پارت جدیددد حمایت فراموش نشههه
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
پارت جدیددد حمایت فراموش نشههه🛐💕
𝙋𝙖𝙧𝙩9
دریک
با سرعت داشتم می دوییدم انگار که تحت تعقیب بودم. البته الان میشه گفت که یجورایی هستم. از فکر اینکه شاید دووم نیاره و کشته شه قلبم به لرزش درمیومد.
یعنی من یه قاتل شده بودم؟ شاید اگه فرار نمیکردم احتمال اینکه اصلا نمیره زیاد بود. شاید کم تر هم متهم میشدم.
با این فکر را خودمو سرزنش میکردم مثل همیشه بدون فکر کردن و شبیه یه احمق تصمیم گیری کردم. واقعا الان اون ضرب المثلی که میگه: خشم پشیمونی میاره رو با پوست و استخونم درک میکردم.
تنها کاری که میتونستم بکنم ،دوییدن بود یا شاید ناچار به این کار بودم.
حرف های پدرم که میگفت" ترسو ها بدبخت میشن" تو گوشام فریاد میزد من دقیقا کاری رو کرده بودم که پدرم اون رو همیشه نقض میکرد. همیشه تو این خانواده من باعث شرمساری بقیه بودم چون یه ترسو بزدل بودم.
انقد دوییده بودم که نفسم قطع شده بود. خودم رو به زور کشوندم به آخرین مترو و سوارش شدم.
بعد از اینکه کمی گذشت تونستم آرامش خودم رو نگهدارم و عاقلانه تر فک کنم.
تنها کسی که فکر کردن بهشون باعث آرامشم میشد خاله فلا بود.
اون برخلاف آدمای دورو برم بهم بیشترین ایمان داشت و همیشه نسبت به من مهربون بود.
وقتی که بقیه من رو ضعیف خطاب میکردن اون بهم لقب قهرمان کوچولو داده بود. شاید اگه اون نبود من الان منزوی تر از هر آدم زنده تو دنیا میشدم.
وقتی فکر کردم که چه واکنشی نشون میده وقتی بفهمه قهرمان کوچولوش با دستای خودش یکی رو کشته باعث میشد تو مترو فریاد بزنم.
یعنی اونم قرار بود ازم ناامید بشه؟
مثل همه آدما؟
حس بی پناهی شدیدی داشتم آخه به جز خاله فلا از کی میتونستم کمک بگیرم؟
کی میتونست شرایط رو درست کنه؟
تنها کاری که کردم تلو تلو خوران رسیدن به خونه ی خاله فلا بود.
پاسکال :فردا قراره برسه؟
فلا:اره خیلی ذوق زدم ببینم لویا کوچولو چقد بزرگ شده از عکساش که معلومه خانومی شده واسه خودش
داشتن درباره ی دختری حرف میزدن که قرار بود بیاد و تا اونجایی که میدونستم دختر دوست صمیمی خاله بود.
خیلی ناراحت بودم که داشتم برنامه هاشون رو از بین میبردم
مثل همیشه برای بقیه فقط یه دردسر بودم.
نفس نفس زنان قفل در رو باز کردم و یک راست رفتم و یک لیوان آب خوردم.
وقتی مایع به قلبم رسید احساس کردم دیگه حداقل میتونم نفس بکشم و حرف بزنم.
خاله فلا و پاسکال که متوجهم شدن با تعجب بهم نگا کردن.
خاله فلا نگران حالم شد و اومد نزدیک و بهم گفت: حالت خوبه؟
چیزی نمیتونستم بگم جوری زبونم بند اومده بود که انگار لال شدم و دیگه هیچوقت قرار نیست حرف بزنم آب گلوم رو قورت دادم آب گلوم مثل مایعی خیلی تلخ قورت داده شد.
فشارم افتاده بود و دیگه هیچ جارو نمیدیدم فقط تونستم یه کاری بکنم:
روی زانو هام بشینم.
#fic
#Recovery_tears
پارت جدیددد حمایت فراموش نشههه🛐💕
𝙋𝙖𝙧𝙩9
دریک
با سرعت داشتم می دوییدم انگار که تحت تعقیب بودم. البته الان میشه گفت که یجورایی هستم. از فکر اینکه شاید دووم نیاره و کشته شه قلبم به لرزش درمیومد.
یعنی من یه قاتل شده بودم؟ شاید اگه فرار نمیکردم احتمال اینکه اصلا نمیره زیاد بود. شاید کم تر هم متهم میشدم.
با این فکر را خودمو سرزنش میکردم مثل همیشه بدون فکر کردن و شبیه یه احمق تصمیم گیری کردم. واقعا الان اون ضرب المثلی که میگه: خشم پشیمونی میاره رو با پوست و استخونم درک میکردم.
تنها کاری که میتونستم بکنم ،دوییدن بود یا شاید ناچار به این کار بودم.
حرف های پدرم که میگفت" ترسو ها بدبخت میشن" تو گوشام فریاد میزد من دقیقا کاری رو کرده بودم که پدرم اون رو همیشه نقض میکرد. همیشه تو این خانواده من باعث شرمساری بقیه بودم چون یه ترسو بزدل بودم.
انقد دوییده بودم که نفسم قطع شده بود. خودم رو به زور کشوندم به آخرین مترو و سوارش شدم.
بعد از اینکه کمی گذشت تونستم آرامش خودم رو نگهدارم و عاقلانه تر فک کنم.
تنها کسی که فکر کردن بهشون باعث آرامشم میشد خاله فلا بود.
اون برخلاف آدمای دورو برم بهم بیشترین ایمان داشت و همیشه نسبت به من مهربون بود.
وقتی که بقیه من رو ضعیف خطاب میکردن اون بهم لقب قهرمان کوچولو داده بود. شاید اگه اون نبود من الان منزوی تر از هر آدم زنده تو دنیا میشدم.
وقتی فکر کردم که چه واکنشی نشون میده وقتی بفهمه قهرمان کوچولوش با دستای خودش یکی رو کشته باعث میشد تو مترو فریاد بزنم.
یعنی اونم قرار بود ازم ناامید بشه؟
مثل همه آدما؟
حس بی پناهی شدیدی داشتم آخه به جز خاله فلا از کی میتونستم کمک بگیرم؟
کی میتونست شرایط رو درست کنه؟
تنها کاری که کردم تلو تلو خوران رسیدن به خونه ی خاله فلا بود.
پاسکال :فردا قراره برسه؟
فلا:اره خیلی ذوق زدم ببینم لویا کوچولو چقد بزرگ شده از عکساش که معلومه خانومی شده واسه خودش
داشتن درباره ی دختری حرف میزدن که قرار بود بیاد و تا اونجایی که میدونستم دختر دوست صمیمی خاله بود.
خیلی ناراحت بودم که داشتم برنامه هاشون رو از بین میبردم
مثل همیشه برای بقیه فقط یه دردسر بودم.
نفس نفس زنان قفل در رو باز کردم و یک راست رفتم و یک لیوان آب خوردم.
وقتی مایع به قلبم رسید احساس کردم دیگه حداقل میتونم نفس بکشم و حرف بزنم.
خاله فلا و پاسکال که متوجهم شدن با تعجب بهم نگا کردن.
خاله فلا نگران حالم شد و اومد نزدیک و بهم گفت: حالت خوبه؟
چیزی نمیتونستم بگم جوری زبونم بند اومده بود که انگار لال شدم و دیگه هیچوقت قرار نیست حرف بزنم آب گلوم رو قورت دادم آب گلوم مثل مایعی خیلی تلخ قورت داده شد.
فشارم افتاده بود و دیگه هیچ جارو نمیدیدم فقط تونستم یه کاری بکنم:
روی زانو هام بشینم.
#fic
#Recovery_tears
- ۲.۸k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط