{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۷
ویو میسو(ساعت ۶ شب)
توی اتاقی که جیمین بهم داده بود روی تخت مشکی رنگ افسرده ای نشسته بودم و خیره به سقف داشتم به این فکر میکردم که اون مرد تو ماشین رو کجا دیدم که یکی در زد رفتم سمت در که یکی در رو باز کرد
◇جایی تشریف میبردین خانوم؟
خدمتکاری با یه لباس که با طرح رنگ مشکی و سفید مخلوط شده بود با یه لباس به طرفم اومد و گف
◇ارباب گفتن که باید این لباس رو بپوشین ظاهرا قراره با ایشون امشب جایی برین
°من اینو نمیپوشم(داد)
بعد از اینکه داد زدم جیمین رو دیدم که اومد داخل اتاق و بلافاصله بعد از اومدنش اون دختر خدمتکار بهش تعظیمی کرد و رفت
€چرا مشکلش چیه؟
°مشکل اینه که من اصلا قرار نیست با تو بیام به اون جهنمی که معلوم نیست کجا هست!
€وایسا ببینم تو الان چی گفتی؟
°همینی که شنیدی جناب ارباب
بعد از اینکه جمله‌‌م تموم شد نگاهم رو ازش گرفتم و بهش پشت کردم و صدای قدم هاش رو شنیدم که بهم نزدیک میشد
€مثل اینکه نفهمیدی اونی که تو این عمارت دستور میده کیه نه؟(نیشخند)
با هر قدمش از پشت که بهم نزدیک می‌شد من هم جلو میرفتم تا وقتی که به دیوار برخورد کردم و اونم دقیقا من رو بین خودش و دیوار اسیر کرده بود با پوزخند صدا داری لبش رو به گوشم نزدیک کرد و زمزمه کرد:
€تو این عمارت فقط و فقط یه نفر دستور میده که اونم منم!
°خیلی خب حالا میشه لطف کنی ازم دور شی؟؟؟(با لحن اعتراض)
با این حرفم منو بیشتر به سمت دیوار فشار داد و گف
€شنیدم گفتی لباس رو نمیپوشی درسته؟
°نه نمی‌پوشم مشکلیه؟
€آره مشکلیه حالا که خودت نمیپوشی خودم به تنت میدم
بدون اینکه جوابی از طرف من بشنوه دستاش رو از روی لباسم روی ستون فقراتم کشید و با تندی زیپ لباسم رو کشید و بلافاصله منو به سمت خودش برگردوند که نگاهم تو نگاهش قفل شد..
°هی داری چیکار میکنی(داد)
€وظیفم رو
از روش شونه هام لباسم رو داشت درمی آورد که یه سیلی محکم زدم به صورتش
°فکر کردی داری چه غلطی میکنی هاااا فکر کردی منم مثل دخترای دور و برت هرزم...تو گوه خور کی باشی که بخای لباسم رو..(داد)
جملم با سیلی محکمی که از طرف جیمین خوردم ناتموم موند و جیمین به سمت در رفت و همون‌طور که دستش روی دستگیره طلایی اتاقم بود پشت به من به صورت نیم رخ بهم نگاهی کرد و لب زد
€حرف دهنتو بفهم و بعد از ۵ دقیقه دیگه بیا پایین
رفت و در رو محکم بست که قطره اشکی از چشمم سرازیر شد همین که دستم رو روی لبم کشیدم با خونی که برای لبم بود مواجه شدم و لعنتی فرستادم...با عصبانیتی که جیمین به وجودش آورده بود لباس رو پوشیدم و بعد زدن یه رژ قرمز رفتم پایین و دم در جیمین رو دیدم که با دستاش علامت داد تا سوار ماشین بشم و منم همین کار رو کردم بعد از اینکه سوار ماشین لامبورگینی جیمین شدم چشمم به بیرون از پنجره بود و حتی یه ثانیه هم به جیمین نگاه نکردم چون هنوز هم از دستش ناراحت بودم...بعد از یک ربع رسیدیم به بار بزرگ و تجملاتی ای که معلوم بود برای جیمین هست...دستم رو بزور دور دست جیمین حلقه کردم و رفتیم به اتاق مخصوص وی آی پی ...وقتی وارد اتاق شدیم مردی رو دیدم که همین امروز باهاش تصادف کرده بودم و دقیقا رانندش هم کنارش ایستاده بود ولی...ولی اون اینجا چیکار میکرد؟؟
با جیمین چه ارتباطی داره؟
چرا چهرش برام آشناست؟؟
با کلی سوال توی ذهنم به سمتش قدم برداشتیم که...
...ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۸ویو میسوبه سمتش قدم برداشتیم که جیمین از کمرم من رو به...

پارت ۹

از اونجایی که خیلی اصرار داشتید ادامش رو بزارم گذاشتم😁اسلاید...

های گرل هامممممبرای مدتی که نبودم معذرت می‌خوام چون ویسگونم ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟎«چون دو پارت قبل تغییر کرده اول اونارو ...

p6بیو هینا جیمین : (لعنتی.. عاشقش.. شدم ) هینا: ویه چرا اینج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط