{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sudden bloompart

Sudden bloom\part5

ا.ت با عجله خودش رو به پارک رسوند. بارون شدیدتر شده بود و دیدن اطراف سخت بود. چترش رو باز کرد و شروع کرد به گشتن دنبال بنگ‌چان.
هر قدمی که برمی‌داشت، نگرانیش بیشتر می‌شد. صدای رعد و برق دوردست، فضا رو وهم‌آلودتر می‌کرد.

بعد از چند دقیقه جستجو، بالاخره اون رو دید. بنگ‌چان کنار یه نیمکت چوبی، زیر بارون وایستاده بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.
بدنش می‌لرزید، هم از سرما و هم از تاثیر الکل. قطرات باران روی صورتش می‌نشست و با اشک‌هایش قاطی شده بود. ا.ت به سمتش رفت و با صدای آرامی گفت: «چان؟!»

بنگ‌چان به آرومی برگشت. چشماش گشاد شد وقتی ا.ت رو دید. انگار انتظارش رو نداشت. «ا.ت؟ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟مگه نگفتم نیا؟!» صدایش به سختی شنیده می‌شد.

ا.ت چتر را بالا گرفت تا هر دو زیر آن قرار بگیرند. «گفتی ولی من نگران تویِ احمق بودم. گفتم که. سردته، بیا بریم داخل.» دستش را به آرامی روی بازوی او گذاشت.

بنگ‌چان کمی مکث کرد، انگار داشت وضعیت را می‌سنجید. بعد سرش را به نشانه تایید تکان داد. «باشه.»

هر دو با هم شروع به برگشتن به سمت خوابگاه کردن. سکوت بینشون هنوز سنگین بود، اما دیگه سکوتی از سر دلخوری نبود، بلکه سکوتی بود که توش، هر دو داشتند
تلاش می‌کردن تا راهی برای دوباره شروع کردن پیدا کنند.
ا.ت دستش را دور بازوی بنگ‌چان حلقه کرد تا هم هدایتش کنه و هم گرمش نگه داره.

وقتی به خوابگاه رسیدن، هر دو خیس بودن. سریع به اتاق هاشون رفتن تا لباس عوض کنن. بعد از اینکه کمی گرم شدند، ا.ت کنار در اتاق بنگ‌چان وایستاد. به آرومی گفت. «می‌تونم بیام تو؟»

بنگ‌چان بعد از چند لحظه سکوت، در را باز کرد. «بیا تو.»

ا.ت وارد اتاق شد. بنگ‌چان روی تخت نشسته بود و به زمین خیره شده بود. ا.ت کنارش نشست. «چان... می‌دونم خیلی چیزا این روزا سخت شده، ولی... ما با همیم. تو تنها نیستی.»

بنگ‌چان سرش را بلند کرد و به ا.ت نگاه کرد. توی چشماش پشیمونی موج می‌زد. «می‌دونم. ببخشید... ببخشید که اونجوری رفتار کردم. من... خیلی خسته بودم.»

ا.ت لبخند کوچکی زد. «عیب نداره. مهم اینه که الان کنار هم هستیم.»

چان گفت. «میتونم یه چیزی بپرسم...؟»

ا.ت جواب داد. «حتما»

«تو نگرانم شده بودی؟» هنوز توی صدای بنگچان مستی بود.

ا.ت با مهربونی بهش نگاه کرد. «البته که نگران شده بودم، احمق. وقتی دیدم داری زیر این بارون تند تند راه میری، قلبم ریخت. مگه میشه نگرانت نباشم؟»

بنگ‌چان برای لحظه‌ای به حرف‌های ا.ت گوش داد، انگار داشت سعی می‌کرد معنی واقعی اون کلمات رو درک کنه.
لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست، لبخندی که بیشتر شبیه به اعتراف به عشق بود تا خوشحالی. «واقعا...؟»

«واقعا. حالا بیا بریم یکم چای بخوریم، بعدش برو استراحت کن. باید حسابی خسته باشی.» ا.ت بلند شد و به سمت آشپزخونه کوچیک رفت.

بنگ‌چان همونطور که نشسته بود، به رفتن ا.ت نگاه کرد. هنوز کمی گیج بود، اما حس آرامشی که از حرف‌های ا.ت گرفته بود، بهتر از هر چیزی بود. شاید... شاید واقعا همه‌چیز اونقدرها هم بد نبود. شاید این بارون، غبار خستگی و دلخوری رو از روشون شسته بود و فرصتی برای دوباره شروع کردن داده بود.

ادامه دارد....

#استری_کیدز #بی_تی_اس #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن
دیدگاه ها (۱)

Sudden bloom\part6‌ا.ت برگشت، دو فنجون چای داغ توی دست داشت....

Sudden bloom\part7طی روز های بعد جو کمی عجیب شده بود، ا.ت و ...

سلام خوشگلا ی خاله😔این ناشناسمه https://abzarek.ir/service-p...

Sudden bloom\part⁴چند ساعت بعد، زمانی که ا.ت فکر می‌کرد دیگه...

Part 26

سناریو ایزانا پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط