{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۸

ویو املیا
اونقدر سرگرم تمیزکاری بودیم که حواسم به ساعت نبود وقتی به خودمون اومدیم دیدیم شب شده تصمیم گرفتیم برای شام بریم . وارد سالن غذاخوری شدیم و پشت میز نشستم با دستور پادشاه همه شروع به خوردن کردیم چندی نگذشت که دختری با موهای مشکی و چشمانی قهوه ای که کنار ملکه نشسته بود گفت( علامت دختره ¤)
¤امروز در حال گذر از کنار اتاقتون بودم که دیدم مشغول تمیزکاری بودین ....... به خاطر همین بود که حتی برای ناهار هم نیومدید؟

+بله.....اتاقی که به من دادین رو به جایی تبدیل کردم که بتونم توش زندگی کنم

¤ چه شغلی برازنده ای برای خودت انتخاب کردی............پدر پیشنهاد دارم که از فردا بانو املیا همراه با خدمتکار تو قصر کار کنه

پادشاه جرعه. ای از نوشیدنیش نوشید

پادشاه = اممم...ایده ای خوبیه ....املیا از فردا همراه با خدمتکارهای قصر کار میکنی

از عصبانیت دست هام رو مشت کرده بودم و روی میز کوبیدم و از جام پاشدم

+ببخشید ولی اشتها ندارم

از سالن خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم . ساعت ها از اون ماجرا گذشت احساس می‌کردم حرفام تو گلوم گیر کرده
تصمیم گرفت دفترم باز کنم و شروع به نوشتن حرفای توی قلبم کنم

➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️

نمی‌دانم چه کردم، که این‌چنین گرفتارِ عذابی‌ام،

چرا بارِ گناهم، سنگین‌تر از آسمان و زمین است؟

شاید در سرنوشتم، خطی به سیاهی کشیده‌اند،

که هر چه دست و پا زنم، راهِ رهایی نیست.

دلم پر از اندوه است، و چشمانم تر،

افسوس که چه شب‌ها، در خوابِ تلخِ بیداری‌ام.
دیدگاه ها (۱)

🛏️ . «عادت شبانه‌ای که فردای بهتری می‌سازه 🌙»آخر شب فقط ۱۰ د...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

اگه هدف‌های بزرگی داری، ولی هم‌زمان کارهات رو عقب می‌ندازی، ...

وضعیتمونبهخداامروز رفتم نونوایی هندزفری خریدم، ولی چون گربه‌...

نام سناریو: از اجبار تا علاقهپارت: سه برام عجیب بود و کنجکاو...

part 17

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "34""ویو جئون آنجلینا""یک ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»یه‌جین متوجه تغیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط