.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آن آغوش، انگار تمام اون سختی های پرمشقت و دوری از هم رو ترمیم کرد، مخصوصا قلب های زخم خورده شون که انگار داشت کم کم التیام پیدا میکرد.
یعنی واقعا حالا میتونن بدون ترس و نگرانی پیش هم باشن؟
لوسیا آرام سرش را بالا آورد. چشمهای سیاه جونگکوک، عمیقتر از همیشه، خیره به او بود.
با صدایی آهسته پرسید:
— تو… هنوزم با خانوادهات میمونی؟
جونگکوک نرم سر تکان داد.
— نه. خونهی خودمو دارم… شغل خودمو دارم. دیگه بهشون تکیه نمیکنم.
مکث کوتاهی کرد و با لبخند کمرنگی ادامه داد:
— و این… حس آزادی میده.
لوسیا لبخند گرمی زد و پرسید:
_ پس، اون شغلی که همیشه میخواستی، تاجر شدن، بهش رسیدی؟
لبخند گرمی روی لبهای لوسیا نشست.
— پس… به اون چیزی که همیشه میخواستی رسیدی؟ تاجر شدن؟
لبخند جونگکوک اینبار مغرورتر شد. کمی عقب رفت، یقهی پیراهنش را صاف کرد و با لحنی بازیگوش گفت:
— شما الان روبهروی رئیس شرکت بزرگ JK.L ایستادین.
لوسیا چند ثانیه مکث کرد.
چشمهایش گرد شد:
— اون… اون شرکت واسه توعه؟! همهش؟
— همهش.
جونگکوک گفت و آروم خندید، بعد لبش رو جلو آورد و بوسه ای محکم روی پیشانی دختر نشاند و گفت:
_ تو هم به شغلی که همیشه دوست داشتی رسیدی.
لوسیا: اوهوم، اما گاهی خسته ام میکنه.
جونگکوک خندید. اخم ریز و بامزهای که موقع غر زدن بین ابروهایش مینشست هنوز همانقدر دوستداشتنی بود. محکمتر در آغوشش کشیدش. لوسیا «آخ» کوتاهی گفت، اما با لبخند خودش را در بغلش رها کرد.
عطره خنک وتنده جونگکوک تا ریه هاش نفوذ میکرد و حس عجیب و خوبی بهش میداد که حاضر بود تا صبح اون عطر رو بو بکشه
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آن آغوش، انگار تمام اون سختی های پرمشقت و دوری از هم رو ترمیم کرد، مخصوصا قلب های زخم خورده شون که انگار داشت کم کم التیام پیدا میکرد.
یعنی واقعا حالا میتونن بدون ترس و نگرانی پیش هم باشن؟
لوسیا آرام سرش را بالا آورد. چشمهای سیاه جونگکوک، عمیقتر از همیشه، خیره به او بود.
با صدایی آهسته پرسید:
— تو… هنوزم با خانوادهات میمونی؟
جونگکوک نرم سر تکان داد.
— نه. خونهی خودمو دارم… شغل خودمو دارم. دیگه بهشون تکیه نمیکنم.
مکث کوتاهی کرد و با لبخند کمرنگی ادامه داد:
— و این… حس آزادی میده.
لوسیا لبخند گرمی زد و پرسید:
_ پس، اون شغلی که همیشه میخواستی، تاجر شدن، بهش رسیدی؟
لبخند گرمی روی لبهای لوسیا نشست.
— پس… به اون چیزی که همیشه میخواستی رسیدی؟ تاجر شدن؟
لبخند جونگکوک اینبار مغرورتر شد. کمی عقب رفت، یقهی پیراهنش را صاف کرد و با لحنی بازیگوش گفت:
— شما الان روبهروی رئیس شرکت بزرگ JK.L ایستادین.
لوسیا چند ثانیه مکث کرد.
چشمهایش گرد شد:
— اون… اون شرکت واسه توعه؟! همهش؟
— همهش.
جونگکوک گفت و آروم خندید، بعد لبش رو جلو آورد و بوسه ای محکم روی پیشانی دختر نشاند و گفت:
_ تو هم به شغلی که همیشه دوست داشتی رسیدی.
لوسیا: اوهوم، اما گاهی خسته ام میکنه.
جونگکوک خندید. اخم ریز و بامزهای که موقع غر زدن بین ابروهایش مینشست هنوز همانقدر دوستداشتنی بود. محکمتر در آغوشش کشیدش. لوسیا «آخ» کوتاهی گفت، اما با لبخند خودش را در بغلش رها کرد.
عطره خنک وتنده جونگکوک تا ریه هاش نفوذ میکرد و حس عجیب و خوبی بهش میداد که حاضر بود تا صبح اون عطر رو بو بکشه
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱۳.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط