رمان انتقام خونین 🩸❣️

رمان انتقام خونین 🩸❣️
part:19
#دیانا

خب بچه ها ما همتون رو اینجا جمع کردیم که به موضوع خیلی مهم رو بگیم بهتون
محراب:چی؟
مهشاد:دو دقیقه خفه شی میگه
محراب:عه عشقم؟؟؟
مهشاد:درد مرض
رضا:پانیذ خیلی دوست دارم
پانیذ:فداتشم
محراب:حسودای بد بخت
متین:تازه من برای ناناصیم نیکا لباشک میگیرم
رضا:اخی بچه کلاس اولیی
نیکا:به شوهرم توهین نکن
مهشاد:چندشاااا
متین:نه که تو با محراب نمیکنی
محراب:چی رو بکنم؟
ارسلان:بچه هاااا...ما برا چیزه دیگه ای اینجا جمع شدیما
دیانا:ببینید بچه ها امروز من و ارسلان توی زنگ تفریح...
محراب:جون چیکار کردین؟
ارسلان:محرابببب
دیانا:ارسلان بهم گفت یه چیز مهمی بهت بگم که متمئنن خودت نمی‌دونستی
رضا:جون چی؟
پانیذ:رضاااا
نیکا:بذارید بچم داره گو میخوره
دیانا:خیلی ممنون
نیکا:خواهش
دیانا:بعد بهم گفت عاشقتم من توی شوک موندم و بهش گفتم از اول سال عاشقت بودم و الان توی رابطه هستیم
بچه ها:...
ارسلان:چیشد؟
مهشاد:شهرو چراغون کنیم ستاره بارون کنین
پانیذ:شادی و گل که ساره
نیکا:لیلی و مجنون کنیم
دیانا:آشغالا من دارم براتون
محراب:نه بابا کل این مدت عاشق هم بودین؟
رضا:دیدی گفتم؟دیدی گفتم متین
متین:مبارکه
دیدگاه ها (۰)

تهیونگ پرسید: بچه مگه شما کرم دارینکوک و ا/ت: هاالیسا: ببین ...

Part "67"☆ویو تهیونگ☆بعد از جلسه با جونگ‌کوک، تمام مسیر برگش...

True Love③②چند ساعت بعد تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟ ا/ت: خی...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇15ویو هویج: یک هفته گذشت.یک هفته‌ای ک...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

شمشیر بر تاریکی پارت۱۵

محرادیس:)#محراب #محراب_احمدی #محراشاد #مهشاد #مهسا_امینی #وی...

رمان لجبازی 🧸 پارت: 16

آروم‌دل:))#محراب #محراب_احمدی #محراشاد #مهشاد #مهسا_امینی #و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط