.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
اما لوسیا ناگهان با فکر چیزی سرش رو بازم بالا گرفت و گفت:
_ وایسا ببینم، اون L داخل اسم شرکتت، عجیب نیست؟
_ عجیب نیست، عجیبه؟
جونگکوک گفت و ریز خندید، همیشه از گیج و اذیت کردن دخترک خوشش میومد.
لوسیا چشماش رو ریز و با نگاه گنگی پرسید:
_ اون که حرف اول اسم من نیست، هست؟
جونگکوک شونه بالا انداخت و گفت:
_ نمیدونم، نظر تو چیه؟
با شیطنت گفت و لوسیا که فهمید قطعا اون حروف، اول اسم خودشه لبخند بزرگی زد و گفت:
_ خیلی خوب بلدی مخم رو بزنی!
جونگکوک با خنده گفت:
_ یعنی الان مخت رو زدم؟
لوسیا: سعی نداشتی؟!
جونگکوک: نداشتم.
لوسیا اخم الکی کرد، دستاش رو باز کرد با فاصله گرفتن ازش چرخید سمت شیشهی ویسکی و درحالی که برش میداشت گفت:
_ تو به یادم اسمم رو، روی شرکتت میزنی....
ویسکی رو داخل لیوانِ کوچیکی که کنار دستش بود ریخت و خیره به محتوای کهربایی اش گفت:
_ من به یادت شبا نوشیدنی میخورم!...این مخ زنی تره مگه نه؟
با لحن بازیگوشی گفت و جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و به نگاهِ خمار جونگکوک زل زد.
پسر کم کم بهش نزدیک تر شد، درست روبروش ایستاد، که باعث شد دختر به خاطر ایجاد کمی فاصله به صورت هاشون پشتش رو به لبهی جزیره تکیه بده.
هر لحظه که جونگکوک سرش رو نزدیک تر میبرد، قلبش از شدت هیجان میتپید، و باعث میشد اون نیمه خماریش بپره.
جونگکوک سرش رو نزدیک گردن لوسیا برد، و در حالی که نفس های تند و گرمش رو به پوست گردنش منتقل میکرد، زمزمه کرد:
_ الان سعی کردی، مخم رو بزنی...یا من اشتباه فهمیدم.
لوسیا آروم گفت:
_ اگه اینطور باشه چی؟
جونگکوک سرش رو کمی عقب برد و همچنان خمار نگاهش کرد و گفت:
— اون موقع… قضیه پیچیده میشه.
— چقدر پیچیده؟
— اونقدر که دیگه نتونم جلوی خودمو بگیرم.
چشمهایشان در هم قفل شد.
بعد خیلی آروم، جونگکوک بیشتر سمتش خم شد و بی صبر لب هاش رو رویِ لب های دختر گذاشت و بوسه ای طولانی شروع کردن.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
اما لوسیا ناگهان با فکر چیزی سرش رو بازم بالا گرفت و گفت:
_ وایسا ببینم، اون L داخل اسم شرکتت، عجیب نیست؟
_ عجیب نیست، عجیبه؟
جونگکوک گفت و ریز خندید، همیشه از گیج و اذیت کردن دخترک خوشش میومد.
لوسیا چشماش رو ریز و با نگاه گنگی پرسید:
_ اون که حرف اول اسم من نیست، هست؟
جونگکوک شونه بالا انداخت و گفت:
_ نمیدونم، نظر تو چیه؟
با شیطنت گفت و لوسیا که فهمید قطعا اون حروف، اول اسم خودشه لبخند بزرگی زد و گفت:
_ خیلی خوب بلدی مخم رو بزنی!
جونگکوک با خنده گفت:
_ یعنی الان مخت رو زدم؟
لوسیا: سعی نداشتی؟!
جونگکوک: نداشتم.
لوسیا اخم الکی کرد، دستاش رو باز کرد با فاصله گرفتن ازش چرخید سمت شیشهی ویسکی و درحالی که برش میداشت گفت:
_ تو به یادم اسمم رو، روی شرکتت میزنی....
ویسکی رو داخل لیوانِ کوچیکی که کنار دستش بود ریخت و خیره به محتوای کهربایی اش گفت:
_ من به یادت شبا نوشیدنی میخورم!...این مخ زنی تره مگه نه؟
با لحن بازیگوشی گفت و جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و به نگاهِ خمار جونگکوک زل زد.
پسر کم کم بهش نزدیک تر شد، درست روبروش ایستاد، که باعث شد دختر به خاطر ایجاد کمی فاصله به صورت هاشون پشتش رو به لبهی جزیره تکیه بده.
هر لحظه که جونگکوک سرش رو نزدیک تر میبرد، قلبش از شدت هیجان میتپید، و باعث میشد اون نیمه خماریش بپره.
جونگکوک سرش رو نزدیک گردن لوسیا برد، و در حالی که نفس های تند و گرمش رو به پوست گردنش منتقل میکرد، زمزمه کرد:
_ الان سعی کردی، مخم رو بزنی...یا من اشتباه فهمیدم.
لوسیا آروم گفت:
_ اگه اینطور باشه چی؟
جونگکوک سرش رو کمی عقب برد و همچنان خمار نگاهش کرد و گفت:
— اون موقع… قضیه پیچیده میشه.
— چقدر پیچیده؟
— اونقدر که دیگه نتونم جلوی خودمو بگیرم.
چشمهایشان در هم قفل شد.
بعد خیلی آروم، جونگکوک بیشتر سمتش خم شد و بی صبر لب هاش رو رویِ لب های دختر گذاشت و بوسه ای طولانی شروع کردن.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۲۱.۲k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط