{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁹¹

(ویو این یوپ)

چند هفته بود که از مری خبری نبود
ی چند روز پیش جنی بهم زنگ ز
د
داشت گریه میکرد بهم گفت که رفته خونه مری تا باهاش وقت بگذرونه که پدر مری گفته مری دیگه نیست و قرار نیست برگرده

جنی هم حالش بد شده بود و به من زنگ زده بود

احتمال میدم یکی مری رو دزدیده باشه
حدس میزنم ه کار جئون جونگ کوکه

اون مرتیکه عوضی،راکسون خیلی بیخیال بود نسبت به این قضیه انگار خوشحال هم بود

نبود مری داشت دیوونم میکرد
نمیتونستم همینطوری دست روی دست بزارم و بشینم تا خبر مرگش رو بهم برسونن

اگه کار جئون جونگ کوک باشه قضیه خیلی ترستاک و خطرناک میشه

خوب میدونم جئون جونگ کوک رحم حالیش نمیشه و ممکنه هر بلایی سر مری بیاره

امشب قراره پدرم برای بررسی ی سری از کاراهای مشترکش با راکسون بره خونش

تصمیم گرفتم منم برم و ببینم اونجا چخبره
.......
وارد خونه شدیم که راکسون جلو اومد و باهامون احوال پرسی کرد
اصلا از این مرد خوشم نمیاد

این یوپ:جناب راکسون مری کجاست توی اتاقشه؟

راکسون:نه پسر جان مری دیگه قرار نیست برگرده(خنده)

این یوپ:یعنی چی(عصبی)

راکسون:از خونه فرار کرده

هوانگ:چی چطور ممکنه چقد بی فکر

راکسون:اه اتفاقیه ک افتاده و منم کاریش نمیتونم بکنم

خوب میدونستم راکسون داره دروغ میگه

راکسون:خب بیخیال بفرمایید بشینید

با پدرم روی مبل نشستیم
راکسون تا خواست بشینه صدای نوتیف گوشیش اومد

انگار چیز عجیبی دیده بود
آخه یهو نگاهش تغییر کرد
عصبی و مضطرب شد

راکسون:ببخشید جناب هوانگ من باید گوشیم رو چک کنم تا چند لحظه دیگه برمیکردم

هوانگ:بله بله راحت باشید مشکلی نیست

راکسون رفت توی حیاط و منم بلافاصله دنبالش راه افتادم
روی حیاط ایستادع بود و توی گوشیش بود
رفتم پشتش ایستادم و پشت ی بوته گل قایم شدم و نگاهم رو روی گوشیش انداختم

وارد یک چت شد
با دیدن اسم شخص تنم یخ زد
″جئون جونگ‌کوک″

ی فیلم براش فرستاده بود

راکسون فیلم رو باز کرد

با دیدن مری توی اون صحنه دنیا دور سرم چرخیدو اشکام سرازیر شد

نه این مری من نبود که توی فیلم بود
این ی آدم شکسته بود که داشت جلوی چشام نابود میشد و من کاری نتونستم بکنم

جئون جونگ کوک داشت بهش مواد تزریق میکرد

خیلی داغون شده بود
اشکاش داشت دیوونم میکرد

نتونستم خودم رو کنترل کنم و از پشت بوته بیرون اومدم و رفتم سمت راکسون و یقه اش رو توی چنگم گرفتم و مشتی حواله صورتش کردم...
دیدگاه ها (۳۴)

سکوت پیستPart:⁹²راکسون سریع و با خشتم برگشت طرفم و خواست چیز...

سکوت پیستPart:⁹³دم دمای صبح بود و هنوز کنجی بهم زنگ نزده بود...

سکوت پیستPart:⁹⁰وقتی این حرفو زدم نتونستم توی چشای تهیونگ نگ...

سکوت پیستPart:⁸⁹با حرفش پاهام سست شدو روی زمین افتادم...لخظه...

سکوت پیستPart:⁵⁹(ویو جونگ کوک)توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم...

سکوت پیستPart:⁹(ویو مری)صدای ماشین این یوپ توی سکوت شب گم شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط