فصل اول – پارت سیام
فصل اول – پارت سیام
اولین سرنخ
باران آرام روی پنجرههای استودیو میبارید.
بعد از تماس ناشناس، یونگی حتی برای چند دقیقه هم یونا را تنها نگذاشت. هر بار که از اتاق بیرون میرفت، مطمئن میشد یکی از کارکنان مورد اعتماد کنار او مانده است.
یونا هنوز ساکت بود. دفترچهاش را باز کرده بود، اما صفحهها سفید مانده بودند.
یونگی کنار میزش نشست و دوباره لپتاپ را روشن کرد.
«یه چیزی با این ماجرا جور درنمیاد...»
یونا سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«اگه کسی فایل رو دزدیده، حتماً یه رد از خودش گذاشته.»
او شروع کرد به بررسی گزارش ورود و خروج سیستم.
چند دقیقه بعد، نگاهش روی یک مورد ثابت ماند.
«این...»
«چی پیدا کردی؟»
یونگی صفحه را به سمت یونا چرخاند.
«فایل از کامپیوتر من کپی شده، اما پنج دقیقه قبلش یه فلش به سیستم وصل شده.»
«میشه فهمید فلش مال کی بوده؟»
یونگی آهی کشید.
«نه... فقط زمانش ثبت شده.»
در همان لحظه، یکی از کارکنان استودیو با عجله وارد اتاق شد.
«یونگی! اینو باید ببینی.»
در دستش یک پاکت سفید بود.
«این صبح جلوی در استودیو پیدا شده.»
یونگی پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک فلش مموری و یک برگه بود.
روی برگه با حروف درشت نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، امشب ساعت ۱۰، انبار قدیمی کنار رودخانه. تنها بیا.»
یونا با نگرانی گفت:
«این میتونه تله باشه.»
یونگی چند ثانیه به برگه خیره ماند.
«میدونم.»
«پس نمیری... درسته؟»
یونگی لبخند کمرنگی زد.
«اگه نرم، شاید هیچوقت نفهمیم کی این بلا رو سرمون آورده.»
یونا فوراً گفت:
«پس منم میام.»
یونگی بدون لحظهای فکر کردن مخالفت کرد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام دوباره تو رو توی خطر ببینم.»
یونا با ناراحتی به او نگاه کرد، اما این بار در نگاه یونگی چیزی بود که قبلاً ندیده بود؛ ترسی واقعی از اینکه دوباره اتفاقی برای او بیفتد.
یونگی پاکت را در جیبش گذاشت و آرام گفت:
«قول میدم برگردم.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
کسی که آن پاکت را فرستاده بود، از همان لحظه از پشت دوربینهای امنیتی، هر حرکتشان را زیر نظر داشت.
لایک کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
اولین سرنخ
باران آرام روی پنجرههای استودیو میبارید.
بعد از تماس ناشناس، یونگی حتی برای چند دقیقه هم یونا را تنها نگذاشت. هر بار که از اتاق بیرون میرفت، مطمئن میشد یکی از کارکنان مورد اعتماد کنار او مانده است.
یونا هنوز ساکت بود. دفترچهاش را باز کرده بود، اما صفحهها سفید مانده بودند.
یونگی کنار میزش نشست و دوباره لپتاپ را روشن کرد.
«یه چیزی با این ماجرا جور درنمیاد...»
یونا سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«اگه کسی فایل رو دزدیده، حتماً یه رد از خودش گذاشته.»
او شروع کرد به بررسی گزارش ورود و خروج سیستم.
چند دقیقه بعد، نگاهش روی یک مورد ثابت ماند.
«این...»
«چی پیدا کردی؟»
یونگی صفحه را به سمت یونا چرخاند.
«فایل از کامپیوتر من کپی شده، اما پنج دقیقه قبلش یه فلش به سیستم وصل شده.»
«میشه فهمید فلش مال کی بوده؟»
یونگی آهی کشید.
«نه... فقط زمانش ثبت شده.»
در همان لحظه، یکی از کارکنان استودیو با عجله وارد اتاق شد.
«یونگی! اینو باید ببینی.»
در دستش یک پاکت سفید بود.
«این صبح جلوی در استودیو پیدا شده.»
یونگی پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک فلش مموری و یک برگه بود.
روی برگه با حروف درشت نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، امشب ساعت ۱۰، انبار قدیمی کنار رودخانه. تنها بیا.»
یونا با نگرانی گفت:
«این میتونه تله باشه.»
یونگی چند ثانیه به برگه خیره ماند.
«میدونم.»
«پس نمیری... درسته؟»
یونگی لبخند کمرنگی زد.
«اگه نرم، شاید هیچوقت نفهمیم کی این بلا رو سرمون آورده.»
یونا فوراً گفت:
«پس منم میام.»
یونگی بدون لحظهای فکر کردن مخالفت کرد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام دوباره تو رو توی خطر ببینم.»
یونا با ناراحتی به او نگاه کرد، اما این بار در نگاه یونگی چیزی بود که قبلاً ندیده بود؛ ترسی واقعی از اینکه دوباره اتفاقی برای او بیفتد.
یونگی پاکت را در جیبش گذاشت و آرام گفت:
«قول میدم برگردم.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
کسی که آن پاکت را فرستاده بود، از همان لحظه از پشت دوربینهای امنیتی، هر حرکتشان را زیر نظر داشت.
لایک کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
- ۱۱۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط