پارت ۱۱ 🖤
پارت ۱۱ 🖤
جیمین چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
— «من بهت اعتماد ندارم.»
جونگکوک جواب داد: — «لازم نیست اعتماد کنی. فقط قبول کن که دشمن مشترکمون از هر دوی ما خطرناکتره.»
جیمین تماس رو قطع کرد و به من نگاه کرد.
— «ات، تو از این به بعد بدون من جایی نمیری.»
اخم کردم: — «جیمین، من بچه نیستم.»
— «میدونم. برای همین بیشتر میترسم.»
جینا که کنارم نشسته بود، آهسته گفت: — «فکر کنم این بار قضیه جدیه.»
همون لحظه پیام جدیدی روی گوشی من اومد.
شماره ناشناس: «اگه میخوای برادرت زنده بمونه، امشب تنها بیا.»
خشکم زد.
جیمین گوشی رو از دستم گرفت و پیام رو خوند.
— «ات... این کار رو نمیکنی.»
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جونگکوک از پشت سرمون اومد:
— «نه. تنها نمیره.»
همه برگشتیم.
جونگکوک کنار در ایستاده بود و این بار برخلاف همیشه، چهرهاش کاملاً جدی بود.
— «چون منم باهاش میرم.» 🖤
جیمین چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
— «من بهت اعتماد ندارم.»
جونگکوک جواب داد: — «لازم نیست اعتماد کنی. فقط قبول کن که دشمن مشترکمون از هر دوی ما خطرناکتره.»
جیمین تماس رو قطع کرد و به من نگاه کرد.
— «ات، تو از این به بعد بدون من جایی نمیری.»
اخم کردم: — «جیمین، من بچه نیستم.»
— «میدونم. برای همین بیشتر میترسم.»
جینا که کنارم نشسته بود، آهسته گفت: — «فکر کنم این بار قضیه جدیه.»
همون لحظه پیام جدیدی روی گوشی من اومد.
شماره ناشناس: «اگه میخوای برادرت زنده بمونه، امشب تنها بیا.»
خشکم زد.
جیمین گوشی رو از دستم گرفت و پیام رو خوند.
— «ات... این کار رو نمیکنی.»
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جونگکوک از پشت سرمون اومد:
— «نه. تنها نمیره.»
همه برگشتیم.
جونگکوک کنار در ایستاده بود و این بار برخلاف همیشه، چهرهاش کاملاً جدی بود.
— «چون منم باهاش میرم.» 🖤
- ۶۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط