ات: آ...آقای ...م...معلم داری چیکار میکنی
ات: آ...آقای ...م...معلم داری چیکار میکنی
کوک: اون باعث شد پاهات درد کنه منم پای چپشو شکوندم و الانم
ات سریع میره عقب و به معلم کمک میکنه
چندتا از کارکنان معلم رو به بیمارستان منتقل کردن
ات روی یکی از صندلی ها نشسته بود وسرم رو با دستاش گرفته بود
تهیونگ هم پیشش نشسته بود و دلداریش میداد
کوک از دور به ات نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد که آیا بره پیش ات یا نه؟
تهیونگ: ات خودتو ناراحت نکن
ات: هق چرا هق چرا بقیه باید بخاطر من آسیب ببینن
تهیونگ: هی گریه نکن
با انگشتش اشک های ات رو پاک میکنه و بغلش میکنه
ات: ممنونم که کنارمی
خلاصه مدرسه تموم شد
ات: باید یکی دو جا هست که باید برم
تهیونگ: کجا ها؟
ات: راستش فردا تولد مامانمه میخوام برم براش کیک کوچیک سفارش بدم
تیهونگ: واقعا...از طرف من به مامانت بگو تولدش مبارک...یا خودم بهش میکنم
ازش تشکر میکنم که تو رو به دنیا آورد
ات: باشه...و دستبند مامانم.....باید اونو هم از بیمارستان بگیریم....نه اولش باید برم حقوقمو بگیرم
تهیونگ: بیا با هم بریم کاراتو انجام بده
ات: خودت هیچ برنامه ای نداری؟
تهیونگ: تمام برنامه هام تویی
ات: خخخ بابا ازت بعید بود این حرفا
تهیونگ: اگه یه روز اینا رو به دوست دخترم بگم نباید بخندی
ات: مطمئنم اون خودش میخنده
تهیونگ: خب بشین توی ماشین برم
خلاصه رفتن
ات حقوقشو گرفت و رفت بیمارستان پول اون سری ها رو داد
ات: لطفا طلای مو پس بدین
پذیرش : ما اونو دادیم به دوست پسرتون آقای جونگ کوک
ات بدون هیچ حرفی از اون بیمارستان خارج شد
کوک به ات زنگ زد
ات: عوضی طلای مامانمو برگردون
کوک: اون باعث شد پاهات درد کنه منم پای چپشو شکوندم و الانم
ات سریع میره عقب و به معلم کمک میکنه
چندتا از کارکنان معلم رو به بیمارستان منتقل کردن
ات روی یکی از صندلی ها نشسته بود وسرم رو با دستاش گرفته بود
تهیونگ هم پیشش نشسته بود و دلداریش میداد
کوک از دور به ات نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد که آیا بره پیش ات یا نه؟
تهیونگ: ات خودتو ناراحت نکن
ات: هق چرا هق چرا بقیه باید بخاطر من آسیب ببینن
تهیونگ: هی گریه نکن
با انگشتش اشک های ات رو پاک میکنه و بغلش میکنه
ات: ممنونم که کنارمی
خلاصه مدرسه تموم شد
ات: باید یکی دو جا هست که باید برم
تهیونگ: کجا ها؟
ات: راستش فردا تولد مامانمه میخوام برم براش کیک کوچیک سفارش بدم
تیهونگ: واقعا...از طرف من به مامانت بگو تولدش مبارک...یا خودم بهش میکنم
ازش تشکر میکنم که تو رو به دنیا آورد
ات: باشه...و دستبند مامانم.....باید اونو هم از بیمارستان بگیریم....نه اولش باید برم حقوقمو بگیرم
تهیونگ: بیا با هم بریم کاراتو انجام بده
ات: خودت هیچ برنامه ای نداری؟
تهیونگ: تمام برنامه هام تویی
ات: خخخ بابا ازت بعید بود این حرفا
تهیونگ: اگه یه روز اینا رو به دوست دخترم بگم نباید بخندی
ات: مطمئنم اون خودش میخنده
تهیونگ: خب بشین توی ماشین برم
خلاصه رفتن
ات حقوقشو گرفت و رفت بیمارستان پول اون سری ها رو داد
ات: لطفا طلای مو پس بدین
پذیرش : ما اونو دادیم به دوست پسرتون آقای جونگ کوک
ات بدون هیچ حرفی از اون بیمارستان خارج شد
کوک به ات زنگ زد
ات: عوضی طلای مامانمو برگردون
- ۲۲.۱k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط