{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:101

تو اون فاصله ی کم چشمامو نگاه میکرد


تهیونگ:برو پی کارت و پا تو کفش من نکن !بچه به نفعته نبینیش

هیزل:اگه ببینم چی میشه؟! با تفنگت منم میکشی؟!


اخماشو بیشتر تو هم داد و از این چشم به اون چشممو نگاه کرد

تهیونگ :عقلتو از دست دادی؟!

جمله ای که جئون بهش گفته بود رو یادم اومد " تو دعوا چاقو نبر "

و بعد چشمامو روش ریز کردم و از بین دندونای به هم چفت شدم گفتم:

هیزل :برادرت میدونه با خودت اسلحه میبری اینور اونور؟

تهیونگ:میتونی بری تو اتاق کوفتیت و منو به حال خودم بزاری هیزل ؟!

نقاشیو کشیدم سمت خودم و اونقدر تو مشتم فشارش دادم که چروک شد

این حرکتم عصبی ترش کرد ...
محکم کشیدش سمت خودش و برگه از وسط پاره شد .
فورا پشتمو بهش کردم طراحی سیاه قلم روی نصف برگه ای که تو دستم بود رو نگاه کردم انتظار داشتم به نقاشی کدگذاری شده باشه ... اما...

من گند زده بودم ..... درست گفته بود نباید اون نقاشیو میدیدم !

رو به رومو سردرگم نگاه کردم.

و دستام شل و ول کنار بدنم رها شدن چه افتضاحی رومو آروم سمتش چرخوندم با یه دستش چشماشو کلافه ماساژ میداد .

چیزی که فهمیده بودم اونقدر شوکه کننده بود که اصلا فراموش کردم به چه دلیل اینجام و هویت تهیونگ چیه ... برگه رو آروم روی میزش گذاشتم .


از خودم بدم اومد ... فکر کنم غرورشو بدجور شکستم .

اون تمام جزئیات چهرمو تو اون برگه کشیده بود ! طوری که یه لحظه حس کردم دارم خودمو توی یه نصف آینه میبینم نصف دیگه ی برگه تو دستشو مچاله کرد و یهو کف دست دیگه شو محکم رو میز کوبید این حرکتش به مهر تایید بود رو تمام برداشتایی که از اون نقاشی کرده بودم چشمامو از شدت کلافگی بستم و اون پشتشو بهم کرد ...

دستشو به کمرش زد و انگشتای بلندشو به پشت گردنش مالید ... انگار میخواست به حال این وضع فکری بکنه .

صحنه ای که روی تختم تو خودش جمع شده بود برام تداعی شد خدای من

شخصی که هیچوقت دنیای اون رو درک نکردم اونقدر بهم وابسته بود که اون روز رفتنم ساعتها توی تختم موند تا خوابش ببره ...

ادامه ی جمله ای که اون روز کاملش نکرد تو ذهنم تشکیل شد: تشکرم بابت پتو نبود، ممنون که برگشتی

نگاهش کردم .... ظاهرا اون تفکر طولانیش هیچ نتیجه ای نداده بود ...

عصبی تر از قبل بهم نزدیک شد ...
تو کم ترین فاصله ازم ایستاد و یقه ی پیراهنمو مشت زد

دست و پا زدم


تهیونگ:چقدر گفتم اون نقاشی تخمیو نباید ببینی؟! حالا راضی شدی؟! آرومی الان؟! همینو میخواستی اره ؟؟؟؟؟؟؟؟

اولین باری بود که اون چشمای بی تفاوت و خمارو عصبی میدیدم و ناخودآگاه دست یخ زدشو گرفتم که از خودم جداش کنم باشه..

هیزل:من چیزی ندیدم آروم باش ... معذرت میخوام .... نادیده میگیرمش ... من چیزی ندیدم لطفا بس کن ..

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌂

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۲)

My professor Part:102درست تو چشمام نگاه کرد و از بین دندوناش...

My professor Part :۱۰۰تهیونگ با اسم و مجوز برادر درستکارش که...

My professor Part:99نامجون:اون گالری مخصوص هنرمندای ناشناسی ...

My professor Part:91جونگ‌کوک :باید برم ارائه ی دارو رو ول کر...

My professor Part:88نفهمیدم اون پسر سرخوش کی خودشو بهم رسوند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط