بهاربابخشن پارت
به#ارباب_خشن [پارت³⁵]
رفتم به سمت نامه و بازش کردم"
{بورام...میدونم این نامه هرگز به دستت نمیرسه''به هرحال شاید خیلی دیر شده باشه و تو از من سوء استفاده کردی...با احساساتم بازی کردی_اما من خیلی دوست دارم
شاید این برای تو بی اهمیت باشه ولی این حس برای من با ارزشه}
بورام کیه؟__یعنی جین قبلا عاشق یه نفر بوده..ظاهرن اون دختر ترکش کرده..
حتما برای کسی که قبلا عاشق بوده سخته دوباره عاشق بشه'
وقتی کسی بهت خیانت کنه خیلی بده مثل کاری که سهون با من کرد_
ا..اگه اون واقعا منو دوست داشته باشه چی؟ -امکانش هست... اون..جونمو نجات داد_با اینکه دلم میخواست بمیرم_اگه بهم علاقه نداشت میزاشت توی همونجا بمونم*چرا بهش یه فرصت ندم و خودمم از این یک ماه لذت نبرم و سعی کنم که بفهمم منم دوستش دارم یا نه•
صدایی از پایین اومد-نامه رو گذاشتم توی جیبم و سریع در اتاق رو بستم و رفتم پایین"
در عمارت باز بود..
مین: امم کیه؟
صدای شکستن چیزی از اشپزخونه اومد..نگران شدم..یعنی کی بود؟
به سمت اشپزخونه رفتم که جین رو دیدم_ظاهرن دنبال چیزی میگشت..
خیالم راحت شد اما هنوز نگران بودم*
مین: س..سلام_دنبال چیزی میگردی؟ سمتم برگشت..موهاش بهم ریخته بودن.،حسابی عرق کرده بود.
جین: بیب__[مسته]
مین: خوبی جین؟
از توی کابینت یه بطری مشروب برداشت
جین: اخخخ.
دستشو اشتباهی با شیشه برید
مین: وایسا بذار زخمتو ببندم
جین: نیازی..نیست
به سمت سالن رفت و روی کاناپه نشست و دراز کشید"
درشو باز کرد و شروع به خوردن کرد*
مین: انقدر نخور..
برگشتم توی اشپزخونه...اوففف از دست ایننننن_شیشه شکسته روی زمین ریخته بود...
جارو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن شیشه ها-
اشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم توی سالن...روی کاناپه نشستم که نگاهم افتاد به جین~~~~~~
رفتم به سمت نامه و بازش کردم"
{بورام...میدونم این نامه هرگز به دستت نمیرسه''به هرحال شاید خیلی دیر شده باشه و تو از من سوء استفاده کردی...با احساساتم بازی کردی_اما من خیلی دوست دارم
شاید این برای تو بی اهمیت باشه ولی این حس برای من با ارزشه}
بورام کیه؟__یعنی جین قبلا عاشق یه نفر بوده..ظاهرن اون دختر ترکش کرده..
حتما برای کسی که قبلا عاشق بوده سخته دوباره عاشق بشه'
وقتی کسی بهت خیانت کنه خیلی بده مثل کاری که سهون با من کرد_
ا..اگه اون واقعا منو دوست داشته باشه چی؟ -امکانش هست... اون..جونمو نجات داد_با اینکه دلم میخواست بمیرم_اگه بهم علاقه نداشت میزاشت توی همونجا بمونم*چرا بهش یه فرصت ندم و خودمم از این یک ماه لذت نبرم و سعی کنم که بفهمم منم دوستش دارم یا نه•
صدایی از پایین اومد-نامه رو گذاشتم توی جیبم و سریع در اتاق رو بستم و رفتم پایین"
در عمارت باز بود..
مین: امم کیه؟
صدای شکستن چیزی از اشپزخونه اومد..نگران شدم..یعنی کی بود؟
به سمت اشپزخونه رفتم که جین رو دیدم_ظاهرن دنبال چیزی میگشت..
خیالم راحت شد اما هنوز نگران بودم*
مین: س..سلام_دنبال چیزی میگردی؟ سمتم برگشت..موهاش بهم ریخته بودن.،حسابی عرق کرده بود.
جین: بیب__[مسته]
مین: خوبی جین؟
از توی کابینت یه بطری مشروب برداشت
جین: اخخخ.
دستشو اشتباهی با شیشه برید
مین: وایسا بذار زخمتو ببندم
جین: نیازی..نیست
به سمت سالن رفت و روی کاناپه نشست و دراز کشید"
درشو باز کرد و شروع به خوردن کرد*
مین: انقدر نخور..
برگشتم توی اشپزخونه...اوففف از دست ایننننن_شیشه شکسته روی زمین ریخته بود...
جارو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن شیشه ها-
اشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم توی سالن...روی کاناپه نشستم که نگاهم افتاد به جین~~~~~~
- ۴.۳k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط