{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sudden bloompart

Sudden bloom\part6

ا.ت برگشت، دو فنجون چای داغ توی دست داشت. بخار ملایم چای در هوای نسبتاً سرد اتاق می‌پیچید و عطر آرامش‌بخشی داشت. یکی از فنجون ها رو به سمت بنگ‌چان گرفت.

«بیا، این گرمت می‌کنه.»

بنگ‌چان فنجون رو گرفت و انگشتاش به آرومی روی انگشت های ا.ت کشیده شد. گرمای فنجون و لمس ناگهانی، حسی آشنا رو توی دل هر دو زنده کرد.
ا.ت خواست کنارش بنشینه، اما زمین زیر پاش، که به خاطر خیس بودن لباس
های بنگ چان کمی لیز شده بود، باعث شد تعادلش رو از دست بده.

«اوه!»

توی یه لحظه، ا.ت روی بنگ‌چان افتاد. چان که هنوز تو شوک بود، سعی کرد خودش رو جمع کنه، اما ا.ت درست روی اون افتاد. فنجونِ چایِ تویِ دست ا.ت روی زمین افتاد و چای داغ اطرافشون پخش شد، اما هیچ‌کدوم متوجهش نشدن.

هر دو برای لحظه‌ای، در سکوت، خیره به هم موندن. صورتشون به هم نزدیک بود، اونقدر نزدیک که می‌تونستن نفس‌های همدیگه رو حس کنن. قلب هر دو با شدت می‌تپید.
نگاه ا.ت رویِ چشم های گیرای بنگ‌چان قفل شد. حسی که مدت‌ها بود بینشون وجود داشت و انکارش میکردن، حالا با این برخورد ناگهانی، بیرون ریخته بود.

بنگ‌چان به آرومی لب زد، صداش به سختی شنیده می‌شد: «ا.ت...»

ا.ت گونه‌هاش داغ و سرخ شده بود، نه فقط از برخورد، بلکه از نزدیکی غیرمنتظره. «من... متاسفم. لیز خوردم.» صداش کمی لرزید.

بنگ‌چان لبخند محوی زد، لبخندی که بیشتر به نشونه دستپاچگی بود تا سرگرمی. «عیب نداره. مهم اینه که حالت خوبه.» دستش رو به آرومی روی کمر ا.ت گذاشت تا اون رو نگه داره. اون تماس کوتاه، جرقه‌ای بود که شراره‌ی آتیش عشق رو توی دل هر دو بیدار کرد.

بعد از چند ثانیه که انگار ابدیت بود، هر دو به سختی از هم جدا شدن. ا.ت بلند شد و بنگ‌چان هم روی تخت جا به جا شد. سکوت سنگینی دوباره اتاق رو فرا گرفت، اما این بار سکوتشون پر از حرف‌های ناگفته بود.

«من... باید برم یه دستمال بیارم.» ا.ت با عجله گفت و به سمت آشپزخونه رفت، انگار می‌خواست از این نزدیکی ناگهانی فرار کنه.

بنگ‌چان تنها توی اتاق بود و به جایی که ا.ت نشسته بود نگاه می‌کرد. حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از هیجان، ترس و چیزی که شبیه به... عشق بود. ولی اون این حس رو انکار کرد. « این هیچی نیست... آروم باش. هیچی نیست.» زیر لب زمزمه کرد.

ا.ت برگشت و شروع به پاک کردن چای ریخته شده کرد. هر دو سعی می‌کردند
عادی رفتار کنن، اما نگاهشون مدام به هم گره می‌خورد و هر بار با عجله نگاهشون رو برمی‌گردوندند.
اون شب، هر دو می‌دانستند که چیزی تغییر کرده، اما هیچ‌کدوم حاضر نبودند این تغییر رو قبول کنن.
عشق، مثل غنچه‌ای بود که توی دل شبنم‌ها شکفته بود، اما هنوز خجالت می‌کشید تا خودش رو کامل نشون بده.

ادامه دارد....

#استری_کیدز #بی_تی_اس #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن
دیدگاه ها (۱)

Sudden bloom\part7طی روز های بعد جو کمی عجیب شده بود، ا.ت و ...

Sudden bloom\part8هیجان جمعیت هنوز توی گوش میپیچید. ا.ت داشت...

Sudden bloom\part5‌ا.ت با عجله خودش رو به پارک رسوند. بارون ...

سلام خوشگلا ی خاله😔این ناشناسمه https://abzarek.ir/service-p...

اولین ملاقات p⁶

اسم سناریو : رئیس جذاب من______ پارت یکویو ا/ت :امروزم ب/ا (...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط