پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفت
پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفتم و با عصبانیت
گفتم:
این چه کاری بود کردی؟
اشکِ چشمانش سرازیر شد...
سرش را بالا آورد و گفت:
حاجی! من سید هستم. میخوام مثل مادرم زهرا گمنام بمونم...
گفتم:
این چه کاری بود کردی؟
اشکِ چشمانش سرازیر شد...
سرش را بالا آورد و گفت:
حاجی! من سید هستم. میخوام مثل مادرم زهرا گمنام بمونم...
- ۵۰۴
- ۲۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط