{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک: فردا شب باید یه کاری برام بکنی بعد طلا رو سالم تحویل

کوک: فردا شب باید یه کاری برام بکنی بعد طلا رو سالم تحویل میگیری
ات: چه کاری
کوک: باید نقش دوست دخترمو بازی کنی فقط پیش خانوادم لعد که اونا رفتن طلاتو میگیری
ات: باشه
کوک: راستی در این باره به تهیونگ چیزی نگو
ات: چرا
کوک: چون اگه بگی دستبندت رو نمیدم
ات: ب.باشع
خلاصه
تهیونگ ات رو گذاشت سر کار و خودش رف و شب شد ات اخرین نفر بود مغازه رو بست و رفت بیرون
بوق بوق
ات نگاه کرد دید کوکه
ات: چی میخوای
کوک دستبند رو نشون داد
ات سریع رفت سمت ماشین
کوک: سوار شو بریم
خلاصه ات سوار شد رفتن خونه ی کوک
ات: چرا منو اوردی اینجا
کوک: باید بهت درمورد خانواده ام بگم و اینکه چیکارا باید بکنی
ات: باشه
کوک: پدرمو اقای جئون صدا میزنی و مامانم رو خانم جئون
من یه برادر دارم اسمش جیمین
ات: جیمین برادرته؟
کوک: اره..توی جمع خانوادگی باید کنارم باشی ....نمیدونم عشق تو به من نشون بدی
ات : من دوستت ندارم
کوک: میدونم..
ات: منو برگردون به خونم
کوک: امشب اینجا بمون
ات: گفتم برم گردون فردا صب کار دارم
کوک دوباره حاضر شد ات رو برد گذاشت توی خونش
فردا ات رفت کیک گرفت .
بوق بوق
تیهونگ: ات بیا بریم
ات: باشه
تیهونگ: ادرس بده
ات: قبرستون....
تیهونگ: نکنه..
ات: خب مامانم فوت کرده
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ دیگه هیچی نگفت و رفتن قبرستون ات: مامان جون سلام....ت...

کوک ات رو کشید داخل لباشو به لبای ات نزدیک کرد کوک : در رو ...

ات: آ...آقای ...م...معلم داری چیکار میکنی کوک: اون باعث شد پ...

توی کلاس همش احساس میکنم یکی داره بهم نگاه میکنه..یه نگا به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط