like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 9
ویو هویج:
نامجون چند دقیقهای بود که توی سکوت آرومی به سمت خونه ات میروند.
نه سکوت سنگینی بود، نه اونقدر عجیب که ات احساس معذب بودن کنه. صدای خیلی آروم آهنگی که از ضبط پخش میشد، تنها چیزی بود که بینشون جریان داشت و فضای دلپذیری رو فراهم میکرد.
ات به خیابونهای خلوت شب نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد، کنجکاوی به نامجون غلبه کرد و سکوت رو شکست میخواست بهتر بشناستش.
_ دانشگاهت رو انتخاب کردی؟
ات نگاهش رو از پنجره گرفت و به نامجون نگاه کرد.
= هنوز نه، دارم فکر میکنم.
_ به چی علاقه داری؟
= راستش... هنوز دقیق نمیدونم به همه چیز ولی وقتی میخوام به مسیرش فکر کنم خسته کنندس.
نامجون نکاهی کوتاه بهش انداخت و لبخند کوچیکی زد و دوباره حواسش رو به خیابون داد.
_ خوبه.
ات با تعجب بهش نگاه کرد .
=جان؟ خوبه؟ من دارم میگم نمیدونم چی میخوام بعد تو داری میگی خوبه اصلا خوب نیست.
(اه ات چقدر زر میزنی چیزی که نامجون میگه خوبه یعنی خوبه😑)
_ حداقل هنوز داری فکر میکنی. بدتر از اینه که آدم بدون اینکه بدونه چی میخواد انتخابکنه و بعد پشیمون بشه.
ات چند ثانیه ساکت موند و به حرفاش فکر کرد صدردرصد درست میگفت.
= شما از اول میدونستین میخواین معلم بشین؟
لبخند نامی پرنگ تر شد.
_ نه.
= پس چی شد که ریاضی رو انتخاب کردید؟
_ ریاضی منو انتخاب کرد.
= وای... چه جملهی عمیق و بی منطقی.
نامجون بالاخره خندید.
_ مسخره نکن.
= ولی واقعاً عجیبین. کی میگه «ریاضی منو انتخاب کرد»؟
_ کسی که چند ساله با ریاضی سر و کله زده.
= خب شاید ریاضی هم از شما خسته شده باشه.
نامجون یه نگاه چند ثانیهای بهش انداخت.
_ تو همیشه با معلمت اینطوری حرف میزنی؟
ات سریع صاف نشست.
= نه!
_ پس؟
= شما دیگه الان تو مدرسه نیستین.
نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ چه قانون جالبی.
ات خندید. چند لحظه بعد، خودش با کنجکاوی پرسید:
= ولی جدی... چرا معلم شدین؟
نامجون کمی مکث کرد.
_ چون دوست دارم وقتی یه نفر چیزی رو نمیفهمه، بتونم کمکش کنم بفهمتش.
= پس این نامجونِ بیرون مدرسهست؟
_ هوم؟
= هیچی... فقط تو مدرسه خیلی جدی و سردی.
نامجون ابروش رو بالا برد.
_ خیلی؟
=خب نه راستش... خیلی خیلی خیلی.
_ تو همیشه اینقدر دربارهی معلمت نظر میدی؟
= گفتم که، الان مدرسه نیستیم.
نامجون خندید.
_ پس اگه فردا سر کلاس دوباره همین حرفها رو بزنی چی؟
ات چند لحظه فکر کرد.
= اون موقع... میگم شوخی کردم.
_ خیلی زرنگی.
= ممنون.
_ تعریف نکردم.
= من به هر حال قبولش میکنم.
هر دو خندیدن. ات دوباره به پنجره نگاه کرد و لبخند کوچیکی روی لبش موند و بعد از چند دقیقه، ماشین جلوی خونهی ات ایستاد.
ات کمربندش رو باز کرد و کیفش رو برداشت.
= ممنون.
_ خواهش میکنم.
ات دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت، اما قبل از اینکه پیاده بشه، برگشت سمت نامجون.
= راستی...
_ هوم؟
= شما بیرون مدرسه خیلی بهتر از چیزی هستین که فکر میکردم.
نامجون گرمایی توی سینش پخش شد که دلیلشو نمیدونست شاید خوشحال از اینکه ات ازش به عنوان دوست تعریف کرده.
_ و تو هم پرحرفی
= من فقط با آدمایی که راحت باشم حرف میزنم.
نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ پس خوبه که راحتی.
ات برای چند ثانیه چیزی نگفت، بعد سریع لبخند زد.
= شب بخیر.
_ شب بخیر.
ات پیاده شد و در ماشین رو بست.
چند قدم که از ماشین فاصله گرفت، نامجون منتظر بود تا مطمئن بشه ات وارد خونه شده.
ات دستش رو برای خداحافظی تکون داد و وارد حیاط شد. ماشین بعد از چند ثانیه حرکت کرد.
ات در حالی که کلیدش رو از کیفش درمیآورد، بیاختیار به حرفهای چند دقیقهی قبل فکر کرد.
"پس خوبه که راحتی لبخندی زد و رفت داخل.
ـــــ
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#like_swan
𝑃𝑇 9
ویو هویج:
نامجون چند دقیقهای بود که توی سکوت آرومی به سمت خونه ات میروند.
نه سکوت سنگینی بود، نه اونقدر عجیب که ات احساس معذب بودن کنه. صدای خیلی آروم آهنگی که از ضبط پخش میشد، تنها چیزی بود که بینشون جریان داشت و فضای دلپذیری رو فراهم میکرد.
ات به خیابونهای خلوت شب نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد، کنجکاوی به نامجون غلبه کرد و سکوت رو شکست میخواست بهتر بشناستش.
_ دانشگاهت رو انتخاب کردی؟
ات نگاهش رو از پنجره گرفت و به نامجون نگاه کرد.
= هنوز نه، دارم فکر میکنم.
_ به چی علاقه داری؟
= راستش... هنوز دقیق نمیدونم به همه چیز ولی وقتی میخوام به مسیرش فکر کنم خسته کنندس.
نامجون نکاهی کوتاه بهش انداخت و لبخند کوچیکی زد و دوباره حواسش رو به خیابون داد.
_ خوبه.
ات با تعجب بهش نگاه کرد .
=جان؟ خوبه؟ من دارم میگم نمیدونم چی میخوام بعد تو داری میگی خوبه اصلا خوب نیست.
(اه ات چقدر زر میزنی چیزی که نامجون میگه خوبه یعنی خوبه😑)
_ حداقل هنوز داری فکر میکنی. بدتر از اینه که آدم بدون اینکه بدونه چی میخواد انتخابکنه و بعد پشیمون بشه.
ات چند ثانیه ساکت موند و به حرفاش فکر کرد صدردرصد درست میگفت.
= شما از اول میدونستین میخواین معلم بشین؟
لبخند نامی پرنگ تر شد.
_ نه.
= پس چی شد که ریاضی رو انتخاب کردید؟
_ ریاضی منو انتخاب کرد.
= وای... چه جملهی عمیق و بی منطقی.
نامجون بالاخره خندید.
_ مسخره نکن.
= ولی واقعاً عجیبین. کی میگه «ریاضی منو انتخاب کرد»؟
_ کسی که چند ساله با ریاضی سر و کله زده.
= خب شاید ریاضی هم از شما خسته شده باشه.
نامجون یه نگاه چند ثانیهای بهش انداخت.
_ تو همیشه با معلمت اینطوری حرف میزنی؟
ات سریع صاف نشست.
= نه!
_ پس؟
= شما دیگه الان تو مدرسه نیستین.
نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ چه قانون جالبی.
ات خندید. چند لحظه بعد، خودش با کنجکاوی پرسید:
= ولی جدی... چرا معلم شدین؟
نامجون کمی مکث کرد.
_ چون دوست دارم وقتی یه نفر چیزی رو نمیفهمه، بتونم کمکش کنم بفهمتش.
= پس این نامجونِ بیرون مدرسهست؟
_ هوم؟
= هیچی... فقط تو مدرسه خیلی جدی و سردی.
نامجون ابروش رو بالا برد.
_ خیلی؟
=خب نه راستش... خیلی خیلی خیلی.
_ تو همیشه اینقدر دربارهی معلمت نظر میدی؟
= گفتم که، الان مدرسه نیستیم.
نامجون خندید.
_ پس اگه فردا سر کلاس دوباره همین حرفها رو بزنی چی؟
ات چند لحظه فکر کرد.
= اون موقع... میگم شوخی کردم.
_ خیلی زرنگی.
= ممنون.
_ تعریف نکردم.
= من به هر حال قبولش میکنم.
هر دو خندیدن. ات دوباره به پنجره نگاه کرد و لبخند کوچیکی روی لبش موند و بعد از چند دقیقه، ماشین جلوی خونهی ات ایستاد.
ات کمربندش رو باز کرد و کیفش رو برداشت.
= ممنون.
_ خواهش میکنم.
ات دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت، اما قبل از اینکه پیاده بشه، برگشت سمت نامجون.
= راستی...
_ هوم؟
= شما بیرون مدرسه خیلی بهتر از چیزی هستین که فکر میکردم.
نامجون گرمایی توی سینش پخش شد که دلیلشو نمیدونست شاید خوشحال از اینکه ات ازش به عنوان دوست تعریف کرده.
_ و تو هم پرحرفی
= من فقط با آدمایی که راحت باشم حرف میزنم.
نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ پس خوبه که راحتی.
ات برای چند ثانیه چیزی نگفت، بعد سریع لبخند زد.
= شب بخیر.
_ شب بخیر.
ات پیاده شد و در ماشین رو بست.
چند قدم که از ماشین فاصله گرفت، نامجون منتظر بود تا مطمئن بشه ات وارد خونه شده.
ات دستش رو برای خداحافظی تکون داد و وارد حیاط شد. ماشین بعد از چند ثانیه حرکت کرد.
ات در حالی که کلیدش رو از کیفش درمیآورد، بیاختیار به حرفهای چند دقیقهی قبل فکر کرد.
"پس خوبه که راحتی لبخندی زد و رفت داخل.
ـــــ
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۱۱۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط