{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۵

با لبخند نشستم و گفتم به به..چه رستوان شيكي..

برایان-خوشحالم که خوشت اومده..

شام خوردیم و از خودش و خانواده اش برام گفت كه تك

فرزنده و وضعشون خوبه.. از ویولن سلش گفت..که خيلي .

از موسيقي گفت..

عاشقشه..

خيلي نميذاشت من حرف بزنم و بیشتر خودش درحال

سخنراني بود..

همه چیز به نظر و به ظاهر خوب بود اما..

حس

خاصي بهم نمیداد.

پسر خوب و مهربوني به نظر میرسید اما.. تو دل اقرار کردم اگه وی روندیده بودم. اگه وی تو زندگیم نبود اگه قلبم براش نلرزیده

بود. برایان مرد خوبي بود..

میتونست مرد خوبي براي زندگي من باشه...اما الان..

نگاهم به پشت سرش خورد.

تهیونگ..

تنها نشسته بود و داشت شام میخورد.

اختيار لبخند باريکي زدم.

این مرد منو میلرزوند منو داغ میکرد،منو شاد

غمگین میکرد..

تاثيري رو قلبم داشت که...

واقعا با دیدن و ندیدنش جور خاصي ميشدم..

همش به خاطر شباهت نیست.

قلبش..

قلبش هنوز قلب وی.. اما تیره شده..
با همون جدیت و آرامش همیشگیش داشت تنها شام

میخورد.

واقعا تنهاست؟
عميق زل ردم بهش.

کاری کردم سنگيني نگاهم رو حس


کنه

و سر بلند کنه...

به محض بلند کردن سرش با لبخند و انگار که ندیدمش به

برایان نگاه کردم.

فقط نگاه کوتاهي بهم انداخت. بتي راست میگفت..

واقعا سنگه... انگار هيچي ابش نمیکنه.
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۵فقط نگاه کوتاهي بهم انداخت....

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۳گفت: واي..اینا چه خوشگلن......

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۲صبح با هزار ترس و لرز سوار ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۴سر راهم توت فرنگی و موز و گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط