Part End
Part ¹³⁵_End
ا.ت ویو:
چند شب از اون شب رویایی میگذشت و ما تصمیم به رفتن شدیم..لباس هام رو توی چمدون گذاشته بودم و همه چی آماده بود..پرواز عصر ساعت پنج بود و الان فقط چند ساعت تا پرواز مونده بود..لباس مناسبی پوشیدم و نگاهی به خودم از داخل اینه کردم که چشمم تخت رو گرفت..برگشتم و نگاهش کردم..با یاد آوری اون شب لبخندی زدم..نگاهی به اطراف اتاق انداختم و سمت میز رفتم تا کیفم رو بردارم..گوشیم و مدارک لازم رو برداشتم و توی کیفم گذاشتم که در همین موقع در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد..لبخندی روی لبهاش داشت
تهیونگ:آماده ای؟
سرم رو تکون دادم و گفتم
ا.ت:اره امادم
تهیونگ چمدون رو گرفت و گفت
تهیونگ:بریم پس
همراهش به پایین رفتم..از در عمارت خارج شدیم..راننده چمدون رو گرفت و توی صندوق گذاشت..سمت ماشین رفتیم تهیونگ در رو باز کرد و گذاشت اول من سوار بشم..وقتی سوار ماشین شدم حس عجیبی بهم دست داد..تهیونگ سوار شد که گفتم
ا.ت:پس جیمین جونگ کوک چی؟
تهیونگ نگاهش رو به من داد گفت
تهیونگ:توی فرودگاه هم دیگه رو میبینیم
سرم رو تکون دادم و تا رسیدن به فرودگاه چیزی نگفتم
توی جت(جت شخصی جونگ کوک)نشسته بودیم که کم کم شروع به حرکت کرد..باند رو دور زد و ایست کرد.. بعد شتاب گرفت و از روی زمین بلند شد..با گذشت ۶ ساعت از پرواز بدجور خسته شده بود و بلند شدم گفتم
ا.ت:من میرم یکم دراز بکشم
به انتهای جت رفتم و در اتاق رو باز کردم..اتاقی که برای رفتن به برلین داخلش خوابیده بودم..روی تخت دراز کشیدم و از خستگی زیاد خوابم برد..
پرواز طولانی بود و هممون بدجور خسته بودیم..راننده تهیونگ بیرون فرودگاه منتظر ایستاده بود..چمدون هارو توی صندوق گذاشت و منو تهیونگ هم سوار ماشین شدیم..با اینکه مدتی خیلی کمی برلین بودم ولی حس میکردم خیلی وقته که سئول رو ندیدم...
مدتی گذشت که به جلوی در خونه رسیدیم..در باز شد و ماشین وارد حیاط شد با توقف ماشین از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم..تهیونگ کنارم ایستاد و گفت
تهیونگ:خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
نگاهش کردم و لبخندی زدم..سمت در رفتم و با کلیدی که داشتم بازش کردم و وارد خونه شدم..حس ارامش و امنیت رو توی خونه حس میکردم..تهیونگ پشت سرم وارد خونه شد و بدون حرف نگاه اطراف کرد..راننده چمدون هارو کنار در گذاشت و رفت..رفتم سمت مبل روبروی تلویزیون و روس دراز کشیدم
ا.ت:خیلی خستمه
تهیونگ:منم همینطور
از جام بلند شدم و رفتم سمت پله ها..پله ها رو طی کردم تا به اتاقم رسیدم در رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم..عاشق بوی اتاقم بودم..لباس های تمیز رو آماده کردم و سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم و کمی خستگیم از بین بره...
با موهای خیس جلوی اینه نشسته بودم و داشتم با باد گرم سشوار موهامو خشک میکردم..بعد از خشک کردن موهام ازجام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..تهیونگ رو صدا زدم ولی صدایی ازش نشنیدم..رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم ک نگاهی به اتاق انداختم..صدای آب میومد پس رفته بود حمام..سمت تختش رفتم و خودم رو زیر ملافه قاییم کردم..خیلی خسته بودم ولی مطمعنم ارزشش رو داشت..هنوز بیدار بودم که در حمام باز شد..نگاهی به تهیونگ انداختم که فقط یه حوله دور پایین تنش بسته شده بود نگاهم رو به بالا تنهاش دادم که خیس بود و برق میزد..در اخر نگاه صورتش کردم..موهاش خیس بودن و توی صورتش ریخته شده بودن و داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد..لبخندی بهش زدم..چشمامو بستم..بعد از مدتی حس کردم تخت بالا پایین شد..چشمام رو باز کردم که دیدم تهیونگ کنارم دراز کشیده..خودم رو توی اغوش گرمش جا دادم و دوباره چشمام رو بستم
دوسال دوری ارزشش رو داشت که بفهمم که واقعا عاشقتم..نمیدونم چجوری بدون تو تونستم توی این دوسال زندگی کنم ولی میدونم الان تا آخرش قراره کنارم باشی و هرگز ترکم نکنی..شروع خوبی نداشتیم ولی مطمعنم پایان خوبی رو رقم خواهیم زد..هرگز ترکت نمیکنم چون دیگر بخش بزرگی از وجودم هستی..تهیونگم هم اکنون خوشحال ترینم که تورا انتخاب کردم..دوستت دارم..بینهایت دوستت دارم عزیز ترینم
با بوسهی تهیونگ روی موهام
و در خواب فرو رفتم
تهیونگ:دوستت دارم
پایان
"امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه..
با داستان های جذا بدیگه با جئون یوری بدرود🍷"
ا.ت ویو:
چند شب از اون شب رویایی میگذشت و ما تصمیم به رفتن شدیم..لباس هام رو توی چمدون گذاشته بودم و همه چی آماده بود..پرواز عصر ساعت پنج بود و الان فقط چند ساعت تا پرواز مونده بود..لباس مناسبی پوشیدم و نگاهی به خودم از داخل اینه کردم که چشمم تخت رو گرفت..برگشتم و نگاهش کردم..با یاد آوری اون شب لبخندی زدم..نگاهی به اطراف اتاق انداختم و سمت میز رفتم تا کیفم رو بردارم..گوشیم و مدارک لازم رو برداشتم و توی کیفم گذاشتم که در همین موقع در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد..لبخندی روی لبهاش داشت
تهیونگ:آماده ای؟
سرم رو تکون دادم و گفتم
ا.ت:اره امادم
تهیونگ چمدون رو گرفت و گفت
تهیونگ:بریم پس
همراهش به پایین رفتم..از در عمارت خارج شدیم..راننده چمدون رو گرفت و توی صندوق گذاشت..سمت ماشین رفتیم تهیونگ در رو باز کرد و گذاشت اول من سوار بشم..وقتی سوار ماشین شدم حس عجیبی بهم دست داد..تهیونگ سوار شد که گفتم
ا.ت:پس جیمین جونگ کوک چی؟
تهیونگ نگاهش رو به من داد گفت
تهیونگ:توی فرودگاه هم دیگه رو میبینیم
سرم رو تکون دادم و تا رسیدن به فرودگاه چیزی نگفتم
توی جت(جت شخصی جونگ کوک)نشسته بودیم که کم کم شروع به حرکت کرد..باند رو دور زد و ایست کرد.. بعد شتاب گرفت و از روی زمین بلند شد..با گذشت ۶ ساعت از پرواز بدجور خسته شده بود و بلند شدم گفتم
ا.ت:من میرم یکم دراز بکشم
به انتهای جت رفتم و در اتاق رو باز کردم..اتاقی که برای رفتن به برلین داخلش خوابیده بودم..روی تخت دراز کشیدم و از خستگی زیاد خوابم برد..
پرواز طولانی بود و هممون بدجور خسته بودیم..راننده تهیونگ بیرون فرودگاه منتظر ایستاده بود..چمدون هارو توی صندوق گذاشت و منو تهیونگ هم سوار ماشین شدیم..با اینکه مدتی خیلی کمی برلین بودم ولی حس میکردم خیلی وقته که سئول رو ندیدم...
مدتی گذشت که به جلوی در خونه رسیدیم..در باز شد و ماشین وارد حیاط شد با توقف ماشین از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم..تهیونگ کنارم ایستاد و گفت
تهیونگ:خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
نگاهش کردم و لبخندی زدم..سمت در رفتم و با کلیدی که داشتم بازش کردم و وارد خونه شدم..حس ارامش و امنیت رو توی خونه حس میکردم..تهیونگ پشت سرم وارد خونه شد و بدون حرف نگاه اطراف کرد..راننده چمدون هارو کنار در گذاشت و رفت..رفتم سمت مبل روبروی تلویزیون و روس دراز کشیدم
ا.ت:خیلی خستمه
تهیونگ:منم همینطور
از جام بلند شدم و رفتم سمت پله ها..پله ها رو طی کردم تا به اتاقم رسیدم در رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم..عاشق بوی اتاقم بودم..لباس های تمیز رو آماده کردم و سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم و کمی خستگیم از بین بره...
با موهای خیس جلوی اینه نشسته بودم و داشتم با باد گرم سشوار موهامو خشک میکردم..بعد از خشک کردن موهام ازجام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..تهیونگ رو صدا زدم ولی صدایی ازش نشنیدم..رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم ک نگاهی به اتاق انداختم..صدای آب میومد پس رفته بود حمام..سمت تختش رفتم و خودم رو زیر ملافه قاییم کردم..خیلی خسته بودم ولی مطمعنم ارزشش رو داشت..هنوز بیدار بودم که در حمام باز شد..نگاهی به تهیونگ انداختم که فقط یه حوله دور پایین تنش بسته شده بود نگاهم رو به بالا تنهاش دادم که خیس بود و برق میزد..در اخر نگاه صورتش کردم..موهاش خیس بودن و توی صورتش ریخته شده بودن و داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد..لبخندی بهش زدم..چشمامو بستم..بعد از مدتی حس کردم تخت بالا پایین شد..چشمام رو باز کردم که دیدم تهیونگ کنارم دراز کشیده..خودم رو توی اغوش گرمش جا دادم و دوباره چشمام رو بستم
دوسال دوری ارزشش رو داشت که بفهمم که واقعا عاشقتم..نمیدونم چجوری بدون تو تونستم توی این دوسال زندگی کنم ولی میدونم الان تا آخرش قراره کنارم باشی و هرگز ترکم نکنی..شروع خوبی نداشتیم ولی مطمعنم پایان خوبی رو رقم خواهیم زد..هرگز ترکت نمیکنم چون دیگر بخش بزرگی از وجودم هستی..تهیونگم هم اکنون خوشحال ترینم که تورا انتخاب کردم..دوستت دارم..بینهایت دوستت دارم عزیز ترینم
با بوسهی تهیونگ روی موهام
و در خواب فرو رفتم
تهیونگ:دوستت دارم
پایان
"امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه..
با داستان های جذا بدیگه با جئون یوری بدرود🍷"
- ۱۹.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط