آنتوان دو سنت اگزوپری (Antoine de Saint-Exupéry)
آنتوان دو سنت اگزوپری (Antoine de Saint-Exupéry)
.
Aimer, ce n’est pas se regarder l’un l’autre, c’est regarder ensemble dans la même direction.
ترجمه:
عشق یعنی نه خیره شدن به یکدیگر، بلکه با هم در یک جهت نگریستن.
.
.
ویو سلین:
مجبور بودم بدوم و برگردم خونه، ای بابا، کاش با دخترا برگشته بودم، داشتم میدویدم از کوه میومدم پایین که یه پسر دوچرخه سوار دیدم، عررررر چقدر خوشگل بود، روش کراش زدمممم،خیلی جذابهههههه، دیدم داره میاد سمتم، یلحظه نگاهش کردم، محو چشمای قهوه ای وکشیده اش شدم، داشت نگاهم میکرد، وای خدای منننننن، یهو اومد کنارم ایستاد
_خانم کوچولو، خیلی بارون بدی میاد، کمک میخوای؟
+من خانوم کوچولو نیستم، تو زیادی بزرگی(هوی منحرف نشین)
_باشه خانم بزرگه، برسونمت؟ آخه خیلی بارون بدی میادا!
+خببببب
تهیونگ تو دلش
(بنظرم بهم اعتماد نداره)
_نترس خوشگل خانم، فقط میخوام برسونمت
و دستش و سمت دخترک دراز میکنه، دلش میخواست دست نرم دختر رو لمس کنه، دختر با تردید دستش رو گرفت و روی دوچرخه نشست، از اونجایی که خیلی بارون وحشتناکی میومد شال گردنش و از خودش جدا کرد و داد به دختر
_بیا خانم بزرگه، تو راه سردت میشه
+مرسی
وقتی داشتن راه میوفتادن تهیونگ گفت
_محکم من رو بغل کن!
+چی؟
_منظورم اینه که محکم من و بگیر، چون میخوام سریع برم
+باشه
و دخترک دستاش رو دور کمر پسرک حلقه کرد و خودش و بهش چسبوند و سرش و به کمرش تکیه داد، شالگردن و تا امتداد بینی هاش برده بود، چون داشت از سرما یخ میزد، وقتی شالگردن رو میبویید، احساس خوشایندی بهش دست میداد، اون خیلی عطرش بوی خوبی میداد
و همچنین پسر،،،،ذوقی پنهان داشت که دختر اون رو بغل کرده، بوی عطر دختر توی مشام پسر در جریان بود، بوی شیرین و گرم، بهترین بوی دنیا...
.
.
.
.
.
#تهیونگ#جونگکوک#جیمین#شوگا#یونگی#جین#نامجون#جیهوپ#تهکوک#نامجین#یونمین#جیسو#لیسا#رزی#سلین#سوفیا#فیک#فیکشن#کیپاپ
#Taehyung#jungkook#jimin#suga#yoongi#jin#namjoon#j_hope
.
Aimer, ce n’est pas se regarder l’un l’autre, c’est regarder ensemble dans la même direction.
ترجمه:
عشق یعنی نه خیره شدن به یکدیگر، بلکه با هم در یک جهت نگریستن.
.
.
ویو سلین:
مجبور بودم بدوم و برگردم خونه، ای بابا، کاش با دخترا برگشته بودم، داشتم میدویدم از کوه میومدم پایین که یه پسر دوچرخه سوار دیدم، عررررر چقدر خوشگل بود، روش کراش زدمممم،خیلی جذابهههههه، دیدم داره میاد سمتم، یلحظه نگاهش کردم، محو چشمای قهوه ای وکشیده اش شدم، داشت نگاهم میکرد، وای خدای منننننن، یهو اومد کنارم ایستاد
_خانم کوچولو، خیلی بارون بدی میاد، کمک میخوای؟
+من خانوم کوچولو نیستم، تو زیادی بزرگی(هوی منحرف نشین)
_باشه خانم بزرگه، برسونمت؟ آخه خیلی بارون بدی میادا!
+خببببب
تهیونگ تو دلش
(بنظرم بهم اعتماد نداره)
_نترس خوشگل خانم، فقط میخوام برسونمت
و دستش و سمت دخترک دراز میکنه، دلش میخواست دست نرم دختر رو لمس کنه، دختر با تردید دستش رو گرفت و روی دوچرخه نشست، از اونجایی که خیلی بارون وحشتناکی میومد شال گردنش و از خودش جدا کرد و داد به دختر
_بیا خانم بزرگه، تو راه سردت میشه
+مرسی
وقتی داشتن راه میوفتادن تهیونگ گفت
_محکم من رو بغل کن!
+چی؟
_منظورم اینه که محکم من و بگیر، چون میخوام سریع برم
+باشه
و دخترک دستاش رو دور کمر پسرک حلقه کرد و خودش و بهش چسبوند و سرش و به کمرش تکیه داد، شالگردن و تا امتداد بینی هاش برده بود، چون داشت از سرما یخ میزد، وقتی شالگردن رو میبویید، احساس خوشایندی بهش دست میداد، اون خیلی عطرش بوی خوبی میداد
و همچنین پسر،،،،ذوقی پنهان داشت که دختر اون رو بغل کرده، بوی عطر دختر توی مشام پسر در جریان بود، بوی شیرین و گرم، بهترین بوی دنیا...
.
.
.
.
.
#تهیونگ#جونگکوک#جیمین#شوگا#یونگی#جین#نامجون#جیهوپ#تهکوک#نامجین#یونمین#جیسو#لیسا#رزی#سلین#سوفیا#فیک#فیکشن#کیپاپ
#Taehyung#jungkook#jimin#suga#yoongi#jin#namjoon#j_hope
- ۲۱۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط