تهیونگ: ات....ات...متاسفم....
تهیونگ: ات....ات...متاسفم....
تهیونگ دست ات رو گرفته بود و گریه میکرد
ات: عیب نداره
خلاصه یه ماه گذشت
توی این یه ماه ات و تهیونگ با هم دوست بودن و تهیونگ از ات در مقابل قلدری های کوک مراقبت میکرد
امروز کوک ات رو توی دستشویی گیر انداخت و گفت: حالا که تنهایی میخوای چیکار کنی
ات رفت توی یه دستشویی و درش رو قفل کرد...کوک از دیوار دستشویی بالا رفت و درست افتاد رو به روی ات
ات: داری چیکار میکنی
کوک: بهت گفته بودم حق نداری با تهیونگ بگردی
ات: اون دوستمه....به تو ربطی....
کوک ات رو بوسید
کوک زمزمه وار گفت: هیچ احمقی مثل تو ندیده بودم که متوجه این بشن
ات: به چه حقی منو بوسیدیـ .....
کوک: دوستت دارم
ات سیلی زد به کوک
ات: هرگز اینو نگو.....هیچوقت... علاقه ای به این کمله از دهن تو ندارم
کوک: یه روز اون قلب کوچیکتو مال خودم میکنم
خلاصه یه ماه دیگه گذشت
تهیونگ: کجا میری؟
ات: بعد مدرسه باید برم سر کار
تهیونگ: اها...پس منم باهات میام
ات: باشه
تهیونگ دست ات رو گرفته بود و گریه میکرد
ات: عیب نداره
خلاصه یه ماه گذشت
توی این یه ماه ات و تهیونگ با هم دوست بودن و تهیونگ از ات در مقابل قلدری های کوک مراقبت میکرد
امروز کوک ات رو توی دستشویی گیر انداخت و گفت: حالا که تنهایی میخوای چیکار کنی
ات رفت توی یه دستشویی و درش رو قفل کرد...کوک از دیوار دستشویی بالا رفت و درست افتاد رو به روی ات
ات: داری چیکار میکنی
کوک: بهت گفته بودم حق نداری با تهیونگ بگردی
ات: اون دوستمه....به تو ربطی....
کوک ات رو بوسید
کوک زمزمه وار گفت: هیچ احمقی مثل تو ندیده بودم که متوجه این بشن
ات: به چه حقی منو بوسیدیـ .....
کوک: دوستت دارم
ات سیلی زد به کوک
ات: هرگز اینو نگو.....هیچوقت... علاقه ای به این کمله از دهن تو ندارم
کوک: یه روز اون قلب کوچیکتو مال خودم میکنم
خلاصه یه ماه دیگه گذشت
تهیونگ: کجا میری؟
ات: بعد مدرسه باید برم سر کار
تهیونگ: اها...پس منم باهات میام
ات: باشه
- ۳۳.۹k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط