{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



هفته‌ها گذشت و تو کم‌کم با زندگی در خانه‌ی جدید عادت کردی.
اما چیزی که بیش از همه تو را به خود مشغول کرده بود، جیمین بود.

او همیشه آنجا بود؛ چه در آشپزخانه وقتی چای درست می‌کرد، چه در حیاط وقتی روی نیمکت نشسته بود و کتاب می‌خواند.

یک بعدازظهر پاییزی، هوا خنک بود و برگ‌های نارنجی روی زمین رقصان می‌افتادند.
تو روی نرده‌ی حیاط نشسته بودی و کتابت را ورق می‌زدی، اما توجهت هر از گاهی به جیمین می‌رفت که کمی آن طرف‌تر روی زمین نشسته و در حال طراحی بود.

چند دقیقه‌ای گذشت و او متوجه نگاهت شد. لبخندی زد و گفت:

— «کتابت جالبه؟»

سر تکان دادی و با لبخندی پاسخ دادی.
او نزدیک آمد و نشست، طوری که زانوهایش به زانوهای تو نزدیک شد. ن*فس‌هایت کمی تند شد، اما سعی کردی طبیعی باشی.

— «همیشه از فصل‌های پاییز اینقدر لذت نمی‌برم، اما این بار یه چیزی فرق داره...»

با کنجکاوی پرسیدی.

— «چی؟»

— «شاید این‌که با تو اینجا نشستم.»

سکوتی شیرین میانتان برقرار شد.
برگ‌ها زیر نسیم می‌رقصیدند و سایه‌های نور خورشید روی صورت‌هایتان می‌افتاد. احساس کردی دلت می‌خواهد زمان متوقف شود.

چند روز بعد، تو و جیمین تصمیم گرفتید به پارک نزدیک خانه بروید.
هوا خنک بود و کنار هم قدم می‌زدید، دست‌هایتان گاهی به هم نزدیک می‌شدند اما هنوز تماس پیدا نمی‌کردند.

ناگهان جیمین پرسید.

— «تو همیشه اینقدر خوب می‌فهمی؟»

— «چه چیزی؟»

— «منو... احساسم رو... اینکه گاهی نمی‌دونم باید چیکار کنم.»

قلبت تند شد.
می‌دانستی منظورش چیست، اما سعی کردی آرام باشی.

— «من فقط می‌خوام که خوشحال باشی.»

او به تو نگاه کرد و برای اولین بار طولانی‌مدت، دستت را گرفت.
دست‌هایتان به هم رسیدند و گرمای دستش تا عمق وجودت نفوذ کرد.
سکوتی بینتان بود که پر از حرف‌های نگفته و احساسات تازه بود.

شب که رسیدید خانه، تو در اتاقت نشستی و هنوز دستت را به یاد او ل*مس می‌کردی.
فکر کردی:

«چقدر نزدیک است... چقدر دلنشین است... و چقدر خطرناک است اگر بخواهد بیشتر شود.»

اما در همان لحظه، تو نمی‌توانستی انکار کنی که قلبت دیگر فقط برای جیمین می‌تپد.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم هوا هنوز پاییزی بود، اما برگ‌ها رنگ خود را از دست د...

پارت چهارم ( اخر )شب تاریک و سرد بود، اما نور مهتاب از پنجره...

درخواستی جیمین پارت اولباران بی‌وقفه روی سقف می‌کوبید. بوی خ...

درخواستی عضو هشتمتکپارتیبعد از دوازده سال دوری از ایران، بال...

خانه های قدیمی دوست داشتنی تر بودچایی همیشه دم بودروی سماورت...

چند پارتی درخواستی هوا داشت تاریک می‌شد و عطر شام داغی که در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط