{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان انتقام خونین

رمان انتقام خونین 🩸❣️
part:20
رضا:بچه ها بریم جرات حقیقت؟
بچه ها:اره
(بطری رو چرخوندیم)
افتاد به من و متین
دیانا:خب متین جرات یا حقیقت؟
متین:حقیقت
دیانا:امم
محراب:دیانا سوراخ سوراخش بکن
دیانا:عه خب تا حالا با نیما رابطه داشت؟
ارسلان:جونننن
متین:خببب
دیانا:خب و درد بنال
متین:اره
رضا:جووووون چجوریییی؟
نیکا:چرا گفتییی؟
متین:ببخشید
(بطری رو چرخوندیم)
افتاد به پانیذ و محراب
محراب:جرات یا حقیقت
پانیذ:جرات
محراب:خب میری یکی میزنی تو باسن رضا
پانیذ:😐
رضا:محراب دارم برات
محراب:بدووو
پانیذ:زدم در باسنش
رضا:آیی پانیییذ
پانیذ:چکار کنم این میمون میگه
(بطری رو چرخوندیم)
افتاد به ارسلان و مهشاد
ارسلان:جرات یا حقیقت؟
مهشاد:حقیقت
ارسلان:موقعی که با محراب رل بودی (الان زن و شوهر هستن) روی یه پسر نگاه داشتی؟
مهشاد:تا دلت بخواد...
محراب:مهشاد دارم برات
مهشاد:چیزههه
(چرخوندیم افتاد به رضا و ارسلان)
رضا:خببب جرات یا حقیقت؟
ارسلان:جرات
رضا:پا میشی دیانا رو می بوسی
دیانا:چییی
ارسلان:از لب؟
متین:خاک تو سر منحرفت
رضا:خب آره دیگه
ارسلان:رفتم و دیانا رو بوسیدم از لب و تا ۳ مین بعد برداشتم
پانیذ:چندشا
دیانا:پانیذ خانوم تو و رضا هم چند وقت دیگه میبینم


حمایتتتت
دیدگاه ها (۶)

ادیتمهاصکی: گزارش

قفلی🖤✨

رمان انتقام خونین 🩸❣️part:19#دیاناخب بچه ها ما همتون رو اینج...

رمان انتقام خونین 🩸❣️part:18#سحر همینطوری فقط داشتم می دویدم...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲محراب"داشتم سعی می‌کردم با این قیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط