chapter 2
p26
تهیونگ چند ثانیه فقط به ا.ت خیره موند. به اون چشمهای خیس، به اون شونههای لرزون، به اون صدای شکستهای که هر لحظه داشت بیشتر میلرزید. انگار یه چیزی توی سینهاش ترک برداشت.
دیگه طاقت نیاورد.
آروم، اما سریع، از روی تخت بلند شد؛ طوری که هنوز بدنش از ضعفِ چند روز بیمارستان میلرزید، ولی هیچکدوم از اینا براش مهم نبود. یه قدم برداشت، بعد دو قدم، و قبل از اینکه ا.ت فرصت کنه حتی نفسش رو جمع کنه، تهیونگ دستهاش رو دورش حلقه کرد و برایـد استایل بغلش کرد.
ا.ت جا خورد.
هقش نصفهنیمه توی گلوش گیر کرد. انگار اصلاً انتظار نداشت تهیونگ اینطور نزدیک بشه. اما تهیونگ محکمتر بغلش کرد، طوری که سر ا.ت رفت روی شونهاش و برای چند ثانیه، همهچیز ساکت شد.
بعد، خیلی آهسته، تهیونگ شروع کرد به حرکت.
یه قدم، دو قدم…سه قدم
و بعد، مثل کسی که میخواد یه کودکِ ترسیده رو آروم کنه، ا.ت رو توی بغلش جابهجا کرد و با همون حالتِ بغلِ محکم، چند دور دورِ اتاق چرخوندش.
ا.ت اولش خشکش زده بود. بعد، با اون هقهقهای شکسته، دستهاش ناخودآگاه دورِ گردن تهیونگ حلقه شد. انگار بدنش بالاخره فهمید که لازم نیست فرار کنه. لازم نیست بجنگه. لازم نیست خودش رو جمعوجور کنه.
تهیونگ با صدایی پایین و لرزون، کنار گوشش گفت:
ته: «دیگه گریه نکن…»
اما خودش هم میدونست این جمله از سرِ درمان نیست؛ از سرِ ناتوانیه. از سرِ اینه که دلش نمیخواد ا.ت حتی یک قطرهی دیگه هم بشکنه.
ا.ت با صدایی که توی گریه گم میشد، زمزمه کرد:
ا.ت: «فکر میکردم… فکر میکردم همهچیزو میدونم…»
تهیونگ یک لحظه ایستاد، بعد دوباره خیلی آروم قدم برداشت و ا.ت رو نزدیکتر نگه داشت.
ته: «میدونم.»
ا.ت سرش رو بیشتر به شونهاش فشرد. صدای نفسهای لرزونش توی فضای اتاق پخش میشد.
تهیونگ باز هم چرخید. نه برای بازی، نه برای شوخی؛ فقط برای اینکه اون لرزشِ وحشتناکِ تنِ ا.ت کمی آروم بشه. انگار میخواست با هر دور، یه تیکه از ترسش رو از وجودش بیرون بکشه.
و بعد، وقتی بالاخره ایستاد، ا.ت هنوز توی بغلش بود؛ خسته، شکسته، اما دیگر تنها نبود.
هنوزم پارت داریمممممم اما حمایتاتون کمههههه
تهیونگ چند ثانیه فقط به ا.ت خیره موند. به اون چشمهای خیس، به اون شونههای لرزون، به اون صدای شکستهای که هر لحظه داشت بیشتر میلرزید. انگار یه چیزی توی سینهاش ترک برداشت.
دیگه طاقت نیاورد.
آروم، اما سریع، از روی تخت بلند شد؛ طوری که هنوز بدنش از ضعفِ چند روز بیمارستان میلرزید، ولی هیچکدوم از اینا براش مهم نبود. یه قدم برداشت، بعد دو قدم، و قبل از اینکه ا.ت فرصت کنه حتی نفسش رو جمع کنه، تهیونگ دستهاش رو دورش حلقه کرد و برایـد استایل بغلش کرد.
ا.ت جا خورد.
هقش نصفهنیمه توی گلوش گیر کرد. انگار اصلاً انتظار نداشت تهیونگ اینطور نزدیک بشه. اما تهیونگ محکمتر بغلش کرد، طوری که سر ا.ت رفت روی شونهاش و برای چند ثانیه، همهچیز ساکت شد.
بعد، خیلی آهسته، تهیونگ شروع کرد به حرکت.
یه قدم، دو قدم…سه قدم
و بعد، مثل کسی که میخواد یه کودکِ ترسیده رو آروم کنه، ا.ت رو توی بغلش جابهجا کرد و با همون حالتِ بغلِ محکم، چند دور دورِ اتاق چرخوندش.
ا.ت اولش خشکش زده بود. بعد، با اون هقهقهای شکسته، دستهاش ناخودآگاه دورِ گردن تهیونگ حلقه شد. انگار بدنش بالاخره فهمید که لازم نیست فرار کنه. لازم نیست بجنگه. لازم نیست خودش رو جمعوجور کنه.
تهیونگ با صدایی پایین و لرزون، کنار گوشش گفت:
ته: «دیگه گریه نکن…»
اما خودش هم میدونست این جمله از سرِ درمان نیست؛ از سرِ ناتوانیه. از سرِ اینه که دلش نمیخواد ا.ت حتی یک قطرهی دیگه هم بشکنه.
ا.ت با صدایی که توی گریه گم میشد، زمزمه کرد:
ا.ت: «فکر میکردم… فکر میکردم همهچیزو میدونم…»
تهیونگ یک لحظه ایستاد، بعد دوباره خیلی آروم قدم برداشت و ا.ت رو نزدیکتر نگه داشت.
ته: «میدونم.»
ا.ت سرش رو بیشتر به شونهاش فشرد. صدای نفسهای لرزونش توی فضای اتاق پخش میشد.
تهیونگ باز هم چرخید. نه برای بازی، نه برای شوخی؛ فقط برای اینکه اون لرزشِ وحشتناکِ تنِ ا.ت کمی آروم بشه. انگار میخواست با هر دور، یه تیکه از ترسش رو از وجودش بیرون بکشه.
و بعد، وقتی بالاخره ایستاد، ا.ت هنوز توی بغلش بود؛ خسته، شکسته، اما دیگر تنها نبود.
هنوزم پارت داریمممممم اما حمایتاتون کمههههه
- ۲.۷k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط