«من عاشق یه مافیا شدم ...»
«من عاشق یه مافیا شدم ...»
part-4
ویو وانی*
اون یارو من رو به اتاقش برد و چسبوند به دیوار و لبش رو روی گردنم گذاشت و منم چشم هام رو محکم بسته بودم خیلی ترسیده بودم که یکم بعد ولم کرد من سعی کردم فرار کنم ولی در اتاق قفل بود
که گفت.....
جونگکوک: کجا کوچولو (با لحن سکسی)
وانی: در اتاق رو باز کن
جونگکوک: تو هیچ جا نمیری ....
وانی :راست میگی اون وقت اگه برم چیکار میکنی؟؟؟
جونگکوک:فکر کنم ناراحت نمیشی پدر و نامزدت رو از دست بدی نه؟؟؟
وانی: میخوای چیکار کنی ؟
جونگکوک: باید با من ازدواج کنی در اون صورت خانوادت زنده میمونن
و بعد منو بلند کرد و پرت کرد رو تخت و هی جلو میومد که گفتم....
وانی: ازت میخوام بهم فرصت بدی تا به محل کارم برم و به نامزدم زنگ بزنم اون موقع هر چی تو بگی...
جونگکوک: الان داری دختر خوبی میشی ولی از کجا بهت اعتماد کنم؟؟؟
وانی :.......
جونگکوک: باشه ولی اگه حرف گوش نکنی پدر و نامزد عزیزت رو از دست میدی امیدوارم درست شنیده باشی چی گفتم.
و بلند شد و در اتاق رو باز کرد منم سریع فرار کردم و به خونه رفتم همه چی رو به پدرم گفتم ، پدرم گفت......
پدر وانی : باید تو سی-جون ازدواج کنین
وانی: پدر جان ولی ....
پدر وانی: امین تنها راهه دخترم
وانی: چشم پدر.
ویو نویسنده٬
وانی بعد قطع کردن تلفن برگش ولی عقب عقب رفت تا وقتی که پشتش به دیوار خورد و جونگکوک هی جلو تر میرفت وگفت....
جونگکوک: جوجه ، میخوای منو گول بزنی ؟؟؟؟
وانی:ن،ن،نه...(با لحن ترسیده)
جونگکوک: چرا دیگه مثل اینکه هشدار هام رو جدی نگرفتی ...
بعد جونگکوک گفت...
جونگکوک: بیارینش
وانی داد زد ...
وانی: سی -جون ، ولش کن عوضی ...
جونگکوک: ببین نشد دیگه اگه میخوای این یارو زنده بمونه باید با من ازدواج کنی ..
وانی: من تو رو دوست ندارم میفهمی چرا ولم نمیکنی ؟؟؟
جونگکوک:ولی من دوست دارم پس تو مال منی ....
و بعد جلو اومد و وانی رو بوسید ....
وانی سعی داشت خودشو ازاد کنه ولی جونگکوک محکم اون به خودش چسبونده بود ...
سی-جون گلدان روی میز رو برداشت و خواست با گلدان به سر جونگکوک بزنه که.........
میدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی :
۶لایک
۶کامنت
۴ بازنشر
part-4
ویو وانی*
اون یارو من رو به اتاقش برد و چسبوند به دیوار و لبش رو روی گردنم گذاشت و منم چشم هام رو محکم بسته بودم خیلی ترسیده بودم که یکم بعد ولم کرد من سعی کردم فرار کنم ولی در اتاق قفل بود
که گفت.....
جونگکوک: کجا کوچولو (با لحن سکسی)
وانی: در اتاق رو باز کن
جونگکوک: تو هیچ جا نمیری ....
وانی :راست میگی اون وقت اگه برم چیکار میکنی؟؟؟
جونگکوک:فکر کنم ناراحت نمیشی پدر و نامزدت رو از دست بدی نه؟؟؟
وانی: میخوای چیکار کنی ؟
جونگکوک: باید با من ازدواج کنی در اون صورت خانوادت زنده میمونن
و بعد منو بلند کرد و پرت کرد رو تخت و هی جلو میومد که گفتم....
وانی: ازت میخوام بهم فرصت بدی تا به محل کارم برم و به نامزدم زنگ بزنم اون موقع هر چی تو بگی...
جونگکوک: الان داری دختر خوبی میشی ولی از کجا بهت اعتماد کنم؟؟؟
وانی :.......
جونگکوک: باشه ولی اگه حرف گوش نکنی پدر و نامزد عزیزت رو از دست میدی امیدوارم درست شنیده باشی چی گفتم.
و بلند شد و در اتاق رو باز کرد منم سریع فرار کردم و به خونه رفتم همه چی رو به پدرم گفتم ، پدرم گفت......
پدر وانی : باید تو سی-جون ازدواج کنین
وانی: پدر جان ولی ....
پدر وانی: امین تنها راهه دخترم
وانی: چشم پدر.
ویو نویسنده٬
وانی بعد قطع کردن تلفن برگش ولی عقب عقب رفت تا وقتی که پشتش به دیوار خورد و جونگکوک هی جلو تر میرفت وگفت....
جونگکوک: جوجه ، میخوای منو گول بزنی ؟؟؟؟
وانی:ن،ن،نه...(با لحن ترسیده)
جونگکوک: چرا دیگه مثل اینکه هشدار هام رو جدی نگرفتی ...
بعد جونگکوک گفت...
جونگکوک: بیارینش
وانی داد زد ...
وانی: سی -جون ، ولش کن عوضی ...
جونگکوک: ببین نشد دیگه اگه میخوای این یارو زنده بمونه باید با من ازدواج کنی ..
وانی: من تو رو دوست ندارم میفهمی چرا ولم نمیکنی ؟؟؟
جونگکوک:ولی من دوست دارم پس تو مال منی ....
و بعد جلو اومد و وانی رو بوسید ....
وانی سعی داشت خودشو ازاد کنه ولی جونگکوک محکم اون به خودش چسبونده بود ...
سی-جون گلدان روی میز رو برداشت و خواست با گلدان به سر جونگکوک بزنه که.........
میدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی :
۶لایک
۶کامنت
۴ بازنشر
- ۱.۱k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط