chapter 2
chapter 2
p28
همین که لبهایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لبهایِ تهیونگ رو لمس کرد، یه موجِ گرم، تویِ وجودِ تهیونگ پیچید. اولش یه لحظه خشکش زد. انگار که مغزش فرصت نکرد سریع پردازش کنه چی داره اتفاق میافته.
تهیونگ:“ا.ت… داره منو میبوسه؟”
یه شوکِ شیرین، تمامِ وجودش رو گرفت. اونقدر ناگهانی و غیرمنتظره بود که برایِ یه لحظه، حتی یادش رفت نفس بکشه. ولی این شوک، با یه حسِ عمیقِ دیگه قاطی شد. یه حسِ خوشحالیِ مطلق. همونی که مدتها بود تویِ دلش نگه داشته بود، همونی که همیشه منتظرش بود.
چشمهاش که تا اون لحظه با تعجب باز مونده بود، حالا شروع کرد به بسته شدن. حسِ نرمیِ لبهایِ ا.ت، حسِ عطرِ تنش، حسِ آرامشی که تویِ وجودش بود… همهچیز عالی بود.
لبهاش به نرمی به بوسهیِ ا.ت جواب داد. اولش شاید یه کم مردد بود، ولی بعد، با تمامِ وجود، خودش رو تویِ این حس غرق کرد. اون حسِ اطمینانِ ا.ت، اون آرامشِ تویِ نگاهش، بهش قدرتِ بیشتری میداد. دیگه هیچ شکی نداشت. این همون چیزی بود که میخواست.
تهیونگ، تویِ اون لحظه، هم هیجانزده بود از این اتفاقِ غیرمنتظره، هم یه جورایی مطمئن بود که این شروعِ یه چیزِ جدیده. ا.ت از کارش مطمئن بود، خجالت نمیکشید، و همین باعث میشد که تهیونگ هم با تمامِ وجود، به این لحظه جواب بده.
بوسه عمیقتر شد. انگار که هر دو نفر، تویِ همون چند لحظه، تمامِ اون سالهایِ انتظار، تمامِ اون دردها، تمامِ اون حرفهایِ ناگفته رو منتقل میکردن. یه حسِ پیروزیِ شیرین، یه حسِ پیدا کردنِ دوبارهیِ یه گنجِ گمشده.
تهیونگ، دستش رو آروم برد پشتِ گردنِ ا.ت و بیشتر به خودش نزدیکش کرد. دیگه اون “بغل” نبود، این یه آغوش بود، یه آغوشِ پر از تمامِ احساساتی که مدتها بود سرکوب شده بود
بوسه، که تا اون لحظه نرم و احساسی بود، حالا داشت عمقِ بیشتری پیدا میکرد. تهیونگ، که تازه از شوکِ اولیه در اومده بود و تمامِ وجودش غرقِ لذت و هیجان بود، با یه حرکت ، زبونش رو آروم واردِ دهنِ ا.ت کرد.
یه حسِ تازهیِ دیگه، تویِ وجودِ هر دو نفر پیچید. این دیگه فقط یه بوسه نبود، یه کشفِ عمیقتر بود. زبونِ گرمِ تهیونگ، که با نرمی تویِ دهنِ ا.ت میچرخید، باعث شد که ا.ت نفسش رو حبس کنه. ضربانِ قلبش تندتر شد و بدنش شروع کرد به لرزیدن.
ا.ت، که حالا دیگه از اون حالتِ شوکِ اولیه خارج شده بود و تمامِ احساساتش رویِ اتمسفرِ حاکم متمرکز بود، با اشتیاق به این بوسه جواب داد. اون هم زبونش رو با لطافت واردِ دهنِ تهیونگ کرد و شروع کردن به رقصیدن با هم.
هر دو با هم، نفسهاشون رو به هم گره زدن. حسی از شور و اشتیاقِ عمیق، تمامِ وجودشون رو گرفته بود. لبهاشون، زبونهاشون، نفسهاشون… همهچیز با هم یکی شده بود. دیگه هیچ مرزی بینشون نبود.
تهیونگ، با یه دست، موهایِ نرمِ ا.ت رو نوازش میکرد و با دستِ دیگه، کمرِ ظریفش رو به خودش میفشرد. ا.ت هم دستهاش رو دورِ گردنِ تهیونگ انداخته بود و انگشتهاش رو تویِ موهاش فرو کرده بود.
بوسه، عمیقتر و عمیقتر میشد. هر لحظه، شدتِ احساساتشون بیشتر میشد. انگار که تمامِ اون سالها انتظار، تمامِ اون دردها، حالا داشتن تویِ این بوسه تخلیه میشدن. یه حسِ رهاییِ مطلق، یه حسِ پیدا کردنِ همدیگه.
این دیگه فقط یه بوسه نبود، یه اعترافِ عاشقانه بود. یه پیمانِ ناگفته. یه شروعِ تازه، پر از شور و هیجان.
بعد ۲۰ ساعت ......یه پارت جدید
p28
همین که لبهایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لبهایِ تهیونگ رو لمس کرد، یه موجِ گرم، تویِ وجودِ تهیونگ پیچید. اولش یه لحظه خشکش زد. انگار که مغزش فرصت نکرد سریع پردازش کنه چی داره اتفاق میافته.
تهیونگ:“ا.ت… داره منو میبوسه؟”
یه شوکِ شیرین، تمامِ وجودش رو گرفت. اونقدر ناگهانی و غیرمنتظره بود که برایِ یه لحظه، حتی یادش رفت نفس بکشه. ولی این شوک، با یه حسِ عمیقِ دیگه قاطی شد. یه حسِ خوشحالیِ مطلق. همونی که مدتها بود تویِ دلش نگه داشته بود، همونی که همیشه منتظرش بود.
چشمهاش که تا اون لحظه با تعجب باز مونده بود، حالا شروع کرد به بسته شدن. حسِ نرمیِ لبهایِ ا.ت، حسِ عطرِ تنش، حسِ آرامشی که تویِ وجودش بود… همهچیز عالی بود.
لبهاش به نرمی به بوسهیِ ا.ت جواب داد. اولش شاید یه کم مردد بود، ولی بعد، با تمامِ وجود، خودش رو تویِ این حس غرق کرد. اون حسِ اطمینانِ ا.ت، اون آرامشِ تویِ نگاهش، بهش قدرتِ بیشتری میداد. دیگه هیچ شکی نداشت. این همون چیزی بود که میخواست.
تهیونگ، تویِ اون لحظه، هم هیجانزده بود از این اتفاقِ غیرمنتظره، هم یه جورایی مطمئن بود که این شروعِ یه چیزِ جدیده. ا.ت از کارش مطمئن بود، خجالت نمیکشید، و همین باعث میشد که تهیونگ هم با تمامِ وجود، به این لحظه جواب بده.
بوسه عمیقتر شد. انگار که هر دو نفر، تویِ همون چند لحظه، تمامِ اون سالهایِ انتظار، تمامِ اون دردها، تمامِ اون حرفهایِ ناگفته رو منتقل میکردن. یه حسِ پیروزیِ شیرین، یه حسِ پیدا کردنِ دوبارهیِ یه گنجِ گمشده.
تهیونگ، دستش رو آروم برد پشتِ گردنِ ا.ت و بیشتر به خودش نزدیکش کرد. دیگه اون “بغل” نبود، این یه آغوش بود، یه آغوشِ پر از تمامِ احساساتی که مدتها بود سرکوب شده بود
بوسه، که تا اون لحظه نرم و احساسی بود، حالا داشت عمقِ بیشتری پیدا میکرد. تهیونگ، که تازه از شوکِ اولیه در اومده بود و تمامِ وجودش غرقِ لذت و هیجان بود، با یه حرکت ، زبونش رو آروم واردِ دهنِ ا.ت کرد.
یه حسِ تازهیِ دیگه، تویِ وجودِ هر دو نفر پیچید. این دیگه فقط یه بوسه نبود، یه کشفِ عمیقتر بود. زبونِ گرمِ تهیونگ، که با نرمی تویِ دهنِ ا.ت میچرخید، باعث شد که ا.ت نفسش رو حبس کنه. ضربانِ قلبش تندتر شد و بدنش شروع کرد به لرزیدن.
ا.ت، که حالا دیگه از اون حالتِ شوکِ اولیه خارج شده بود و تمامِ احساساتش رویِ اتمسفرِ حاکم متمرکز بود، با اشتیاق به این بوسه جواب داد. اون هم زبونش رو با لطافت واردِ دهنِ تهیونگ کرد و شروع کردن به رقصیدن با هم.
هر دو با هم، نفسهاشون رو به هم گره زدن. حسی از شور و اشتیاقِ عمیق، تمامِ وجودشون رو گرفته بود. لبهاشون، زبونهاشون، نفسهاشون… همهچیز با هم یکی شده بود. دیگه هیچ مرزی بینشون نبود.
تهیونگ، با یه دست، موهایِ نرمِ ا.ت رو نوازش میکرد و با دستِ دیگه، کمرِ ظریفش رو به خودش میفشرد. ا.ت هم دستهاش رو دورِ گردنِ تهیونگ انداخته بود و انگشتهاش رو تویِ موهاش فرو کرده بود.
بوسه، عمیقتر و عمیقتر میشد. هر لحظه، شدتِ احساساتشون بیشتر میشد. انگار که تمامِ اون سالها انتظار، تمامِ اون دردها، حالا داشتن تویِ این بوسه تخلیه میشدن. یه حسِ رهاییِ مطلق، یه حسِ پیدا کردنِ همدیگه.
این دیگه فقط یه بوسه نبود، یه اعترافِ عاشقانه بود. یه پیمانِ ناگفته. یه شروعِ تازه، پر از شور و هیجان.
بعد ۲۰ ساعت ......یه پارت جدید
- ۳۹۶
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط