پارت ۱۰ 🖤
پارت ۱۰ 🖤
بعد از رفتن جونگکوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گفت:
— «خب؟ چرا اینقدر ساکتی؟»
گفتم: — «نمیدونم... فقط رفتاراش عجیب شده.»
جینا خندید: — «عجیب؟ طرف قبلاً میخواست ازت برای رسیدن به جیمین استفاده کنه، الان برای امنیتت نصف باندش رو بههم میریزه!»
— «جینا! 😑»
قبل از اینکه جوابش رو بدم، گوشیام زنگ خورد.
شماره جونگکوک بود.
جواب دادم: — «الو؟»
صدای خستهاش از پشت تلفن اومد: — «ات، کجایی؟»
— «خونه. چرا؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
— «فقط میخواستم صداتو بشنوم.»
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
با تعجب گفتم: — «جونگکوک... تو حالت خوبه؟»
خندید.
— «نه. فکر کنم یه مشکلی دارم.»
— «چه مشکلی؟»
آروم گفت:
— «هرچی بیشتر سعی میکنم ازت فاصله بگیرم، بیشتر دلم میخواد ببینمت.»
ساکت شدم.
همون لحظه جیمین وارد اتاق شد و با دیدن صورتم پرسید:
— «کی بود؟»
گوشی هنوز دستم بود.
صدای جونگکوک از پشت خط اومد:
— «جیمین اونجاست؟»
جیمین گوشی رو از دستم گرفت.
— «آره. حالا چی میخوای؟»
جونگکوک گفت:
— «میخوام باهات معامله کنم.»
جیمین اخم کرد:
— «چه معاملهای؟»
— «امنیت ات... در ازای نابودی دشمن مشترکمون.» 🖤
بعد از رفتن جونگکوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گفت:
— «خب؟ چرا اینقدر ساکتی؟»
گفتم: — «نمیدونم... فقط رفتاراش عجیب شده.»
جینا خندید: — «عجیب؟ طرف قبلاً میخواست ازت برای رسیدن به جیمین استفاده کنه، الان برای امنیتت نصف باندش رو بههم میریزه!»
— «جینا! 😑»
قبل از اینکه جوابش رو بدم، گوشیام زنگ خورد.
شماره جونگکوک بود.
جواب دادم: — «الو؟»
صدای خستهاش از پشت تلفن اومد: — «ات، کجایی؟»
— «خونه. چرا؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
— «فقط میخواستم صداتو بشنوم.»
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
با تعجب گفتم: — «جونگکوک... تو حالت خوبه؟»
خندید.
— «نه. فکر کنم یه مشکلی دارم.»
— «چه مشکلی؟»
آروم گفت:
— «هرچی بیشتر سعی میکنم ازت فاصله بگیرم، بیشتر دلم میخواد ببینمت.»
ساکت شدم.
همون لحظه جیمین وارد اتاق شد و با دیدن صورتم پرسید:
— «کی بود؟»
گوشی هنوز دستم بود.
صدای جونگکوک از پشت خط اومد:
— «جیمین اونجاست؟»
جیمین گوشی رو از دستم گرفت.
— «آره. حالا چی میخوای؟»
جونگکوک گفت:
— «میخوام باهات معامله کنم.»
جیمین اخم کرد:
— «چه معاملهای؟»
— «امنیت ات... در ازای نابودی دشمن مشترکمون.» 🖤
- ۹۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط