{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از اونجایی که خیلی اصرار داشتید ادامش رو بزارم گذاشتم

از اونجایی که خیلی اصرار داشتید ادامش رو بزارم گذاشتم😁
اسلاید دوم استایل میسو
پارت ۶
ویو میسو
بلاخره ساعت ۱۱ صبح رسیدم عمارت جیمین که مامانم اومد سمتم و گف
×چته تو دختر چرا انقد دیر کردی؟؟
°تو راه یه اتفاقی افتاد که حالا بعدا بهت میگم
×باشه بیا بریم تو آبرومونو بردی
°اِاِاِاِ مامانننن
×یامان راه بیوفت
وارد عمارت شدیم که بههلههه آقا جیمین تازه از اتاق کارشون اومدن بیرون و رُخی نمودن
$خیلی خب حالا که هممون جمعیم میخام بگم تاریخ عروسی میوفته همین هفته بعد و الان ما یه حلقه نامزدی برا دخترتون آوردیم که این دوتا فعلا نامزد باشن
°ولی هفته بعد خیلی زود نیست
$نه خیلی زود...بلکه دیر هم هست
÷باشه پس اوکیه خب ما دیگه بریم(اینهمه راه اومدین فقط تاریخ عروسی رو بدونین؟!واتتتت؟🤨)
بعد اینکه پائولو جعبه حلقه رو بهم داد بدون اینکه بازش کنم ازش تشکر کردم و متوجه شدم که جیمین بی اهمیت به سمت بالا رفت و منم به همراه مامان و بابام راهی در شدیم
€یه لحظه...(مکث)
حرف جیمین باعث شد از حرکت بایستیم پس برگشتیم سمتش و اون همونطور که دوتا دستش تو جیب شلوارش بود از پله های عمارت پایین اومد
÷چیشده؟
€مگه الان دخترتون نامزد من نیس؟
÷بله چطور؟
€خب من میخام برای اینکه یکم بیشتر همو بشناسیم اون از همین الان بمونه تو عمارت من!
÷بنظر من که مشکلی نیست ولی باید دخترم تصمیم بگیره(رو به میسو)
با خودم فکر کردم که اگه بخام بیشتر درمورد جیمین بدونم باید بمونم بدم نمیگه
°به نظر من که خیلی هم عالیه!!
€خیلی خب پس تو میمونی(نیشخند)
جیمین و من از پائولو و مامان و بابام خدافظی کردیم و من رو به جیمین گفتم
°خب حالا میشه اتاقی که برام درنظر گرفتی رو بهم نشون بدی
€بله حتما ولی باید بگم این عمارت یه سری قوانین خودشو داره که خودم مو به مو برات توضیحش میدم اما نه الان...به موقعش
قدمی به سمتم برداشت و موهام رو از روی شونم به عقب پس زد و ادامه داد:
€اولیش اینه که باید لباسای باز و کوتاهت رو آتیش بزنی(نیشخند)
منم بدون ترس بهش نزدیک شدم و گفتم
°به چه جرئتی به من دستور میدی هاا
€چون من شوهرتم..
بعد کمی مکث
€به جهنم پارک جیمین خوش اومدی!
بعد یه مکث طولانی دوباره خنده ای گوشه لبش شکل گرفت و لب زد:
€بیب...گرلِ...من(خنده)
....ادامه دارد.....
پارت هدیه🎀🫀✨️
دیدگاه ها (۵)

پارت ۷ویو میسو(ساعت ۶ شب)توی اتاقی که جیمین بهم داده بود روی...

پارت ۸ویو میسوبه سمتش قدم برداشتیم که جیمین از کمرم من رو به...

های گرل هامممممبرای مدتی که نبودم معذرت می‌خوام چون ویسگونم ...

پارت ۵ویو میسوهمون لحظه یه فکری به ذهنم رسید و به بورام گفتم...

پارت ۲ویو میسوبعد از اینکه رسیدیم با یه قصر خیلی بزرگ مواجه ...

عشق فراموش نشدنی (پارت ۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط