{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p29
با هر تماسی که بدنِ ا.ت با بدنِ تهیونگ داشت، با هر نفسِ گرمی که تویِ صورتِ هم می‌دمیدن، موجِ هیجان تویِ وجودِ تهیونگ بلندتر می‌شد. حالا دیگه بوسه فقط یه بوسه نبود، یه آتش‌بازیِ احساسی بود.

همین که ا.ت، با یه حرکتِ ناخودآگاه، بدنش رو کمی جابجا کرد و حس کرد که تمامِ وزنِ بدنش، رویِ اندامِ تهیونگ فشرده شد، یه جرقه، تویِ وجودِ تهیونگ زد. اون حسِ داغ و متورمِ زیرِ لباس، دیگه قابلِ انکار نبود. ( اره همون دیک )

تهیونگ، که تا اون لحظه تویِ دریایِ بوسه غرق بود، یه نفسِ عمیق کشید و لب‌هاش رو از لب‌هایِ ا.ت جدا کرد، فقط برایِ اینکه بتونه صدایِ نفس‌هایِ بریده بریده‌یِ خودش رو کنترل کنه. چشم‌هاش رو باز کرد و به چشم‌هایِ خمارِ ا.ت نگاه کرد.


تهیونگ:«ا.ت…»
صداش یه کم گرفته بود، یه کم لرزش داشت.
تهیونگ: «داری… داری دیوونه‌م می‌کنی.»

ا.ت، با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز و در عینِ حال، پر از عشق، بهش نگاه کرد. حسِ قدرتِ این تحریک، حسِ اینکه تونسته بود تهیونگ رو اینطور به وجد بیاره، براش لذت‌بخش بود. اون مطمئن بود که تهیونگ هم همین رو می‌خواد، همین حسِ قوی بودن، همین حسِ خواستنی بودن.

تهیونگ، با یه حرکتِ ناگهانی، ا.ت رو تویِ آغوشش بیشتر فشرد. حسِ داغِ بدنِ ا.ت، حسِ نرمیِ پوستش، حالا دیگه داشت کنترلِ روانیِ تهیونگ رو ازش می‌گرفت. اون حسِ متورمِ زیرِ لباس، با هر حرکتِ ریزِ ا.ت، شدیدتر می‌شد.

تهیونگ: «ا.ت… باید… باید آروم باشی.»
تهیونگ سعی کرد خودش رو کنترل کنه، ولی صداش دیگه اون قدرتِ همیشگی رو نداشت
تهیونگ: . «نمی‌تونم… نمی‌تونم اینطوری دووم بیارم.»

ا.ت، با یه شیطنتِ بیشتر، بدنش رو کمی رویِ اندامِ تهیونگ چرخوند. یه حسِ قوی و غیرقابلِ انکار، تویِ وجودِ تهیونگ پیچید. اون حسِ تماسِ مستقیم، حسِ فشارِ ملایم… همه‌چیز داشت تهیونگ رو به سمتِ لبه‌یِ پرتگاه می‌برد.

تهیونگ، دوباره لب‌هاش رو رویِ لب‌هایِ ا.ت گذاشت، ولی این بار بوسه، شدتِ بیشتری داشت. یه بوسه‌یِ عمیق، یه بوسه‌یِ پر از اشتیاقِ خاموش نشدنی. دست‌هاش، تویِ موهایِ ا.ت فرو رفت و اون رو به خودش نزدیک‌تر کرد.

حالا دیگه فقط یه هیجانِ ساده نبود. یه نیازِ عمیق بود. یه خواهشِ ناگفته بود......

ا.ت، که از واکنشِ تهیونگ حسابی کیف کرده بود، لبخندِ پهن‌تری زد. حالا دیگه وقتِ بازی بود. یه نفسِ عمیق کشید و کمی خودش رو رویِ اندامِ تهیونگ جابجا کرد، این بار با یه حرکتِ حساب‌شده‌تر و اغواگرتر. حس کرد که واکنشِ بدنِ تهیونگ شدیدتر شد، ولی تهیونگ هنوز خودش رو جمع و جور نگه داشته بود.

با یه صدایِ نازک ، که سعی می‌کرد شیطنت رو توش قایم کنه، گفت:
ا.ت: «چی شده تهیونگ؟ چرا اینقدر… داغ شدی؟»
همونطور که این رو می‌گفت، سرش رو کمی کج کرد و با چشم‌هایِ درشت و معصوم، اما پر از شیطنت، به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ، که تویِ چشماش یه برقِ خاص افتاده بود، سعی کرد صداش رو بم‌تر و کنترل‌شده‌تر کنه، ولی یه بغضِ خفیفِ هیجان، هنوز توش پیدا بود.
تهیونگ: «ا.ت… داری بازی می‌کنی. و من… من نمی‌خوام الان…»
مکث کرد، نفسِ عمیقی کشید و دوباره ادامه داد،
تهیونگ: «نمی‌خوام الان اون دخترِ کوچولویِ تویِ وجودت رو ازت بگیرم. ولی… داری کار رو سخت برام می‌کنی.»

همونطور که این رو می‌گفت، دستش رو برد بالا و با نوکِ انگشت‌هاش، رویِ گونه‌یِ ا.ت کشید. یه نوازشِ آروم، ولی پر از حسرت. تهیونگ: «نمی‌خوام الان… عجله کنیم. می‌خوام… می‌خوام این لحظه رو بیشتر حس کنم. ولی تو…»

ا.ت، که متوجهِ تلاشِ تهیونگ برایِ کنترلِ خودش شده بود، یه کم جلو اومد و لب‌هاش رو خیلی آروم، فقط در حدِ یک تماسِ کوتاه، به لبِ تهیونگ رسوند. یه بوسه‌یِ خیلی کوتاه و سریع، مثلِ یه پروانه که رویِ گل می‌شینه و پرواز می‌کنه.
ا.ت : «ولی من… دوست دارم عجله کنم.»
با همون صدایِ نازک و شیطنت‌آمیزش گفت و بعد، کمی عقب کشید و منتظرِ واکنشِ تهیونگ شد.

تهیونگ، با شنیدنِ حرفِ ا.ت و اون بوسه‌یِ سریع، یه لبخندِ خمار زد. چشم‌هاش رو بست و دوباره باز کرد.
تهیونگ : «عجله… شاید خوب باشه.»
صداش حالا دیگه بم‌تر و سنگین‌تر شده بود، ولی هنوزم یه تهِ هیجانِ کنترل‌شده توش بود.
تهیونگ: «ولی باید قول بدی… قول بدی که خودت هم بخوای. چون من… نمی‌خوام به زور باشه.»

ا.ت، با دیدنِ وضعیتِ تهیونگ، حسابی هیجان‌زده شد. می‌دونست که تهیونگ داره خودش رو کنترل می‌کنه، ولی همین کنترل، براش جذاب‌ترش می‌کرد.
ا.ت : «قول می‌دم.»
دیدگاه ها (۰)

chapter 2p30تهیونگ، که دیگه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه، ب...

chapter 2pنفس‌هایِ هر دو نفر، کم‌کم آروم گرفت. گرمایِ آغوشِ ...

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

پارت 4

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط