{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}



ویو هانا

-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و من حتما باید بیام..و البته میخواست یچیزی بهم بگه...مهمونی ساعت ۷ بود و الان ساعت ۵ و نیمه...رفتم دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و و مرتب کردم...یه لباس نسبتا باز پوشیدم و
سوار ماشین شدم و رفتم مهمونی...

_____________________________________
علامت هانا _
علامت مادربزرگ *
علامت جونگکوک ×
_____________________________________

_ سلام مادربزرگ

* سلام..هانا تو باید ازدواج کنی

_ چ_چی؟

* گفتم تو باید با این آقایی که اینجا میبینی ازدواج کنی

_ و_ولی من نمیخوام ازدواج کنم...

* مجبوری

_ نمیخوامممم من نمیخوام ازدواج کنممم ( داد )


-از اونجا فرار کردم...واقعا نمیتونستم تحمل کنم..من..من نمیخوام ازدواج کنم...


ویو جونگکوگ

-فرار کرد...دنبالش رفتم ولی چندثانیه بعد گمش کردم..


ویو هانا

تو یه کوچه افتادم...خیلی خسته بودم..خوابم برد...


پرش زمانی به نیم ساعت بعد_ویو تهیونگ :

داشتم میرفتم پیتزا بخرم برا شام که یه دخترو دیدم که افتاده بود زمین...خواب بود?

÷ هی پاشو...خانممم..پاشووو ( علامت تهیونگ ÷ )


-خیلی خوابش سنگین بود...بلندش کردم و بردمش خونه...




ادامه در پارت ۲...
ببخشید چندروز نبودم
دیدگاه ها (۱)

ایندفعه جدیم🗿🎀

جررررر🤣💔

خببب معرفی فیککک ( تیکه هایی از فیک همکلاسی تا... هم هستتت )...

ب ات؛تو قیافه من شوخی میبینی(پوکر)ات:بابا من...ب ات:امروز می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط