****فصل 14****
****فصل 14****
بعد از کلاسام اومدم خوابگاه ... تازه فرصت کردم همه چی رو تو ذهنم مرور کنم نمی دونم چرا ولی حس بدی داشتم .. اینقدر از پسرها ضربه خورده بودم که دیگه نا نداشتم ... منم دوست داشتم مثل دوستانم یه عشق واقعی و پاک رو تجربه کنم ... اون شب خوابم نمی برد... همش با خودم درگیر بودم .. چرا از سن کم درگیر این ابراز احساسات و هوس بازی های اطرافیانم شدم؟؟؟ تمام عذاب هایی که تو این مدت کشیده بودم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد .. همه دوستام خواب بودن اما من .... هدفون رو برداشتم و رفتم تو راهرو بزرگ و طویل خوابگاه .. راه رفتم و موزیک گوش دادم .. بعضی اهنگ ها که باهاشون خاطره داشتم اشکمو درمیاورد ... قدم زدم ... قدم زدم ... یه وقت به خودم اومدم که پاهام دیگه جون نداشت ... به ساعت نگاه کردم پنج صبح بود .. رفتم نماز خوندم و از خدا خواستم بهم ارامش بده ... ولی خبری از ارامش نبود نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ... شاید به خاطر این بود که دیگه بریده بودم و یه جورایی حس می کردم یه روزی احسان هم تبدیل به یه مصیبت برای من میشه...
تا سه شب این وضع تکرار شد و روزها هم به دلیل حجم بالای کلاس و درس فقط دوساعت وقت خواب داشتم .... بعد از سه روز دیگه بدنم توان نداشت و انرژیم ته کشید ... دوستام که حالا منو افسرده می دیدن و متوجه حال خراب من شده بودن بزور منو بردن سمت تخت و با دم نوش گیاهی و قرص مسکن باعث شدن بعد از چند روز خوابم ببره...
********
سیر شده ام از بس که از آدمها زخم خورده ام !
بعد از کلاسام اومدم خوابگاه ... تازه فرصت کردم همه چی رو تو ذهنم مرور کنم نمی دونم چرا ولی حس بدی داشتم .. اینقدر از پسرها ضربه خورده بودم که دیگه نا نداشتم ... منم دوست داشتم مثل دوستانم یه عشق واقعی و پاک رو تجربه کنم ... اون شب خوابم نمی برد... همش با خودم درگیر بودم .. چرا از سن کم درگیر این ابراز احساسات و هوس بازی های اطرافیانم شدم؟؟؟ تمام عذاب هایی که تو این مدت کشیده بودم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد .. همه دوستام خواب بودن اما من .... هدفون رو برداشتم و رفتم تو راهرو بزرگ و طویل خوابگاه .. راه رفتم و موزیک گوش دادم .. بعضی اهنگ ها که باهاشون خاطره داشتم اشکمو درمیاورد ... قدم زدم ... قدم زدم ... یه وقت به خودم اومدم که پاهام دیگه جون نداشت ... به ساعت نگاه کردم پنج صبح بود .. رفتم نماز خوندم و از خدا خواستم بهم ارامش بده ... ولی خبری از ارامش نبود نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ... شاید به خاطر این بود که دیگه بریده بودم و یه جورایی حس می کردم یه روزی احسان هم تبدیل به یه مصیبت برای من میشه...
تا سه شب این وضع تکرار شد و روزها هم به دلیل حجم بالای کلاس و درس فقط دوساعت وقت خواب داشتم .... بعد از سه روز دیگه بدنم توان نداشت و انرژیم ته کشید ... دوستام که حالا منو افسرده می دیدن و متوجه حال خراب من شده بودن بزور منو بردن سمت تخت و با دم نوش گیاهی و قرص مسکن باعث شدن بعد از چند روز خوابم ببره...
********
سیر شده ام از بس که از آدمها زخم خورده ام !
- ۵.۶k
- ۱۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط