{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part :۱۰۰


تهیونگ با اسم و مجوز برادر درستکارش که استاد دانشگاه بود، میتونسته تمام مواد موردنیاز جیمینو مخفیانه فراهم کرده باشه و دور از چشم برادرش با کمک دشمن جونگ کوک یه باند ساخته باشه ...

پس به خاطر همین از همون روز اول از من متنفر بود.


من خواهر مسئول پرونده بودم!
صحنه ی بعدی بهم حمله کرد ! آدم ربایی !

تهیونگ همیشه آن تایم بود و راس ساعت 8:30 میرسید.
اون شب یه ربع زود تر آدم ربایی اتفاق افتاد .

منطقی نبود تهیونگ نزدیک سوییت بوده باشه و متوجه شده باشه دارن منو به زور با خودشون میبرن همش صحنه سازی بود من چقد احمقم !

چرا باید کسی که تا این حد ازم متنفر بود نجاتم داده باشه تمام اون جوابایی که موقع بیهوشی من، در کمال آرامش به نگرانیای جئون میداد !

همه چی رو از قبل برنامه ریزی کرده بود و اما تراژدی چهارم فرستادن من دنبال نخود سیاه تو مهمونی بزرگ دیشب حتما افرادی تو عمارت بودن که من نباید اونا رو میدیدم !

شاید همونا که منو دزدیدن .
شایدم مهره ها و رابطه های باند مهم...!


قدمای لرزونمو با عجله سمت عمارت برمیداشتم ... اما با حمله ی صحنه ی پنجم به حدی له شدم که سر جام ایستادم ....

دلیلی که جونگ کوک نمیخواست با من باشه اون از دشمنی بین برادرش و برادرم خبر داشت
اما از این راز دم نمیزد چون برادرش مجرم بود !


همون برادری که هربار به جئون حمله دست میداد خودشو سپر میکرد جلوی مشت و لگداش تا به خودش آسیب نزنه ...
جونشون به هم وصل بود ! ...
پس عشق به برادر دست و بال جئون رو هم مثل من بسته بود

هر دو از داستان مشابه و در عین حال به شدت متفاوتی رنج میکشیدیم.

عشق من به برادر پلیسم ... و عشق جئون به برادر خلاف کارش
اما حالا غل و زنجیر دور دستای من و جونگ کوک با هم مشترک بود
چون من هم نمیتونستم کسی که تا این حد برای جئون عزیزه رو به پلیس لو بدم ... باید با تهیونگ حرف میزدم


باید قبل از اینکه همگی به فنا بریم قانعش میکردم از خلاف دست بکشه تنم به رعشه افتاد حس کردم به حدی از تهیونگ عصبی ام که میتونم بین دستام خفش کنم


چند ثانیه طول کشید تا با دست لرزونم کلیدو به قفل بندازم .... درو هول دادم .

تک تک مجسمه ها و زیبایی های اون خونه حالا از نظرم ترسناک و غول آسا بود شیطان پشت چیزهای زیبا مخفی شده !

رفتم سمت اتاق تهیونگ ... میدونستم جئون تا آخر شب خونه نمیاد چون درگیر مصاحبه برای یه مجله ی علمی بود که دارو رو به بقیه ی دانشمندا معرفی میکرد اونقدر آشفته بودم که اصلا یادم رفت قبل اینکه برم تو در بزنم !

پشت میز کارش بود . یه میز پر از وسایل طراحی به محض اینکه منو دید کاغذ A3 جلو دستشو برعکس کرد تا طراحیشو نبینم و به پشتی صندلیش تکیه داد ...

از اولشم به نظر عجیب میومد که چرا وقتی روز اول منو رسوند به عمارت، جلوی در با اصرار خاصی به جئون گفت : کار دارم و بعد رفت تو اتاقش و صدای موزیکو داد تا آخر ...

برام عجیب بود که چه کاری ممکن بود تو اتاقش داشته باشه! ...

نگو تو اتاقش با اون نقاشیای کد گذاری شده مشغول جنایت بود با عجله رفتم سمتش ابروشو بالا داد و نزدیک شدنمو ریلکس نگاه کرد.

حس و حال چشمای خستش ، کپی برابر اصل چشمای اون بازیگر نقش آنتونیو مونتانا بود !

تهیونگ: خیر باشه دیگه از لخت من نمیترسی؟!

بدون اینکه به بالاتنه ی برهنش اهمیتی بدم، به محض اینکه به میزش رسیدم گوشه ی کاغذو گرفتم ....

گوشه ی دیگه ی کاغذو گرفت و چشمامو نگاه کرد


تهیونگ: فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟!

كاغذ و محکم سمت خودم کشیدم

هیزل :بدش به من !

با اخم از جاش بلند شد و مچمو محکم گرفت

تهیونگ :نکنه میخوای بمیری؟! برو بیرون !

چشمای ترسناکشو با رخوت نگاه کردم

هیزل:چیه؟ مگه فقط یه نقاشی ساده نیست؟! چرا انقد از اینکه ببینمش میترسی؟

ادامه دارد‌‌...
لایک فراموش نشه 🪶

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۳)

My professor Part:101تو اون فاصله ی کم چشمامو نگاه میکردتهیو...

My professor Part:102درست تو چشمام نگاه کرد و از بین دندوناش...

My professor Part:99نامجون:اون گالری مخصوص هنرمندای ناشناسی ...

My professor Part:98نامجون:چون فقط یه مهره ی کوچیک و بی اهمی...

love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط