Jongkookroman
Jongkook_roman
_وقتی دعوا شدید می کنید_
Part1
جفتتون زندگی سختی رو پشت سرگذاشتین تا تونستین باهم ازدواج کنین.
مخالفت های خانواده، شغل جفتتون و کلی دخالت اطرافیان.
با این حال کنار همدیگه موندین و هیچ وقت به ترک یا پایان دادن رابطه تون فکر نکردین.
تو گذشته ی سختی داشتی و کوک از کل اتفاقای گذشته تت خبر داشت.
ولی همیشه درکت میکرد و سعی کرد تا اتفاقایی که برات تو گذشته افتاده رو فراموش کنی.
رفتار کوک طی این چند هفته کاملا تغییر کرده بود، اصلا خودش نبود.
تو از این چشم پوشی کردی و به خودت دلداری میدادی برای خستگی زیاده کاریه.
اما...
امروز روز تعطیل بود و تو زودتر از جونگ کوک از خواب بلند شدی.
رفتی تا صبحانه براش درست کنی.
شروع کردی به درست کردن پنکیک.
و میز رو کامل چیندی که از اتاقش بیرون اومد.
بهش نگاه کردی و لبخند زدی.
_صبحت بخیر بیا برات صبحانه درست کردم.
بدون اینکه چیزی بگه نشست و تو قهوه رو جلوش گذاشتی.
از اینکه حتا صبح بخیر هم بهت نگفت ناراحت شدی.
کوک همیشه صبح ها بهت صبح بخیر میگفت و بوس و بغلت میکرد.
ولی الان فقط نشست سر میز بدون اینکه چیزی بگه یا کاری کنه.
قهوه شو میخورد و به گوشیش نگاه میکرد و به تو هیچ توجه ای نداشت.
بلند شدی و گوشیش رو از دستش کشیدی.
_بس کن دیگه چرا همش بهم بی توجهی میکنی؟
بهت نگاه کرد و بلند شد.
گوشیش رو گرفت و نگاهش رو از روت برنداشت.
_چرا باید بهت توجه کنم؟
ادامه دارد...
_وقتی دعوا شدید می کنید_
Part1
جفتتون زندگی سختی رو پشت سرگذاشتین تا تونستین باهم ازدواج کنین.
مخالفت های خانواده، شغل جفتتون و کلی دخالت اطرافیان.
با این حال کنار همدیگه موندین و هیچ وقت به ترک یا پایان دادن رابطه تون فکر نکردین.
تو گذشته ی سختی داشتی و کوک از کل اتفاقای گذشته تت خبر داشت.
ولی همیشه درکت میکرد و سعی کرد تا اتفاقایی که برات تو گذشته افتاده رو فراموش کنی.
رفتار کوک طی این چند هفته کاملا تغییر کرده بود، اصلا خودش نبود.
تو از این چشم پوشی کردی و به خودت دلداری میدادی برای خستگی زیاده کاریه.
اما...
امروز روز تعطیل بود و تو زودتر از جونگ کوک از خواب بلند شدی.
رفتی تا صبحانه براش درست کنی.
شروع کردی به درست کردن پنکیک.
و میز رو کامل چیندی که از اتاقش بیرون اومد.
بهش نگاه کردی و لبخند زدی.
_صبحت بخیر بیا برات صبحانه درست کردم.
بدون اینکه چیزی بگه نشست و تو قهوه رو جلوش گذاشتی.
از اینکه حتا صبح بخیر هم بهت نگفت ناراحت شدی.
کوک همیشه صبح ها بهت صبح بخیر میگفت و بوس و بغلت میکرد.
ولی الان فقط نشست سر میز بدون اینکه چیزی بگه یا کاری کنه.
قهوه شو میخورد و به گوشیش نگاه میکرد و به تو هیچ توجه ای نداشت.
بلند شدی و گوشیش رو از دستش کشیدی.
_بس کن دیگه چرا همش بهم بی توجهی میکنی؟
بهت نگاه کرد و بلند شد.
گوشیش رو گرفت و نگاهش رو از روت برنداشت.
_چرا باید بهت توجه کنم؟
ادامه دارد...
- ۲۰.۱k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط