{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sudden bloompart

Sudden bloom\part7

طی روز های بعد جو کمی عجیب شده بود، ا.ت و بنگچان از نگاه کردن بهم طفره میرفتن.
نه اشتباه نکن این از روی اختلاف یا دعوا نبود، بلکه از روی خجالت و علاقه ای بود که توی قلب هر دو دوباره شروع به رشد کردن، کرده بود.

فردا روز کنسرت بود برای اولین بار میخواستن آهنگ جدیدشون رو اجرا کنن. همه در حال سخت تمرین کردن بودن تا برای روز کنسرت کاملا آماده باشن.

فضا پر بود از هیجان و استرسِ قبل از اجرا. ا.ت توی گوشه‌ای وایستاده بود و داشت نت‌های آخرین بخش آهنگ جدیدشون رو مرور می‌کرد.
چان، با همون لبخند همیشگیش که همراه
با چال گونش بود و حالا برای ا.ت معنای عمیق‌تری داشت، به سمتش اومد. «آماده‌ای؟»

ا.ت سرش رو بلند کرد و نگاهشون توی هم گره خورد. اوت نگاه ده سال پیش، که توی دبیرستان اتفاق افتاد و پر از احساسات ناگفته بود و لینا با حضورش اون رو نیمه‌کاره گذاشته بود، حالا داشت دوباره توی چشمای چان زنده می‌شد.
ا.ت یکم احساس لرزش کرد، نه از ترس، بلکه از هیجانِ دوباره کشف کردنِ اون حس قدیمی. «فکر کنم… آره.»

چان جلوتر اومد، فاصله‌ی بینشون اونقدر کم بود که ا.ت می‌تونست ضربان قلبش رو حس کنه. ا.ت گفت. «می‌دونم این روزها کمی… عجیب شده. ولی مهمه که بدونی، من…»

یهویی، صدای خنده‌ی بلندی سکوت رو شکست. “چان! بلاخره پیدات کردم!”

هر دو به سمت صدا برگشتن. لینا، با همون ظاهر آراسته و لبخند نافذش، درست جلوی در اتاق تمرین وایستاده بود.
ا.ت با دیدنش، تمام وجودش یخ زد. لینا. دوست دوران دبیرستانشون. کسی که سال‌ها بود ا.ت رو با حرف‌های دو پهلو و نگاه‌های معنی‌دارش آزار می‌داد و همیشه سعی می‌کرد فاصله‌ای بین ا.ت و چان بندازه.
اون حس آشنای اضطراب و تهدید دوباره توی دل ا.ت چنگ انداخت.

«لینا؟» چان با تعجب پرسید. «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

لینا به سمتشون اومد و دستش رو روی بازوی چان گذاشت. «خب، شنیدم که گروهت قراره یه کنسرت مهم داشته باشه، دلم نیومد نیام و از نزدیک تشویقت نکنم.» نگاهش رو به سمت ا.ت چرخوند و لبخندش کمی عمیق‌تر شد، لبخندی که فقط ا.ت معنی واقعی اون رو می‌فهمید. «اوه! سلام ا.ت! چقدر خوشحالم که دوباره می‌بینمت. چانی هنوزم ازت مراقبت می‌کنه، درسته؟»

ا.ت یکم احساس خجالت کرد. چان با کنجکاوی به ا.ت نگاه کرد. «منظورت چیه لینا؟»

لینا چشمکی زد. «هیچی! فقط یاد خاطرات دبیرستان افتادم. یادت میاد چان چقدر هوای تو رو داشت؟»

حرف‌های لینا مثل سم توی گوش ا.ت می‌پیچید. اون می‌دونست لینا از همین الانم در حال بازی دادنه. بازی‌ای که ده سال پیش، ا.ت توش بازنده بود. اما این بار فرق داشت.
اون حس قدیمی که بین اون و چان زنده شده بود، بهش قدرت می‌داد.

ا.ت به چان نگاه کرد، سعی کرد تموم احساساتی رو که حالا دوباره توی دلش موج می‌زد، به اون منتقل کنه. «فقط… تمرین داشتیم.» با صدایی که سعی کرد محکم نگه داره، گفت.

چان که انگار متوجه تنش بین ا.ت شده بود، دست لینا را به آرومی از روی بازوش برداشت. «آره، ما باید ادامه بدیم. ولی ممنون که اومدی لینا.»

لینا با لبخندی که حالا یکم رنگ تحسین به خودش گرفته بود، سر تکون داد. «حتماً. فعلاً.» اون یه نگاه دیگه به ا.ت انداخت و به بیرون اتاق رفت.

وقتی لینا رفت، چان دوباره به سمت ا.ت برگشت. «هی تو حالت خوبه؟»

ا.ت نفس عمیقی کشید. «آره. فقط… یه کم غافلگیر شدم.»

چان با نگاهی که انگار چیزی رو می‌دونست، گفت: «می‌دونم. ناراحت نباش... ما دیگه توی دبیرستان نیستیم و این بار… هیچ‌کس نمی‌تونه بین ما فاصله بندازه.»

ا.ت لبخند زد. یه لبخند واقعی و پر از امید. شاید گذشته‌ی تاریک با لینا، حالا نقطه‌ی شروعی برای روشنایی رابطه‌ی اون و چان بود.

ادامه دارد....

#استری_کیدز #بی_تی_اس #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن
دیدگاه ها (۳)

Sudden bloom\part8هیجان جمعیت هنوز توی گوش میپیچید. ا.ت داشت...

زیر این پست اگه درخواستی از استری کیدز دارید بنویسیدتک پارتی...

Sudden bloom\part6‌ا.ت برگشت، دو فنجون چای داغ توی دست داشت....

Sudden bloom\part5‌ا.ت با عجله خودش رو به پارک رسوند. بارون ...

اینجا رئیس منم پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط