درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
پارت اول
باران بیوقفه روی سقف میکوبید.
بوی خاک نمخورده تمام حیاط را پر کرده بود.
چمدانت را محکم گرفته بودی و پشت در ایستاده بودی. لحظهای که زنگ در را زدی، قلبت در س*ینه تند میزد.
در باز شد و زنی با لبخند مهربان به استقبال آمد. صدایش مثل نسیم نرم بود:
— خوش اومدی عزیزم... از امروز اینجا خونه تو هم هست.
پاهایت سنگین بود، اما لبخندی مصنوعی زدی و وارد شدی.
فضای خانه گرم بود؛ قابهای عکس روی دیوار، بوی سوپ تازه از آشپزخانه و نور چراغهای زرد که گرما میبخشیدند.
اما چیزی که توجهت را بیشتر از همه جلب کرد، پسری بود که کنار پلهها ایستاده بود.
چشمان درخشان و لبخند ملایمی داشت. موهای قهوهایاش کمی نامرتب بود، اما همین به او حالتی کودکانه و دلنشین میداد.
او جلو آمد، دستش را به سمتت دراز کرد و گفت:
— سلام... من جیمینم.
صدایش نرم و پر از صداقت بود.
دستش را گرفتی.
لحظهای کوتاه، تماس دستانتان ضربان قلبت را به هم ریخت، اما سریع خودت را جمع کردی.
روزها گذشت.
تو به مدرسه جدیدت رفتی، اما هنوز دلت تنگ میشد برای گذشته.
هر وقت غمگین میشدی، جیمین را میدیدی که بیصدا کنارت مینشیند.
گاهی برایت شکلات میآورد، گاهی فقط با همان نگاه آرامشبخش سعی میکرد لبخند به لبانت بیاورد.
یک شب، وقتی همه خواب بودند، نتوانستی بخوابی از اتاقت بیرون آمدی و دیدی چراغ سالن هنوز روشن است.
جیمین روی کاناپه نشسته بود، هدفون در گوش داشت و آرام با آهنگی زیر لب زمزمه میکرد. برای لحظهای محو صدایش شدی.
وقتی متوجه حضورت شد، هدفون را برداشت و گفت:
— نمیتونی بخوابی؟
سر تکان دادی. او لبخندی زد و گفت:
— بیا، بشین. گاهی آهنگ گوش دادن کمک میکنه.
کنارش نشستی.
گوشیاش را به سمتت گرفت و موسیقی را با هم شنیدید.
سکوت بینتان عمیق بود، اما نه آزاردهنده.
بلکه شیرین.
برای اولین بار احساس کردی شاید این خانه، واقعاً میتواند خانهی تو باشد...
ادامه دارد......
پارت اول
باران بیوقفه روی سقف میکوبید.
بوی خاک نمخورده تمام حیاط را پر کرده بود.
چمدانت را محکم گرفته بودی و پشت در ایستاده بودی. لحظهای که زنگ در را زدی، قلبت در س*ینه تند میزد.
در باز شد و زنی با لبخند مهربان به استقبال آمد. صدایش مثل نسیم نرم بود:
— خوش اومدی عزیزم... از امروز اینجا خونه تو هم هست.
پاهایت سنگین بود، اما لبخندی مصنوعی زدی و وارد شدی.
فضای خانه گرم بود؛ قابهای عکس روی دیوار، بوی سوپ تازه از آشپزخانه و نور چراغهای زرد که گرما میبخشیدند.
اما چیزی که توجهت را بیشتر از همه جلب کرد، پسری بود که کنار پلهها ایستاده بود.
چشمان درخشان و لبخند ملایمی داشت. موهای قهوهایاش کمی نامرتب بود، اما همین به او حالتی کودکانه و دلنشین میداد.
او جلو آمد، دستش را به سمتت دراز کرد و گفت:
— سلام... من جیمینم.
صدایش نرم و پر از صداقت بود.
دستش را گرفتی.
لحظهای کوتاه، تماس دستانتان ضربان قلبت را به هم ریخت، اما سریع خودت را جمع کردی.
روزها گذشت.
تو به مدرسه جدیدت رفتی، اما هنوز دلت تنگ میشد برای گذشته.
هر وقت غمگین میشدی، جیمین را میدیدی که بیصدا کنارت مینشیند.
گاهی برایت شکلات میآورد، گاهی فقط با همان نگاه آرامشبخش سعی میکرد لبخند به لبانت بیاورد.
یک شب، وقتی همه خواب بودند، نتوانستی بخوابی از اتاقت بیرون آمدی و دیدی چراغ سالن هنوز روشن است.
جیمین روی کاناپه نشسته بود، هدفون در گوش داشت و آرام با آهنگی زیر لب زمزمه میکرد. برای لحظهای محو صدایش شدی.
وقتی متوجه حضورت شد، هدفون را برداشت و گفت:
— نمیتونی بخوابی؟
سر تکان دادی. او لبخندی زد و گفت:
— بیا، بشین. گاهی آهنگ گوش دادن کمک میکنه.
کنارش نشستی.
گوشیاش را به سمتت گرفت و موسیقی را با هم شنیدید.
سکوت بینتان عمیق بود، اما نه آزاردهنده.
بلکه شیرین.
برای اولین بار احساس کردی شاید این خانه، واقعاً میتواند خانهی تو باشد...
ادامه دارد......
- ۱۴.۴k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط