باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۵۲ ✦
سه ماه از آن شب کنار رودخانه گذشته بود.
دیگر همه در شرکت میدانستند که رابطهی بورا و جونگکوک فقط یک همکاری کاری نیست.
نگاههایشان...
لبخندهای یواشکی...
و مراقبتهای بیوقفهی جونگکوک، همهچیز را لو میداد.
---
صبح یکی از روزهای بهاری...
جونگکوک وارد اتاق طراحی شد.
روی میز بورا یک دسته گل کوچک بابونه گذاشت.
بورا با تعجب پرسید:
بورا : «این برای کیه؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک : «برای کسی که باعث شده دوباره صبحها با انگیزه از خواب بیدار بشم.»
گونههای بورا از خجالت سرخ شد.
---
جیمین که از کنارشان رد میشد، زیر لب گفت:
جیمین : «ببین یونگی... اینا حتی نمیذارن آدم صبحونهشو با آرامش بخوره.»
یونگی خندید.
یونگی : «عاشقا همینن.»
چهار نفر با هم خندیدند.
---
ظهر همان روز...
قرار بود برای ارائهی پروژه به یکی از سرمایهگذارها بروند.
بورا کمی استرس داشت.
مدام برگههایش را مرور میکرد.
دستهایش از اضطراب سرد شده بود.
---
جونگکوک کنار او نشست.
بدون اینکه چیزی بگوید، آرام دستش را گرفت.
جونگکوک : «تو از پسش برمیای.»
بورا به چشمانش نگاه کرد.
همان یک جمله کافی بود تا آرام شود.
---
جلسه بهتر از چیزی که فکر میکردند پیش رفت.
سرمایهگذار از طرحشان تعریف کرد.
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، بورا از خوشحالی خندید.
بورا : «قبول شدیم!»
جونگکوک هم خندید.
بیاختیار او را دور خودش چرخاند.
---
جیمین با خنده برایشان دست زد.
جیمین : «ای بابا...»
«حداقل وسط خیابون یه کم آرومتر.»
بورا با خجالت از آغوش جونگکوک بیرون آمد.
جونگکوک هم با خنده سرش را خاراند.
---
غروب...
چهار نفر دوباره به کافهی همیشگیشان رفتند.
بعد از سفارش دادن، جیمین ناگهان قاشقش را روی لیوان زد.
جیمین : «توجه!»
همه به او نگاه کردند.
---
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین : «فکر کنم وقتشه یه خبر خوب هم از طرف ما بشنوین.»
بورا با لبخند پرسید:
بورا : «چه خبری؟»
جیمین نگاهی به یونگی انداخت.
---
یونگی لبخند زد.
دست جیمین را گرفت.
یونگی : «ما تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد بورا با ذوق جیغ کوتاهی کشید.
جونگکوک هم لبخند بزرگی زد.
---
بورا از روی صندلی بلند شد و هر دویشان را بغل کرد.
بورا : «بالاخره!»
جونگکوک هم دستش را روی شانهی یونگی گذاشت.
جونگکوک : «خوشحالم که هنوز کنار همید.»
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «کنار هم؟»
«داداش، دیگه فرار از دست من نداره.»
همه با صدای بلند خندیدند.
---
آن شب...
وقتی بورا و جونگکوک از کافه بیرون آمدند، جونگکوک به آسمان نگاه کرد.
ستارهها مثل همان شبی میدرخشیدند که برای اولین بار به بورا اعتراف کرده بود.
آرام رو به بورا کرد.
جونگکوک : «یه سؤال ازت دارم...»
بورا با کنجکاوی نگاهش کرد.
جونگکوک لبخند زد و دستش را داخل جیب کت برد.
این بار...
انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۵۲ ✦
سه ماه از آن شب کنار رودخانه گذشته بود.
دیگر همه در شرکت میدانستند که رابطهی بورا و جونگکوک فقط یک همکاری کاری نیست.
نگاههایشان...
لبخندهای یواشکی...
و مراقبتهای بیوقفهی جونگکوک، همهچیز را لو میداد.
---
صبح یکی از روزهای بهاری...
جونگکوک وارد اتاق طراحی شد.
روی میز بورا یک دسته گل کوچک بابونه گذاشت.
بورا با تعجب پرسید:
بورا : «این برای کیه؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک : «برای کسی که باعث شده دوباره صبحها با انگیزه از خواب بیدار بشم.»
گونههای بورا از خجالت سرخ شد.
---
جیمین که از کنارشان رد میشد، زیر لب گفت:
جیمین : «ببین یونگی... اینا حتی نمیذارن آدم صبحونهشو با آرامش بخوره.»
یونگی خندید.
یونگی : «عاشقا همینن.»
چهار نفر با هم خندیدند.
---
ظهر همان روز...
قرار بود برای ارائهی پروژه به یکی از سرمایهگذارها بروند.
بورا کمی استرس داشت.
مدام برگههایش را مرور میکرد.
دستهایش از اضطراب سرد شده بود.
---
جونگکوک کنار او نشست.
بدون اینکه چیزی بگوید، آرام دستش را گرفت.
جونگکوک : «تو از پسش برمیای.»
بورا به چشمانش نگاه کرد.
همان یک جمله کافی بود تا آرام شود.
---
جلسه بهتر از چیزی که فکر میکردند پیش رفت.
سرمایهگذار از طرحشان تعریف کرد.
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، بورا از خوشحالی خندید.
بورا : «قبول شدیم!»
جونگکوک هم خندید.
بیاختیار او را دور خودش چرخاند.
---
جیمین با خنده برایشان دست زد.
جیمین : «ای بابا...»
«حداقل وسط خیابون یه کم آرومتر.»
بورا با خجالت از آغوش جونگکوک بیرون آمد.
جونگکوک هم با خنده سرش را خاراند.
---
غروب...
چهار نفر دوباره به کافهی همیشگیشان رفتند.
بعد از سفارش دادن، جیمین ناگهان قاشقش را روی لیوان زد.
جیمین : «توجه!»
همه به او نگاه کردند.
---
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین : «فکر کنم وقتشه یه خبر خوب هم از طرف ما بشنوین.»
بورا با لبخند پرسید:
بورا : «چه خبری؟»
جیمین نگاهی به یونگی انداخت.
---
یونگی لبخند زد.
دست جیمین را گرفت.
یونگی : «ما تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد بورا با ذوق جیغ کوتاهی کشید.
جونگکوک هم لبخند بزرگی زد.
---
بورا از روی صندلی بلند شد و هر دویشان را بغل کرد.
بورا : «بالاخره!»
جونگکوک هم دستش را روی شانهی یونگی گذاشت.
جونگکوک : «خوشحالم که هنوز کنار همید.»
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «کنار هم؟»
«داداش، دیگه فرار از دست من نداره.»
همه با صدای بلند خندیدند.
---
آن شب...
وقتی بورا و جونگکوک از کافه بیرون آمدند، جونگکوک به آسمان نگاه کرد.
ستارهها مثل همان شبی میدرخشیدند که برای اولین بار به بورا اعتراف کرده بود.
آرام رو به بورا کرد.
جونگکوک : «یه سؤال ازت دارم...»
بورا با کنجکاوی نگاهش کرد.
جونگکوک لبخند زد و دستش را داخل جیب کت برد.
این بار...
انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۳۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط