فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟣
فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟣
یک روز بارونیه دیگه، مدتی بود هوا خیلی بارونی و گرفته بود و باعث کلافگی پسر شده بود.
به پنجره تیکه داده بود و بیرون رو نگاه میکرد، به قطره های ابی که روی شیشه حرکت میکردن، به کسایی که توی این هوای گرفته با چتر مشغول راه رفتن بودن
- کی اخه توی این هوا از خونش میاد بیرون
با خودش زمزمه کرد و نگاه کردن به بیرون رو ادامه داد.
حوصلش سر رفته بود، اون از بارون متنفر بود، خودش هم نمیدونست چرا ولی از وقتی یادش میاد از بارون بدش میومد. گوشیش رو برداشت و با مامانش تماس گرفت، طولی نکشید تا مادرش جواب داد
- سلام پسر قشنگم خوبی؟
- سلام مامان مرسی تو خوبی؟ بابا خوبه؟ داداش کوچولوم چی؟
- هممون خوبیم پسرم داداش کوچولوت هم همین الان بردم مهد کودک
- اها چه خوب
- چیشد که زنگ زدی؟
- هیچی فقط حوصلم سررفته بود
- اها خونه ای یا خوابگاه؟
- خوابگاه ام
- مگه جین وُو نیستش؟
- نه کلاس داشت
- اها باشه فدات بشم جونگکوک مواظب خودت باش خوب غذا بخور
- باشه مامان خدافظ
و تماس توسط مادر جونگکوک قطع شد
اره خب جونگکوک دانشجو بود و رشته ی تربیت بدنی میخوند، چند روزی میشد که بخاطر قبولی تو دانشگاه سئول، از شهرش بوسان و خانوادش خداحافظی کرد و به سئول اومد، وضعیت مالی خانوادش خوب بود پس مشکلی براش به وجود نمیومد، یکخونه اجاره کرد تا هروقت خواست بره اونجا ولی بیشتر مواقع تو خوابگاه با هم اتاقیش جین وُو بود. جین وُو رشته ی پزشکی میخوند و تایم کلاس هاشون باهم فرق داشت، پس تصمیم گرفت تا اون پسر پر سروصدا نیومده یکم بخوابه و همین کار رو هم کرد.
* فلش بک سه ساعت بعد *
- جونگکوکی من اومدمممم
جونگکوک با صدای جین وُو از خواب بیدار شد، وای تقریبا شب شده بود مگه اون چقدر خوابیده بود؟ هول شده از جاش بلند شد و چشماش رو مالوند
- چه وقت خواب جناب جئون
جونگکوک با صدایی گرفته و خواب الود جواب داد
- سلام هیونگ
- یه خبر خوب برات دارم مطمئنم خوشحال میشی
پسر کوچیکتر کش و قوسی به بدنش داد و گفت
- چی؟
- بارون قطع شده
خندید و دوتا دستش رو بهم زد، با این حرف چشمای جونگکوک از تعجب باز شد و به سمت پنجره دویید
- ارهه راست میگی اخ جون
جین وُو لبخندی زد، جونگکوک ادامه داد
- من میرم بیرون
و بدون اینکه منتظر جواب جین وُو باشه سریع سمت کمد رفت لباسش رو عوض کرد و زد بیرون.
جین وُو با دهنی باز به جای خالی پسرک نگاه کرد و خنده ای کرد..
حمایت؟ 💞
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهکوک #بنگتن
یک روز بارونیه دیگه، مدتی بود هوا خیلی بارونی و گرفته بود و باعث کلافگی پسر شده بود.
به پنجره تیکه داده بود و بیرون رو نگاه میکرد، به قطره های ابی که روی شیشه حرکت میکردن، به کسایی که توی این هوای گرفته با چتر مشغول راه رفتن بودن
- کی اخه توی این هوا از خونش میاد بیرون
با خودش زمزمه کرد و نگاه کردن به بیرون رو ادامه داد.
حوصلش سر رفته بود، اون از بارون متنفر بود، خودش هم نمیدونست چرا ولی از وقتی یادش میاد از بارون بدش میومد. گوشیش رو برداشت و با مامانش تماس گرفت، طولی نکشید تا مادرش جواب داد
- سلام پسر قشنگم خوبی؟
- سلام مامان مرسی تو خوبی؟ بابا خوبه؟ داداش کوچولوم چی؟
- هممون خوبیم پسرم داداش کوچولوت هم همین الان بردم مهد کودک
- اها چه خوب
- چیشد که زنگ زدی؟
- هیچی فقط حوصلم سررفته بود
- اها خونه ای یا خوابگاه؟
- خوابگاه ام
- مگه جین وُو نیستش؟
- نه کلاس داشت
- اها باشه فدات بشم جونگکوک مواظب خودت باش خوب غذا بخور
- باشه مامان خدافظ
و تماس توسط مادر جونگکوک قطع شد
اره خب جونگکوک دانشجو بود و رشته ی تربیت بدنی میخوند، چند روزی میشد که بخاطر قبولی تو دانشگاه سئول، از شهرش بوسان و خانوادش خداحافظی کرد و به سئول اومد، وضعیت مالی خانوادش خوب بود پس مشکلی براش به وجود نمیومد، یکخونه اجاره کرد تا هروقت خواست بره اونجا ولی بیشتر مواقع تو خوابگاه با هم اتاقیش جین وُو بود. جین وُو رشته ی پزشکی میخوند و تایم کلاس هاشون باهم فرق داشت، پس تصمیم گرفت تا اون پسر پر سروصدا نیومده یکم بخوابه و همین کار رو هم کرد.
* فلش بک سه ساعت بعد *
- جونگکوکی من اومدمممم
جونگکوک با صدای جین وُو از خواب بیدار شد، وای تقریبا شب شده بود مگه اون چقدر خوابیده بود؟ هول شده از جاش بلند شد و چشماش رو مالوند
- چه وقت خواب جناب جئون
جونگکوک با صدایی گرفته و خواب الود جواب داد
- سلام هیونگ
- یه خبر خوب برات دارم مطمئنم خوشحال میشی
پسر کوچیکتر کش و قوسی به بدنش داد و گفت
- چی؟
- بارون قطع شده
خندید و دوتا دستش رو بهم زد، با این حرف چشمای جونگکوک از تعجب باز شد و به سمت پنجره دویید
- ارهه راست میگی اخ جون
جین وُو لبخندی زد، جونگکوک ادامه داد
- من میرم بیرون
و بدون اینکه منتظر جواب جین وُو باشه سریع سمت کمد رفت لباسش رو عوض کرد و زد بیرون.
جین وُو با دهنی باز به جای خالی پسرک نگاه کرد و خنده ای کرد..
حمایت؟ 💞
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهکوک #بنگتن
- ۸۸۹
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط