My professor
My professor
Chapter:2
Part:63
نگاه خیره ی هیزل غرق نفرت شد و گفت:
هیزل:مونتانا رو بيار اينجا مجبورش کن مرحله ی آخر دستور پختو به من ياد بده و بعد بکشش
چهره ی یونگی رو با چشمای بی رحم و عسلیش نگاه کرد ...
هیزل: از پیشنهادت خوشم اومد.... شاید تمام ضربه هایی که خوردم برای این بود که بتونم قید عشق رو بزنم !
يونگی چشمای هیزل رو با دقت نگاه کرد و هیزل ادامه داد :
هیزل :اما شرط دارم !
یونگی آروم کف دستشو به پشتی صندلی هیزل تکیه داد
یونگی: میشنوم
هیزل:باید جونمو تضمین کنی موقع ساختن هگز آیریس هیچکس نباید تو دست و بالم باشه. فقط من باید تو كل دنیا راز پخت هگز آیریس رو بدونم سری بودن فرمول جون منو تضمین میکنه شرط منم همینه. نيازت به من هیچوقت از بین نره و فکر کشتنم به سرت نزنه
یونگی نیشخندی زد و چند ثانیه به چشمای بی حس دختر خیره شد
یونگی:حالا شدی همون شاگرد اول زبل دانشکده شیمی که دنبالش بودم! ...
و بعد دست کشیده اش رو جلوی هیزل دراز کرد ... هیزل از جاش بلند شد ... یکی از دستاش تو جیب روپوشش بود ...
با دست آزادش به یونگی دست داد و تمام زمانی که دست عرق کرده ی هیزل تو دست سرد یونگی قاب شده بود هیچکدوم چشم از چشم همدیگه برنداشتن
هر دو به این فکر میکردن که در ادامه چقد باید حواسشونو جمع کنن که اونیکی دورش نزنه ...
همون لحظه هوسوک بهشون نزدیک شد و صفحه ی موبایلی رو جلوی یونگی گرفت
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#فیک #فیکشن #رمان
Chapter:2
Part:63
نگاه خیره ی هیزل غرق نفرت شد و گفت:
هیزل:مونتانا رو بيار اينجا مجبورش کن مرحله ی آخر دستور پختو به من ياد بده و بعد بکشش
چهره ی یونگی رو با چشمای بی رحم و عسلیش نگاه کرد ...
هیزل: از پیشنهادت خوشم اومد.... شاید تمام ضربه هایی که خوردم برای این بود که بتونم قید عشق رو بزنم !
يونگی چشمای هیزل رو با دقت نگاه کرد و هیزل ادامه داد :
هیزل :اما شرط دارم !
یونگی آروم کف دستشو به پشتی صندلی هیزل تکیه داد
یونگی: میشنوم
هیزل:باید جونمو تضمین کنی موقع ساختن هگز آیریس هیچکس نباید تو دست و بالم باشه. فقط من باید تو كل دنیا راز پخت هگز آیریس رو بدونم سری بودن فرمول جون منو تضمین میکنه شرط منم همینه. نيازت به من هیچوقت از بین نره و فکر کشتنم به سرت نزنه
یونگی نیشخندی زد و چند ثانیه به چشمای بی حس دختر خیره شد
یونگی:حالا شدی همون شاگرد اول زبل دانشکده شیمی که دنبالش بودم! ...
و بعد دست کشیده اش رو جلوی هیزل دراز کرد ... هیزل از جاش بلند شد ... یکی از دستاش تو جیب روپوشش بود ...
با دست آزادش به یونگی دست داد و تمام زمانی که دست عرق کرده ی هیزل تو دست سرد یونگی قاب شده بود هیچکدوم چشم از چشم همدیگه برنداشتن
هر دو به این فکر میکردن که در ادامه چقد باید حواسشونو جمع کنن که اونیکی دورش نزنه ...
همون لحظه هوسوک بهشون نزدیک شد و صفحه ی موبایلی رو جلوی یونگی گرفت
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#فیک #فیکشن #رمان
- ۹۲۲
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط