{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p27
تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش رو بغل کرده بود، انگار که می‌خواست از دنیا قایم شه. تهیونگ چهارزانو نشست جلوش، نگاهش کرد و گفت:

ته: «ا.ت… گوش کن. تهیونگ قاتل نبود. قسم می‌خورم.»

ا.ت سرش رو آروم بلند کرد. چشماش پر از سوال بود.

تهیونگ ادامه داد: «اون شب، اونجا بود، آره. ولی اون قاتل نبود. قاتل… پک سوهو بود.»

ا.ت خشکش زد. «چی؟ پک سوهو؟ دوست تهیونگ؟»

تهیونگ:«آره، خودشه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«اون بود که همه‌چی رو خراب کرد. اون بود که نهیونگ رو انداخت وسطِ این ماجرا. همه‌ش نقشه بود که نهیونگ رو مقصر جلوه بدن.»

تهیونگ دستش رو برد سمتِ صورتِ ا.ت.
«اون همه سال… تو و نهیونگ… همه‌تون قربانی بودین. بازی‌خورده بودین.»

ا.ت هنوز داشت شوکه رو هضم می‌کرد. پک سوهو… اونهمه سال…

ته: «حالا دیگه می‌دونی.»
تهیونگ با صدایِ آروم گفت.
ته:«حالا حداقل می‌دونی که تهیونگ بی‌گناه بود. همه‌ش یه دروغِ بزرگ بود.»
یه حسِ آرامشِ عجیبی تویِ وجودِ ا.ت پیچید. انگار که یه وزنه سنگین از رویِ سینه‌اش برداشته شده بود.
«نهیونگ… قاتل نیست.
این جمله مثلِ یه دارویِ مسکن، دردِ تویِ قلبش رو کم کم داشت تسکین می‌داد. دیگه اون اضطرابِ دیوونه‌کننده نبود. یه حسِ سبکیِ غریبی داشت.

ناخودآگاه، تمامِ تمرکزش رفت رویِ صورتِ تهیونگ. رویِ چشم‌هاش که حالا با اطمینانِ بیشتری بهش نگاه می‌کرد. رویِ لب‌هاش که همین چند لحظه پیش، حقیقت رو بهش گفته بود. یه نیرویِ نامرئی، مثلِ یه آهنربا، داشت ا.ت رو به سمتِ تهیونگ می‌کشید.

دیگه اون زانوهایِ بغل کرده، اون حالتِ جمع شده، اونقدرها مهم نبود. انگار تمامِ اون سال‌ها، تمامِ اون ترس‌ها و تردیدها، داشت جاشون رو به یه حسِ عمیق‌تر می‌داد. یه حسِ وابستگی، یه حسِ امنیت که فقط کنارِ تهیونگ تجربه می‌کرد.

حرفِ تهیونگ هنوز تویِ گوشش بود، ولی دیگه لازم نبود بهش فکر کنه. اونقدر راحت بود که حتی تونست حرفِ تهیونگ رو قطع کنه. آروم، خیلی آروم، دستش رو برد سمتِ صورتِ تهیونگ. انگشت‌هایِ نرمش، پوستِ گرمِ گونه‌اش رو لمس کرد.

تهیونگ یه لحظه مکث کرد، بعد یه لبخندِ خیلی ریز، از گوشه‌یِ لبش رد شد. خودش هم انگار که منتظرِ همین لحظه بود.

ا.ت با چشم‌هایِ خیس از آرامش، به تهیونگ نگاه کرد. دیگه اون چشم‌ها خیسِ اشک نبود، خیسِ یه حسِ عمیقِ دیگه بود. یه حسِ عشق، یه حسِ دوباره متولد شدن.

خیلی آهسته، خودش رو جلو کشید. فاصله‌یِ بینشون رو کم کرد. نفس‌هاشون با هم قاطی شد. و بعد…

لب‌هاش، نرم و آهسته، لب‌هاش رو بوسید.

بوسه‌ای که نه از سرِ اجبار بود، نه از سرِ نیازِ لحظه‌ای. یه بوسه‌یِ عمیق بود، یه بوسه‌یِ پر از تمامِ حرف‌هایِ ناگفته، تمامِ دردهایی که با هم کشیده بودن، و حالا، تمامِ آرامشی که پیدا کرده بودن.

تویِ اون بوسه، انگار تمامِ اون سال‌هایِ تاریک، تمامِ اون شک‌ها و تردیدها، محو شد. فقط مونده بود آرامشِ پیدا شده، و عشقِ دوباره شعله‌ور شد....
دیدگاه ها (۰)

chapter 2

chapter 2p25.ت نفسِ عمیقی کشید و در رو آروم باز کرد. صدایِ چ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط