مخملی

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط