پارت چهارم اخر
پارت چهارم ( اخر )
شب تاریک و سرد بود، اما نور مهتاب از پنجرهی اتاق میتابید و فضا را پر از نرمی و سکوت کرده بود.
تو روی تخت نشسته بودی و کتابت را کنار گذاشته بودی.
جیمین روی صندلی نزدیکت نشسته بود و هردویتان ساکت بودید، گاهی ن*فسهایتان در فضا پر میشد.
لحظهای پیش آمد که هیچچیز جز نگاه و حضور یکدیگر نبود. او آهسته دستت را گرفت و گفت:
— «میخوام بدونی… وقتی نزدیکم هستی، حس میکنم دنیا توقف میکنه.»
قلبت تند زد.
نمیتوانستی کلماتت را جمع و جور کنی، اما نگاهت همه چیز را گفت.
جیمین لبخندی زد و کمی به سمتت خم شد.
فاصلهی بین شما کم شد و هر ن*فس او روی صورتت میافتاد، گرما و آرامشی عجیب به تو منتقل میشد.
— «میتونم…؟»
— صدایش آرام و کمی لرزان بود.
تو سر تکان دادی، بدون اینکه کلمهای بگویی.
او آرام نزدیک شد، بو*سه ای بر روی پیشانی سپس بر روی ل*ب هایت زد و پیشانیاش را روی پیشانی تو گذاشت.
حس کردی ضربان قلبتان با هم هماهنگ شد.
دستهایش هنوز دستت را گرفته بود، اما حالا فشارش کمی بیشتر و محکمتر بود، مثل محافظتی بیکلام و آرام.
لحظههای بعد پر از سکوت و تنش شیرین بود.
نه حرفی لازم بود، نه حرکت عجیب؛ فقط حضور همدیگر، گرمای تن، و نگاههای پرمعنی که همه احساسات را منتقل میکرد.
ن*فسهای کوتاه و آهسته، ضربان قلبهای موازی، و حس امنیت و اشتیاق در همان لحظه، اولین لحظه واقعی و واقعیترین صمیمیت بین دو عاشق را رقم زد.
زمان گویی متوقف شده بود.
هیچچیز جز شما دو نفر وجود نداشت. او آرام گفت:
— «من میخوام همیشه اینطور باشه… فقط با تو.»
تو فقط سر تکان دادی، با قلبی که از شادی و هیجان به لرزه افتاده بود.
آن شب، شما دو نفر فهمیدید که احساساتتان دیگر قابل انکار نیستند و اولین لحظهی واقعی نزدیک شدن قلبها و روحهایتان رقم خورده است.
پایان
شب تاریک و سرد بود، اما نور مهتاب از پنجرهی اتاق میتابید و فضا را پر از نرمی و سکوت کرده بود.
تو روی تخت نشسته بودی و کتابت را کنار گذاشته بودی.
جیمین روی صندلی نزدیکت نشسته بود و هردویتان ساکت بودید، گاهی ن*فسهایتان در فضا پر میشد.
لحظهای پیش آمد که هیچچیز جز نگاه و حضور یکدیگر نبود. او آهسته دستت را گرفت و گفت:
— «میخوام بدونی… وقتی نزدیکم هستی، حس میکنم دنیا توقف میکنه.»
قلبت تند زد.
نمیتوانستی کلماتت را جمع و جور کنی، اما نگاهت همه چیز را گفت.
جیمین لبخندی زد و کمی به سمتت خم شد.
فاصلهی بین شما کم شد و هر ن*فس او روی صورتت میافتاد، گرما و آرامشی عجیب به تو منتقل میشد.
— «میتونم…؟»
— صدایش آرام و کمی لرزان بود.
تو سر تکان دادی، بدون اینکه کلمهای بگویی.
او آرام نزدیک شد، بو*سه ای بر روی پیشانی سپس بر روی ل*ب هایت زد و پیشانیاش را روی پیشانی تو گذاشت.
حس کردی ضربان قلبتان با هم هماهنگ شد.
دستهایش هنوز دستت را گرفته بود، اما حالا فشارش کمی بیشتر و محکمتر بود، مثل محافظتی بیکلام و آرام.
لحظههای بعد پر از سکوت و تنش شیرین بود.
نه حرفی لازم بود، نه حرکت عجیب؛ فقط حضور همدیگر، گرمای تن، و نگاههای پرمعنی که همه احساسات را منتقل میکرد.
ن*فسهای کوتاه و آهسته، ضربان قلبهای موازی، و حس امنیت و اشتیاق در همان لحظه، اولین لحظه واقعی و واقعیترین صمیمیت بین دو عاشق را رقم زد.
زمان گویی متوقف شده بود.
هیچچیز جز شما دو نفر وجود نداشت. او آرام گفت:
— «من میخوام همیشه اینطور باشه… فقط با تو.»
تو فقط سر تکان دادی، با قلبی که از شادی و هیجان به لرزه افتاده بود.
آن شب، شما دو نفر فهمیدید که احساساتتان دیگر قابل انکار نیستند و اولین لحظهی واقعی نزدیک شدن قلبها و روحهایتان رقم خورده است.
پایان
- ۱۰.۶k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط