باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۵۳ ✦
نسیم خنکی میان خیابان میوزید.
بورا با کنجکاوی به جونگکوک نگاه میکرد.
جونگکوک هنوز دستش داخل جیب کتش بود.
لبخند آرامی روی لبهایش نشسته بود.
---
بورا با خنده گفت:
بورا : «انقدر معطل نکن...»
«میخواستی یه چیزی بگی.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد جعبهی مخملی کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
---
چشمان بورا از تعجب گرد شد.
جونگکوک آرام مقابلش ایستاد.
جونگکوک : «نه سال پیش...»
«قول دادم دیگه هیچوقت از دستت ندم.»
«الانم میخوام همون قول رو برای تمام عمر بهت بدم.»
جونگکوک آرام روی یک زانو نشست.
رهگذرها با کنجکاوی به آنها نگاه میکردند.
اما برای آن دو...
انگار تمام دنیا از حرکت ایستاده بود.
جونگکوک جعبه را باز کرد.
داخلش یک حلقهی ظریف نقرهای میدرخشید.
جونگکوک با لبخند گفت:
«کیم بورا...»
«حاضری بقیهی زندگیت رو کنار من بسازی؟»
اشک بیاختیار از چشمان بورا سرازیر شد.
دستش را جلوی دهانش گرفت.
چند ثانیه نتوانست حتی یک کلمه بگوید.
بعد با صدایی لرزان خندید.
بورا : «احمق...»
«فکر کردی جوابم چی میتونه باشه؟»
آرام سرش را تکان داد.
«آره...»
«هزار بار آره.»
جونگکوک با لبخند حلقه را داخل انگشت بورا انداخت.
همین که از جا بلند شد...
بورا خودش را داخل آغوشش انداخت.
جونگکوک هم او را محکم بغل کرد.
برای چند لحظه...
هیچکدام حاضر نبودند رهایش کنند.
بعد بوسه ای عمیق روی لب های دختر نشوند بورا از شدت خوشحالی اشک ذوق از گونه هایش سر می خورد.
جونگ کوک لبای عشقش که بعد از نه سال دوباره سرنوشت ان ها رو کنار هم قرار داده بود می بوسید ، خیلی عمیق.
---
چند متر آنطرفتر...
جیمین با گوشیاش از همهچیز فیلم میگرفت.
جیمین با ذوق گفت:
جیمین : «بالاخره نامزد شدن!»
یونگی با خنده سرش را تکان داد.
یونگی : «از همون روز اول معلوم بود آخرش به اینجا میرسن.
چند روز بعد...
خانهی خانوادهی بورا پر از خنده و رفتوآمد بود.
خانوادهی جونگکوک هم برای مراسم خواستگاری آمده بودند.
بعد از صحبتهای طولانی...
هر دو خانواده با لبخند رضایتشان را اعلام کردند.
قرار شد عروسی، یک ماه بعد برگزار شود.
آن شب...
چهار دوست روی پشتبام خانهی جونگکوک نشسته بودند.
مثل سالهای دبیرستان، به آسمان پرستاره خیره شده بودند.
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «هی...»
«فقط یه نفر مونده.»
همه به او نگاه کردند.
---
جیمین دست یونگی را گرفت.
لبخند گرمی زد.
جیمین : «فکر کنم... وقتشه ما هم یه قدم جلوتر بریم.»
یونگی با نگاه مهربانی به او خیره شد.
بدون اینکه چیزی بگوید...
آرام دست جیمین را بوسید.
جیمین از خجالت خندید و سرش را روی شانهی او گذاشت.
چهار نفر...
بعد از سالها سختی، ترس و جدایی...
بالاخره آیندهای را میدیدند که همیشه آرزویش را داشتند.
و حالا...
فقط یک اتفاق بزرگ دیگر باقی مانده بود.
عروسی.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۵۳ ✦
نسیم خنکی میان خیابان میوزید.
بورا با کنجکاوی به جونگکوک نگاه میکرد.
جونگکوک هنوز دستش داخل جیب کتش بود.
لبخند آرامی روی لبهایش نشسته بود.
---
بورا با خنده گفت:
بورا : «انقدر معطل نکن...»
«میخواستی یه چیزی بگی.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد جعبهی مخملی کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
---
چشمان بورا از تعجب گرد شد.
جونگکوک آرام مقابلش ایستاد.
جونگکوک : «نه سال پیش...»
«قول دادم دیگه هیچوقت از دستت ندم.»
«الانم میخوام همون قول رو برای تمام عمر بهت بدم.»
جونگکوک آرام روی یک زانو نشست.
رهگذرها با کنجکاوی به آنها نگاه میکردند.
اما برای آن دو...
انگار تمام دنیا از حرکت ایستاده بود.
جونگکوک جعبه را باز کرد.
داخلش یک حلقهی ظریف نقرهای میدرخشید.
جونگکوک با لبخند گفت:
«کیم بورا...»
«حاضری بقیهی زندگیت رو کنار من بسازی؟»
اشک بیاختیار از چشمان بورا سرازیر شد.
دستش را جلوی دهانش گرفت.
چند ثانیه نتوانست حتی یک کلمه بگوید.
بعد با صدایی لرزان خندید.
بورا : «احمق...»
«فکر کردی جوابم چی میتونه باشه؟»
آرام سرش را تکان داد.
«آره...»
«هزار بار آره.»
جونگکوک با لبخند حلقه را داخل انگشت بورا انداخت.
همین که از جا بلند شد...
بورا خودش را داخل آغوشش انداخت.
جونگکوک هم او را محکم بغل کرد.
برای چند لحظه...
هیچکدام حاضر نبودند رهایش کنند.
بعد بوسه ای عمیق روی لب های دختر نشوند بورا از شدت خوشحالی اشک ذوق از گونه هایش سر می خورد.
جونگ کوک لبای عشقش که بعد از نه سال دوباره سرنوشت ان ها رو کنار هم قرار داده بود می بوسید ، خیلی عمیق.
---
چند متر آنطرفتر...
جیمین با گوشیاش از همهچیز فیلم میگرفت.
جیمین با ذوق گفت:
جیمین : «بالاخره نامزد شدن!»
یونگی با خنده سرش را تکان داد.
یونگی : «از همون روز اول معلوم بود آخرش به اینجا میرسن.
چند روز بعد...
خانهی خانوادهی بورا پر از خنده و رفتوآمد بود.
خانوادهی جونگکوک هم برای مراسم خواستگاری آمده بودند.
بعد از صحبتهای طولانی...
هر دو خانواده با لبخند رضایتشان را اعلام کردند.
قرار شد عروسی، یک ماه بعد برگزار شود.
آن شب...
چهار دوست روی پشتبام خانهی جونگکوک نشسته بودند.
مثل سالهای دبیرستان، به آسمان پرستاره خیره شده بودند.
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «هی...»
«فقط یه نفر مونده.»
همه به او نگاه کردند.
---
جیمین دست یونگی را گرفت.
لبخند گرمی زد.
جیمین : «فکر کنم... وقتشه ما هم یه قدم جلوتر بریم.»
یونگی با نگاه مهربانی به او خیره شد.
بدون اینکه چیزی بگوید...
آرام دست جیمین را بوسید.
جیمین از خجالت خندید و سرش را روی شانهی او گذاشت.
چهار نفر...
بعد از سالها سختی، ترس و جدایی...
بالاخره آیندهای را میدیدند که همیشه آرزویش را داشتند.
و حالا...
فقط یک اتفاق بزرگ دیگر باقی مانده بود.
عروسی.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۷۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط