«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۲
صبح با هزار ترس و لرز سوار اون يکي اسانسورشدم و تمام مدت خداخدا میکردم که گیر نکنه..
پوووف...
دیوانه شدم رفت..
همش تقصیر این مردكِ گند اخلاقه..
اصلا قاطی کردم.
انگار خودمم باورم شده بود اسانسور مشکل داشته و من
هیچ کاره بودم..
عجباا..
زدم بیرون
كانر لبخندي بهم زد و گفتم شنیدم دیشب با مهندس گیر
کرده بودین تو اسانسور..
سر تاسفي تکون دادم و گفتم:یه شب نبودي..
نرم خندید و گفت نترسین... اقا صبح گفتن چندتا سرویس
کار خوب بیارم هر دو رو
قشنگ سرویس
کنن..
با لبخند گفتم:خدا خیرش بده..
و دست تکون دادم و زدم بیرون.
تا ۱۰:۳۰ کلاس داشتم..
رقصم از روزي که اومده بودم اینجا بهتر شده بود و این
بهم قوت قلب میداد..
۲۰:۳۰
از کلاس که زدم بیرون برایان رو دیدم که کنار در کلاس به
ستون تکیه داده بود. اي خداا...
دوست دارم کله شو بگیرم بکوبم به همون ستون
بپاشه همه جا..
با دیدنم لبخند زد و اومد جلو و گفت:شام؟ امشب؟ متعجب و با بي ميلي نگاش کردم.
که خون
خندید و گفت:من تا وقتي که خواسته مو نپذيري همینقدر
کنه و پیگیرم اي بابا..
اینو کجاي دلم بذارم؟
نمیخواستم بیشتر پیله کنه.
ناچار گفتم بسیار خوب..
و پیش خودم فك كردم امشب حرفایی میزنم که شرش
کم شه..
خندید و گفت: اینه..
راه افتادم.
برایان-میخوای بیام دنبالت؟
نه ممنون..خودم میام..
برایان-باشه.. ساعت ۹.. ادرس رو برات اسمس میکنم...
تند سر تکون دادم و زدم بیرون
دربست گرفتم و رفتم خونه دوش گرفتم و موهامو خشك کردم و بعد پیاده سمت شرکت راه افتادم که بین راه گلفروشي قشنگي رو ديدم.
اصلا دلم غنج رفت.
با شور و شوق رفتم داخلش.
پر از گلدون هاي رنگارنگ و پر از گل..
با لذت نگاشون کردم و اخرم دوتا گلدون خوشگل با گل
هاي بزرگ و سرخ خریدم. رفتم شرکت..
گل ها رو روی میز خودم گذاشتم و نشستم. مشغول ادامه محاسبات پرونده هاي ديروز شدم. شري اومد و از دیدن دوتا گلدون گل روی میزم با ذوق
گفت: واي..اینا چه خوشگلن...
part ۱۳۲
صبح با هزار ترس و لرز سوار اون يکي اسانسورشدم و تمام مدت خداخدا میکردم که گیر نکنه..
پوووف...
دیوانه شدم رفت..
همش تقصیر این مردكِ گند اخلاقه..
اصلا قاطی کردم.
انگار خودمم باورم شده بود اسانسور مشکل داشته و من
هیچ کاره بودم..
عجباا..
زدم بیرون
كانر لبخندي بهم زد و گفتم شنیدم دیشب با مهندس گیر
کرده بودین تو اسانسور..
سر تاسفي تکون دادم و گفتم:یه شب نبودي..
نرم خندید و گفت نترسین... اقا صبح گفتن چندتا سرویس
کار خوب بیارم هر دو رو
قشنگ سرویس
کنن..
با لبخند گفتم:خدا خیرش بده..
و دست تکون دادم و زدم بیرون.
تا ۱۰:۳۰ کلاس داشتم..
رقصم از روزي که اومده بودم اینجا بهتر شده بود و این
بهم قوت قلب میداد..
۲۰:۳۰
از کلاس که زدم بیرون برایان رو دیدم که کنار در کلاس به
ستون تکیه داده بود. اي خداا...
دوست دارم کله شو بگیرم بکوبم به همون ستون
بپاشه همه جا..
با دیدنم لبخند زد و اومد جلو و گفت:شام؟ امشب؟ متعجب و با بي ميلي نگاش کردم.
که خون
خندید و گفت:من تا وقتي که خواسته مو نپذيري همینقدر
کنه و پیگیرم اي بابا..
اینو کجاي دلم بذارم؟
نمیخواستم بیشتر پیله کنه.
ناچار گفتم بسیار خوب..
و پیش خودم فك كردم امشب حرفایی میزنم که شرش
کم شه..
خندید و گفت: اینه..
راه افتادم.
برایان-میخوای بیام دنبالت؟
نه ممنون..خودم میام..
برایان-باشه.. ساعت ۹.. ادرس رو برات اسمس میکنم...
تند سر تکون دادم و زدم بیرون
دربست گرفتم و رفتم خونه دوش گرفتم و موهامو خشك کردم و بعد پیاده سمت شرکت راه افتادم که بین راه گلفروشي قشنگي رو ديدم.
اصلا دلم غنج رفت.
با شور و شوق رفتم داخلش.
پر از گلدون هاي رنگارنگ و پر از گل..
با لذت نگاشون کردم و اخرم دوتا گلدون خوشگل با گل
هاي بزرگ و سرخ خریدم. رفتم شرکت..
گل ها رو روی میز خودم گذاشتم و نشستم. مشغول ادامه محاسبات پرونده هاي ديروز شدم. شري اومد و از دیدن دوتا گلدون گل روی میزم با ذوق
گفت: واي..اینا چه خوشگلن...
- ۱۶۸
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط