فصل اول – پارت سیویکم
فصل اول – پارت سیویکم
قرار در تاریکی
ساعت از ۹:۳۰ شب گذشته بود.
باران نمنم میبارید و خیابانها تقریباً خالی بودند.
یونگی کلید ماشین را برداشت.
یونا جلوی در ایستاد.
«گفتی تنها میری... ولی من نمیتونم همینجا منتظر بمونم.»
یونگی نگاهش کرد.
«نه، یونا.»
«اگه اتفاقی برات بیفته چی؟»
«پس تو اینجا میمونی.»
لحنش آرام بود، اما قاطع.
یونا با ناراحتی لبش را گاز گرفت و فقط سر تکان داد.
قبل از اینکه یونگی از در خارج شود، یونا صدایش زد.
«یونگی...»
او برگشت.
یونا چند ثانیه مردد ماند، بعد آرام گفت:
«مواظب خودت باش... لطفاً.»
لبخند محوی روی لبهای یونگی نشست.
«قول میدم.»
...
نیم ساعت بعد...
انبار قدیمی کنار رودخانه در تاریکی فرو رفته بود.
یونگی آهسته وارد ساختمان شد.
صدای چکه کردن آب از سقف میآمد.
«من اومدم.»
جوابی نیامد.
چند قدم دیگر جلو رفت.
ناگهان چراغ کوچکی در انتهای سالن روشن شد.
روی یک میز فلزی، همان فلش مموری قرار داشت.
یونگی آرام به سمت میز رفت.
درست وقتی فلش را برداشت...
صدای کف زدن از پشت سرش آمد.
«بالاخره اومدی.»
یونگی برگشت.
مردی با کلاه و ماسک چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
چهرهاش دیده نمیشد.
«تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«مهم نیست من کیام... مهم اینه که اون دختری که ازش دفاع میکنی، اصلاً اونقدرها هم بیگناه نیست.»
یونگی اخم کرد.
«اگه حرفی داری، واضح بزن.»
مرد پاکتی روی زمین انداخت.
«جوابت اونجاست.»
بعد، بدون اینکه فرصت دیگری بدهد، از در پشتی انبار فرار کرد.
یونگی چند قدم دنبالش دوید، اما وقتی بیرون رسید، فقط صدای موتور ماشینی را شنید که با سرعت دور شد.
...
او به داخل انبار برگشت.
پاکت را باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
عکسهایی از روزهایی که یونا برای اولین بار وارد استودیو شده بود.
اما چیزی عجیب به چشم میخورد.
در گوشهی یکی از عکسها...
همان مردی که حالا صورتش را پوشانده بود، از دور مراقب یونا بود.
یونگی زیر لب گفت:
«یعنی... از همون روز اول کسی تعقیبش میکرده؟»
قلبش تندتر زد.
این ماجرا دیگر فقط دربارهی آهنگ دزدیدهشده نبود.
کسی از مدتها قبل، یونا را زیر نظر داشت.
و یونگی تازه فهمید که وارد بازی بسیار بزرگتر و خطرناکتری شدهاند...
لایک و کامنت فراموش نکنید
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#یونگی
#بیال
#جیامام
قرار در تاریکی
ساعت از ۹:۳۰ شب گذشته بود.
باران نمنم میبارید و خیابانها تقریباً خالی بودند.
یونگی کلید ماشین را برداشت.
یونا جلوی در ایستاد.
«گفتی تنها میری... ولی من نمیتونم همینجا منتظر بمونم.»
یونگی نگاهش کرد.
«نه، یونا.»
«اگه اتفاقی برات بیفته چی؟»
«پس تو اینجا میمونی.»
لحنش آرام بود، اما قاطع.
یونا با ناراحتی لبش را گاز گرفت و فقط سر تکان داد.
قبل از اینکه یونگی از در خارج شود، یونا صدایش زد.
«یونگی...»
او برگشت.
یونا چند ثانیه مردد ماند، بعد آرام گفت:
«مواظب خودت باش... لطفاً.»
لبخند محوی روی لبهای یونگی نشست.
«قول میدم.»
...
نیم ساعت بعد...
انبار قدیمی کنار رودخانه در تاریکی فرو رفته بود.
یونگی آهسته وارد ساختمان شد.
صدای چکه کردن آب از سقف میآمد.
«من اومدم.»
جوابی نیامد.
چند قدم دیگر جلو رفت.
ناگهان چراغ کوچکی در انتهای سالن روشن شد.
روی یک میز فلزی، همان فلش مموری قرار داشت.
یونگی آرام به سمت میز رفت.
درست وقتی فلش را برداشت...
صدای کف زدن از پشت سرش آمد.
«بالاخره اومدی.»
یونگی برگشت.
مردی با کلاه و ماسک چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
چهرهاش دیده نمیشد.
«تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«مهم نیست من کیام... مهم اینه که اون دختری که ازش دفاع میکنی، اصلاً اونقدرها هم بیگناه نیست.»
یونگی اخم کرد.
«اگه حرفی داری، واضح بزن.»
مرد پاکتی روی زمین انداخت.
«جوابت اونجاست.»
بعد، بدون اینکه فرصت دیگری بدهد، از در پشتی انبار فرار کرد.
یونگی چند قدم دنبالش دوید، اما وقتی بیرون رسید، فقط صدای موتور ماشینی را شنید که با سرعت دور شد.
...
او به داخل انبار برگشت.
پاکت را باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
عکسهایی از روزهایی که یونا برای اولین بار وارد استودیو شده بود.
اما چیزی عجیب به چشم میخورد.
در گوشهی یکی از عکسها...
همان مردی که حالا صورتش را پوشانده بود، از دور مراقب یونا بود.
یونگی زیر لب گفت:
«یعنی... از همون روز اول کسی تعقیبش میکرده؟»
قلبش تندتر زد.
این ماجرا دیگر فقط دربارهی آهنگ دزدیدهشده نبود.
کسی از مدتها قبل، یونا را زیر نظر داشت.
و یونگی تازه فهمید که وارد بازی بسیار بزرگتر و خطرناکتری شدهاند...
لایک و کامنت فراموش نکنید
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#یونگی
#بیال
#جیامام
- ۱۶۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط