{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟥

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟥

*سئول، ساعت 6:30 صبح، خوابگاه*
- اخ پسره ی کله شق بیدار شو دیگه
- هیونگ پنج دقیقه لطفا
جونگکوک همونطور که با مظلومیت تقاضا میکرد تا بخوابه، جین وُو هم اتاقی عزیزش میگفت بیدار شو و برو مدرسه
- مگه من مسخره ی تو ام؟ روزایی که کلاس ندارم به جای اینکه بخوابم باید بیدار بشم و تو رو بیدار کنم
جونگکوک هوفی کشید و کلافه از جاش بلند شد
- هیونگ! باشه بیدار شدم
و به سمت دست شویی رفت و ندید هم اتاقی عزیزش چطور داره بهش میخنده
*نیم ساعت بعد ( 7:00 )*
- جونگکوک اماده شدی؟
- اره هیونگ من رفتم
جونگکوک درحالی که داشت کفش هاش رو بر میداشت گفت
- نه نرو صبر کن
جین وُو سمت جونگکوک اومد و کتش رو درست کرد
- خب پسر جون دعوا؟
- نمیکنم
- بی ادبی؟
- نمیکنم
- افرین، دوباره گم نشیا!
اره درست خوندین، جونگکوک تا الان دو بار گم شده بود! یک بار زمانی بود که با خانوادش رفته بودن خرید و توی فروشگاه گم شد یک بار دیگه هم....

( فلش بک، سالن تربیت بدنی، یک روز بارونی )
- جین وُو تو منو درک نمیکنی پس دست از سرم بردار
جونگکوک گفت و سمت در رفت تا بره
- دیگه بهم زنگ نزن احمق
جین وُو گفت و جونگکوک بدون هیچ حرفی خارج شد و رفت و توی خیابون قدم زد، اره بارون میومد و پسر مو مشکی از بارون متنفر بود ولی خب چاره ای هم نداشت. قدم زد، قدم زد، قدم زد، اونقدریقدم زد که اصلا متوجه نشد کجا داره میره و کجاست و گم شد.
اشکاش سرازیر شد و بخاطر بارون کسی هم نبود تا ازش کمک بخواد و مجبور بود غرورش رو بشکنه، گوشیش رو از جیبش در اورد و شماره ی هیونگش رو گرفت، امیدوار بود جواب بده و داد!
- مگه نگفتم دیگه بهم زنگ نز-
جونگکوک گریه کنان حرف پسر رو قطع کرد
- هیونگ..هق..م..من گم ش..شدم..هق
- هی پسر کجایی الان؟
- ن..هق..نمیدونم
- یک تاکسی ای چیزی پیدا کن سریع بیا خونه
- ب.. باشه
و از شانس خوبش تاکسی پیدا کرد و سوار شد
*چند دقیقه بعد*
- م..منو همین جا پیاده..هق..کنین
تاکسی نگه داشت و جونگکوک جلوی در خوابگاه پیاده شد و هیونگش رو دید، بدون لحظه ای مکث هیونگش رو بغل کرد و جین وُو هم متقابلا بغلش کرد...
(پایان فلش بک) *دژاوو رو حس کردین؟.. دعوای جیمین و جونگکوک تو سالن تمرین و گم شدن جونگکوک..*
جین وُو با به یاد اوردن اون خاطره لبخندی زد و گفت
- خیلی خب حالا میتونی بری
و لبخند کیوتی زد، جین وُو درست مثل یک مادر نمونه بود.

#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهکوک #بنگتن
دیدگاه ها (۴)

پارت ۳۴ من و جین‌وو توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.ـ...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت 5ویو آتصبح روز مسابقه، سالن پر از دانش‌آموز بود.آت کنار...

ا.ت دست ایون رو گرفت و خواست بره ، ولی یه خال آشنا روی سر ته...

part 53یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بان...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

خونه‌ی سه شیطونپارت ۶ — نقشه‌ی مشکوکجونگکوک با قیافه‌ای کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط