سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁴⁵
داخلش خیلی زیبا بود
ی عمارت با تم سفید و طلایی بود
ی قصر بود!
پدرم دستمو کشید و منو همراه خودش برد سمت ی میز که چندتا از آشنا ها و دوستاش نشسته بودن
...:به به جناب جانگ راکسون خیلی خوش آمدید(دست میدن)
راکسون:مچکرم
....:بفرمایید بشینین
نشستیم و پدرم با همه احوالپرسی کرد و منم به همشون ی سلام کوتاه دادم
...:مستر راکسون معرفی نمیکنید این خانم زیبارو؟
راکسون:آه بله ایشون دختر عزیز من جانگ مری هستش(خنده و دست مری رو میگیره)
هه دختر عزیزشم :)
...:خوش بختم خانم جانگ(دست میدن)
+همچنین
و بعد دیگه چیزی نگفتم و اون مرده هم چیزی نگفت
این یوپ و پدرش هم بودن و به اون ها هم سلامی دادم
این یوپ کنار من نشسته بود
کنار گوشم پچ زد
این یوپ:چه خوشگل شدی(آروم جوری که فقط مری بشنوه)
+ممنونم
میزی که دورش نشسته بودیم خیلی بزرگ بود و حدود ۱۰ نفر نشسته بودن و فقط ی صندلی خالی بود
امیدوارم اون صندلی جای جونگ کوک نباشه
تقریبا نیم ساعتی میشد که اومده بودیم و تا الان جونگ کوک رو خداروشکر ندیده بودم
داشتم با دستام بازی میکردم که با چیزی که شنیدم بدنم یخ زد و استرس بدی گرفتم...
...:به به جناب جئون خوش اومدید
همه نگاه ها رفت سمت اون فرد
میدونستم که اون جونگ کوکه اما جرعت برگشتن و نگاه کردنش رو نداشتم
همه پاشدن و باهاش دست دادن که انگاری نوبت به من رسیده باشه پدرم محکم زد به دستم
سریع پا شدم و موهام رو ریختم توی صورتم
+س. سلام
_سلام(دست میدن)
نشستم روی صندلیم و از شانس خوبم جونگ کوکم دقیقا جلوی من نشسته بود..
از زیر چشمم نگاهی بهش انداختم
خیلی خوشتیپ شده بود
ی لباس مشکی پوشیده بود و آستیناش رو هم تا زیر آرنجش داده بود بالا و رگای دستش و تتوش معلوم بودن
ی شلوار مشکی هم پوشیده بود و موهاش رو هم کمی داد بود بالا
واقعا خوشتیپ شده بود...
Part:⁴⁵
داخلش خیلی زیبا بود
ی عمارت با تم سفید و طلایی بود
ی قصر بود!
پدرم دستمو کشید و منو همراه خودش برد سمت ی میز که چندتا از آشنا ها و دوستاش نشسته بودن
...:به به جناب جانگ راکسون خیلی خوش آمدید(دست میدن)
راکسون:مچکرم
....:بفرمایید بشینین
نشستیم و پدرم با همه احوالپرسی کرد و منم به همشون ی سلام کوتاه دادم
...:مستر راکسون معرفی نمیکنید این خانم زیبارو؟
راکسون:آه بله ایشون دختر عزیز من جانگ مری هستش(خنده و دست مری رو میگیره)
هه دختر عزیزشم :)
...:خوش بختم خانم جانگ(دست میدن)
+همچنین
و بعد دیگه چیزی نگفتم و اون مرده هم چیزی نگفت
این یوپ و پدرش هم بودن و به اون ها هم سلامی دادم
این یوپ کنار من نشسته بود
کنار گوشم پچ زد
این یوپ:چه خوشگل شدی(آروم جوری که فقط مری بشنوه)
+ممنونم
میزی که دورش نشسته بودیم خیلی بزرگ بود و حدود ۱۰ نفر نشسته بودن و فقط ی صندلی خالی بود
امیدوارم اون صندلی جای جونگ کوک نباشه
تقریبا نیم ساعتی میشد که اومده بودیم و تا الان جونگ کوک رو خداروشکر ندیده بودم
داشتم با دستام بازی میکردم که با چیزی که شنیدم بدنم یخ زد و استرس بدی گرفتم...
...:به به جناب جئون خوش اومدید
همه نگاه ها رفت سمت اون فرد
میدونستم که اون جونگ کوکه اما جرعت برگشتن و نگاه کردنش رو نداشتم
همه پاشدن و باهاش دست دادن که انگاری نوبت به من رسیده باشه پدرم محکم زد به دستم
سریع پا شدم و موهام رو ریختم توی صورتم
+س. سلام
_سلام(دست میدن)
نشستم روی صندلیم و از شانس خوبم جونگ کوکم دقیقا جلوی من نشسته بود..
از زیر چشمم نگاهی بهش انداختم
خیلی خوشتیپ شده بود
ی لباس مشکی پوشیده بود و آستیناش رو هم تا زیر آرنجش داده بود بالا و رگای دستش و تتوش معلوم بودن
ی شلوار مشکی هم پوشیده بود و موهاش رو هم کمی داد بود بالا
واقعا خوشتیپ شده بود...
- ۱.۱k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط