«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۳
گفت: واي..اینا چه خوشگلن...
خندیدم و گفتم ميخواي يكيشو بردار..
با لبخند گفت: نه. من نمیتونم گل نگه دارم..بمونه همینجا
نگاه میکنم خوبه..
خندیدم.
مشغول کارش شد.
تهیونگ یکی دوساعت بعد با اخم اومد بیرون.. نگاهي به گلهاي روي ميز انداخت و با اخم و رفت بیرون.
رفتنش رو نگاه کردم
یه ذره باید این گند اخلاقیش رو آب کرد.
يکي از گلدونها رو برداشتم و رفتم سمت اتاقش. گلدون رو روی میزش گذاشتم و لبخند زدم.
باشد که کمي باشعور و خوش اخلاق شود.
ولي زهي خيال باطل..
برگشتم
سر کارم..
چند
ساعت بعد همونجور جدي برگشت و رفت تو اتاقش.
به محض ورودش به اتاق تلفن زد گفت:بیا اتاقم.. پرونده ها
رو هم بیار..
پرونده ها رو برداشتم بردم تو اتاقش.
با اخم پروندهها رو گرفت و به گل اشاره اي زد و
گفت: این چیه؟
گنگ گفتم:گل..
با حرص گفت: به نظرت کورم؟
گنگ تر گفتم خوب گله دیگه؟ نیست؟ گله.. اصلا هم نگران اب دادنش نباشین.. من خودم هر روز بهش اب میدم.
دليل - ببرش بیرون
چرا؟ خيلي قشنگه که...
کج خلق گفت: گفتم ببرش
منم عصبي گفتم خودت از پنجره پرتش کن بیرون..
نگاهش رو کشید روم.
با خشم گفتم: عین یه تیکه سنگ مسخره میمونی که با زمین و زمان و حتي باگلها مشکل داري...گله دیگه... چیکار تو داره؟ به درك..خودت بندازش پایین که دلت خنك شه...
و سریع و با غیض از اتاقش زدم بیرون
صداي افتادن و شکستن چيزي اومد. وااي..گلدونو انداخت؟
با وحشت سریع در رو باز کردم و برگشتم داخل و تند
گفتم انداختیش پایین؟
بي حرف خیره زل زد بهم.
تند نگاهم رو به جاي گلدون کشیدم که گلدونه هنوز رو
میزش بود.
سریع به زمین نگاه کردم فنجون قهوه اش افتاده و
شکسته بود.
گلدون رو ننداخته بود.
دستش خورده بود به فنجون قهوه اش و اون افتاده بود. نفسم رو عمیق بیرون دادم و لبخند شيريني زدم و
:گفتم: اهان... ننداختیش
با شوق گفتم مرسي رئيس..
و از اتاقش بیرون اومدم و در رو بستم.
با لبخند رفتم سر کارم.
برايان براي آدرس رستوراني رو اسمس کرده بود.. با تموم شدن کارم زدم بیرون و رفتم سمت خونه و لباسم رو عوض کردم و بعد بي ميل رفتم سمت آدرس رستوران. پشت میز منتظرم نشسته بود و با دیدنم لبخندي زد و بلند شد.
مثل جنتلمن ها صندلي رو برام عقب کشید
part ۱۳۳
گفت: واي..اینا چه خوشگلن...
خندیدم و گفتم ميخواي يكيشو بردار..
با لبخند گفت: نه. من نمیتونم گل نگه دارم..بمونه همینجا
نگاه میکنم خوبه..
خندیدم.
مشغول کارش شد.
تهیونگ یکی دوساعت بعد با اخم اومد بیرون.. نگاهي به گلهاي روي ميز انداخت و با اخم و رفت بیرون.
رفتنش رو نگاه کردم
یه ذره باید این گند اخلاقیش رو آب کرد.
يکي از گلدونها رو برداشتم و رفتم سمت اتاقش. گلدون رو روی میزش گذاشتم و لبخند زدم.
باشد که کمي باشعور و خوش اخلاق شود.
ولي زهي خيال باطل..
برگشتم
سر کارم..
چند
ساعت بعد همونجور جدي برگشت و رفت تو اتاقش.
به محض ورودش به اتاق تلفن زد گفت:بیا اتاقم.. پرونده ها
رو هم بیار..
پرونده ها رو برداشتم بردم تو اتاقش.
با اخم پروندهها رو گرفت و به گل اشاره اي زد و
گفت: این چیه؟
گنگ گفتم:گل..
با حرص گفت: به نظرت کورم؟
گنگ تر گفتم خوب گله دیگه؟ نیست؟ گله.. اصلا هم نگران اب دادنش نباشین.. من خودم هر روز بهش اب میدم.
دليل - ببرش بیرون
چرا؟ خيلي قشنگه که...
کج خلق گفت: گفتم ببرش
منم عصبي گفتم خودت از پنجره پرتش کن بیرون..
نگاهش رو کشید روم.
با خشم گفتم: عین یه تیکه سنگ مسخره میمونی که با زمین و زمان و حتي باگلها مشکل داري...گله دیگه... چیکار تو داره؟ به درك..خودت بندازش پایین که دلت خنك شه...
و سریع و با غیض از اتاقش زدم بیرون
صداي افتادن و شکستن چيزي اومد. وااي..گلدونو انداخت؟
با وحشت سریع در رو باز کردم و برگشتم داخل و تند
گفتم انداختیش پایین؟
بي حرف خیره زل زد بهم.
تند نگاهم رو به جاي گلدون کشیدم که گلدونه هنوز رو
میزش بود.
سریع به زمین نگاه کردم فنجون قهوه اش افتاده و
شکسته بود.
گلدون رو ننداخته بود.
دستش خورده بود به فنجون قهوه اش و اون افتاده بود. نفسم رو عمیق بیرون دادم و لبخند شيريني زدم و
:گفتم: اهان... ننداختیش
با شوق گفتم مرسي رئيس..
و از اتاقش بیرون اومدم و در رو بستم.
با لبخند رفتم سر کارم.
برايان براي آدرس رستوراني رو اسمس کرده بود.. با تموم شدن کارم زدم بیرون و رفتم سمت خونه و لباسم رو عوض کردم و بعد بي ميل رفتم سمت آدرس رستوران. پشت میز منتظرم نشسته بود و با دیدنم لبخندي زد و بلند شد.
مثل جنتلمن ها صندلي رو برام عقب کشید
- ۱۲۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط