پارت 𝟭𝟱
پارت 𝟭𝟱
#اشتباه_بزرگ
تهیونگ: 5 صبح یعنی دو ساعت دیگه
ات: باشه پس باید قبل اینکه مامانم بیدار شه بری
تهیونگ: باش فعلا بخواب
شبخیر
ات:شبخیر
داشتم خفه میشودم لای بازو هاش خاستم یکم خودمو ازش دور کنم ولی یجوری دستاشو قفل کرده بود که انگار توی قفس بودم هیچ راه فراری نبود بخاطر همین بیخیال شدم و چشمام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم
"صبح ساعت 7"
بیدار که شدم فقط خودم تنها توی اتاق بودم با خوشحالی زدم بیرون و ...
مادر ات: اع دخترم بیدار شدی
ات: سلام مامان(باخمیازه)
تهیونگ: صبخیر
ات: تو اینجا چیکار میکنی
مادر ات: همدیگه رو میشناسین
ات: اره توی مدرسه
مادر ات: چه خوب
مادر تهیونگ: چه دختر زیبای داری لینا(لینا مادر اته�)
ات: ببخشید شما
مادر ات: ات ایشون دوست قدیمی منه از بچگی با همیم
ات: اها
مادر تهیونگ: او باید خودمو معرفی کنم یه نا هستم مادر تهیونگ
ات: خشبختم از دیدنتون
نگاهی به تهیونگ انداختم و یه لبخند مسخره زده بود چشمکی زد و ..
تهیونگ: ظاهران خوشحال نیستی
ات: از چی خوشحال باشم مادر پسری که همه ازش میترسن شده رفیق مامانم
تهیونگ: از خداتم باشه
ات: گمشو
تهیونگ: ها چی( عصبی)
ات: ببخشید
تهیونگ: پرو بریم صبحونه باید بریم مدرسه
ات: باش
مادر ات: خوب دخترم بعد صبحونه باید بری مدرسه پس زود اماده شو
ات: باشه
مادر ات: میتونی با تهیونگ بری
ات: میخام قبل رفتن یه سر برم کتابخونه
تهیونگ: چه خوب منم میخاستم برم
ادامه دارد💘
#اشتباه_بزرگ
تهیونگ: 5 صبح یعنی دو ساعت دیگه
ات: باشه پس باید قبل اینکه مامانم بیدار شه بری
تهیونگ: باش فعلا بخواب
شبخیر
ات:شبخیر
داشتم خفه میشودم لای بازو هاش خاستم یکم خودمو ازش دور کنم ولی یجوری دستاشو قفل کرده بود که انگار توی قفس بودم هیچ راه فراری نبود بخاطر همین بیخیال شدم و چشمام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم
"صبح ساعت 7"
بیدار که شدم فقط خودم تنها توی اتاق بودم با خوشحالی زدم بیرون و ...
مادر ات: اع دخترم بیدار شدی
ات: سلام مامان(باخمیازه)
تهیونگ: صبخیر
ات: تو اینجا چیکار میکنی
مادر ات: همدیگه رو میشناسین
ات: اره توی مدرسه
مادر ات: چه خوب
مادر تهیونگ: چه دختر زیبای داری لینا(لینا مادر اته�)
ات: ببخشید شما
مادر ات: ات ایشون دوست قدیمی منه از بچگی با همیم
ات: اها
مادر تهیونگ: او باید خودمو معرفی کنم یه نا هستم مادر تهیونگ
ات: خشبختم از دیدنتون
نگاهی به تهیونگ انداختم و یه لبخند مسخره زده بود چشمکی زد و ..
تهیونگ: ظاهران خوشحال نیستی
ات: از چی خوشحال باشم مادر پسری که همه ازش میترسن شده رفیق مامانم
تهیونگ: از خداتم باشه
ات: گمشو
تهیونگ: ها چی( عصبی)
ات: ببخشید
تهیونگ: پرو بریم صبحونه باید بریم مدرسه
ات: باش
مادر ات: خوب دخترم بعد صبحونه باید بری مدرسه پس زود اماده شو
ات: باشه
مادر ات: میتونی با تهیونگ بری
ات: میخام قبل رفتن یه سر برم کتابخونه
تهیونگ: چه خوب منم میخاستم برم
ادامه دارد💘
- ۲۹.۳k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط